روشنگري و طبيعت زنان

جين رندال – ترجمه‌ي فرخ قره داغي - 19 مرداد 1387

مدرسه فمینیستی : از اواخر قرن هفده تا اواخر قرن هجدهم، جو روشنفكري اروپاي غربي تحت رويكرد خوش بينانه اي نسبت به توان عقل فردي انسان و امكان شناخت محيط طبيعي اش قرار گرفت: اين گرايش خوش بينانه، روشنگري شناخته شد. در بريتانيا آثار جان لاك و ايزاك نيوتن در ده هاي 1680 و 1690 سرآغازي شد بر قرن افق هاي گسترش يابنده، همچنان كه اين باور رشد كرد كه قوانين حاكم بر جهان اخلاقي و فيزيكي مي تواند دقيقا به همان روشي كه نيوتن بر روي جاذبه انجام داده بود درك شده و ساخته و پرداخته شود. در اين روند افرادي از قبيل جان لاك و در فرانسه ولتر، ديده رو و دالابر اقتدار كليسا و تفسير تحت الفظي از تورات را به چالش گرفتند و بر حقوق فردي در برخورداري از آزادي بيان، آزادي وجدان و آزادي مذهب تاكيد بيشتري كردند. بعدا اين تاكيد كه افراد به عنوان شهروندان از حقوق سياسي برخوردارند - آن چنان كه از سوي ژان ژاك روسو در قرارداد اجتماعي (1762) و توماس پين در حقوق بشر (2-1791) مطرح شد - تا آراي دموكراتيك در حكومت هاي شان، كشانيده شد.

اغلب فرض مي شود كه موضوع حقوق زنان، از روشنگري قرن هجدهم و تاكيد بر حقوق طبيعي فردي و در پي تفكر سياسي انقلابي بر آمده است. «مري ولستونكرافت» ((Mary Wolsdtonecraft در اثر خود به نام «حقانيت حقوق زن» Vindication of the Rights of Woman (1792)، مباحث مطرح شده در باره‌ي «حقوق بشر» را در مورد وضعيت زنان به كار برد. با اين وجود ميراث روشنگري براي فمينيست ها و مخالفين آنان، به طرزی عجيب، گيج كننده و مغشوش است. متفكرين قانون طبيعي در قرون هفدهم و هجدهم، مي كوشيدند الگويي كاملا قراردادي و سكولار از مناسبات خانوادگي ارائه دهند، الگويي كه هر چند نقشي كاملا حاشيه اي در فعاليت اصلي آنان داشت اما آشكارا به انتقاد از پيش فرض هاي نظم آسماني پدر سالارانه در خانواده پرداخت. نويسندگاني همچون جان لاك، مونتسكيو و ولتر در تحليل هاي سياسي شان از دولت و جامعه، گهگاه به وضعيت زنان پرداختند و جنبه هايي از موقعيت اجتماعي يا حقوقي شان را محكوم كردند. اما اساسي تر از آن، كنكاش ذهني نويسندگان قرن هجدهم در مورد مسئله‌ي‌ شناخت، روان شناسي طبيعت آدمي و مطالعه‌ي احساسات و هيجانات او بود كه آنان را به بررسي جزء به جزء تفاوت هاي بين دو جنس ( زن و مرد) سوق داد و به طور ضمني تر به بررسي اين موضوع كه اين تفاوت ها تا چه حد دروني بودند و تا چه ميزان تحت تاثير محيط شكل مي گرفتند. هم چنان كه نويسندگان اروپاي غربي در بررسي تاريخ نهادهاي اجتماعي با به كار گيري تاريخ گذشته‌ي اروپا و وضعيت مردم معاصر در گوشه و كنار جهان، كوشيدند وضعيت زنان و تحول خانواده در تمدن تجاري اروپاي غربي را به نحوي توجيه كنند كه شايسته‌ي برترين شكل توسعه‌ي اجتماعي اي باشد كه تاكنون تحقق يافته بود. با اين كه فقط معدودي از نويسندگان روشنگري تمايل زيادي به بررسي مناسبات بين زن و مرد داشتند ولي با اين حال تاثير ثانويه ي اين بررسي ها مهم بود. از جمله اين كه وضعيت زنان در اروپاي غربي با واژه هاي جديدي مورد تحليل قرار گرفت: به اين معني كه تلاش شد وضعيت زن بيش از آن كه مقدر شده آسماني دانسته شود، با آنچه كه هم براي زن و هم مرد طبيعي به شمار مي آمد، توجيه شود. در عين حال اين وضعيت در چارچوب خاص تاريخي قرار داده شود. اين واژه ها زمينه ساز بحث هاي فمينيست ها و مخالفين شان در قرن نوزدهم شد.

از اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هجدهم، اين اعتقاد كه نظم آسماني مناسبات پدر سالارانه در خانواده، ارائه دهنده ي الگوي جامعه ي سياسي است، مورد انتقاد برخي از نويسندگان سياسي قرار گرفت. گرچه بسياري از نويسندگان سياسي پس از افلاطون مناسبات بين خانواده و نهاد هاي فراگير جامعه را به طور جامع مورد بررسي قرا دادند ولي شرح و بسط دقيق تفكر پدر سالاري در قرن هفدهم و شناخته شده ترين آن در اثر «سر رابرت فيلمر» (Sir Robert Filmer) با نام «پدر سالار» ( 1680 Patriarcha) مشاهده مي شود. در روند شكل گيري اين مباحث، متفكران سياسي و حقوق طبيعي شناسان كوشيدند مناسبات درون خانواده را نه تنها بين والدين و فرزندان بلكه بين زنان و شوهران و هم چنين مادران و فرزندان مورد بررسي قرار دهند. گرچه این موضوعات دغدغه‌ي اصلي آنان نبود ولي تاثيرات ثانويه‌ي آنها مهم بود.

در بريتانيا، نظريه ي سياسي پدر سالاري همراه با نظريه اي كه در مخالفت با آن بسيار موفق عمل كرده يعني نظريه‌ي سياسي قراردادي (Cantractual) توامان رشد يافت. هر دو نظريه سوالاتي را در زمينه‌ي پيدايش اقتدار سياسي مطرح كردند بحث فيلمر اين بود كه سلطنت نهادي طبيعي است كه سابقه‌ي آن به بهشت كتاب مقدس و به سروريِ اعطا شده به آدم نسبت به خانواده اش بر مي گردد. جان لاك مشهورترين قراردادگراي مخالف او به خاستگاه حكومت استناد مي كرد. به نظر جان لاك، اين خاستگاه ريشه در وضع طبيعت و در جايگاه مناسبات خانوادگي در آن شرايط اوليه‌ي طبيعت داشت. لاك آشكارا بين قدرت والدين و اقتدار سياسي تمايز قايل شد. ازدواج رابطه‌ي قراردادي محسوب مي شد كه در آن گرچه كارايي برتر مردان، حق اداره‌ي امور مشترك را به آنان مي داد ولي اين امر مبين سروري (Sovereignty) تام نبود. لاك با استفاده‌ي فيلمر از فرمان الهي پنجم با اين فرض مخالفت كرد كه اقتدار والدين هم چنان كه حقوق پدر را در بر مي گيرد شامل حقوق مادر بر فرزندانش نيز هست. تعهدات والدين نسبت به فرزندان شان بر آمده از قانوني طبيعي بود چرا كه مناسبات خانوادگي، طبيعي محسوب مي شدند، در حالي كه در مورد اقتدار سياسي چنين نبود؛ اين اقتدار ناشي از ورود آرادي شهروندان به جامعه‌ي سياسي بود. مناسبات خانوادگي بخشي از آن قانون طبيعي اي بودند كه توسط عقل مي توانست ادراك شود و شبكه اي از تعهدات متقابل براي همه اعضاي خانواده مقرر كند كه قبل از ورود به جامعه‌ي سياسي در وضعيتي طبيعي زندگي مي كردند. يك شوهر و پدر ممكن است بر همسر، فرزندان و وابستگان خود اعمال اقتدار كند ولي چنين اقتداري به واسطه‌ي مواد قانون طبيعي قرارداد في مابين محدود شده است. گرچه لاك با اشاره به جوامع ابتدايي هم عصر خود كوشيد استدلال كند كه چنين وضعيتي هرگز در طبيعت وجود نداشته است ولي استدلال او نه مردم شناسانه بود و نه تاريخي، بلكه يك بازسازي فرضي محسوب مي شد.

با اين حال انتقاد به وابستگي خانواده به جامعه‌ي سياسي امري بسيار اساسي بود كه در راستاي تفكيك جهان اجتماعي و سياسي به كار برده شد. انتقاد نسبت به پدر سالاري دو نتيجه در بر داشت. يكي اين كه خانواده ديگر نماد وابسته به جامعه‌ي سياسي و الگوي اقتدار نبود بلكه بخشي از تار و پود ماقبل سياسي جامعه و در زمره‌ي شبكه‌ي مناسبات طبيعي به شمار مي آمد و دوم، اقتدار پدر سالار در خانواده كه تصور مي شد مطلق است، از طرق مختلف مي توانست محدود شود.

البته نسبت گسترده ترِ استناد به قانون طبيعي وجود داشت؛ آن قانوني كه مدعي بود: «همانطور كه اين يا آن عمل به اعتبار عقل سليم مي بايد انجام شود، به همين سان صيانت جامعه توسط مردان نيز الزامي است». درر آثار نويسندگان بسياري با ديدگاه هاي سياسي گوناگون همچون جان لاك و ساموئل ون پوفندرف (Samuel Van Pufendorf) پروفسور محافظه كار آلماني در دانشگاه هايدلبرگ در اواخر قرن هفدهم و روحاني انگليسي به نام ويليام والستون (William Wallaston) و اخلاق گراي اسكاتلندي به نام فرانسيس هاچسن (Francis Hutchesan) در اوايل قرن هجدهم، پرداختن به قانون طبيعي شيوه اي را براي تحليل تعهدات و حقوق افراد به اتكاي انسانيت محض شان يعني كاملا مجزا از نظام هاي حقوقي محلي و خاص به وجود آورد. اين يك روش تحليل نهاد هاي «اجتماعي» بود كه نه با استناد به كتاب مقدس يا كليسا يا قانون رومي يا مدون بلكه با تكيه بر تجربه‌ي همگاني زندگي در جامعه تدوين يافت. نوشتن در مورد قانون طبيعي تاريخي طولاني و پيچيده دارد كه در اين مقاله نمي تواند مورد بررسي قرار گيرد به جز آن بخشي كه به نظريه‌ي سياسي قرون وسطايي و به اثر حقوق دان هلندي قرن شانزدهم، هوگو گروتيوس (Hugo Gratius) مربوط مي شود.

نويسندگان روشنگري در سراسر اروپا به آثار ساموئل ون پافندرف توجه ويژه اي نشان دادند. او در نوشته هايش (1673) (De Officio Haminis et Civis )قانون طبيعي را به نحوي كه مبتني بر «تامل دقيق بر شرايط و تمايلات طبيعي ما» بود و در جهت تبيين ديدگاهي كلي و منظم درباره‌ي جهان اجتماعي توصيف كرد. اين قانون مبنايي سكولار نداشت چرا كه فرض بر اين بود كه قوانين طبيعت گرچه اساسا از سوي خدا اعطا مي شود ولي فقط به آن بخشي از تجربه‌ي انساني مربوط مي شود كه شامل زندگي بر روي زمين است. پافندرف به مناسبات بين مردان و زنان يا نهاد خانواده كاملا پرداخت. با اين حال در فصل مربوط به ازدواج با نقل قول از گروتيوس، از ازدواج به عنوان «جلوه‌ي اصلي زندگي اجتماعي» نام برد. ازدواج به منظور بر آوردن نيازهاي طبيعي بشري، هم براي خشنودي طرفين و هم براي رشد و تربيت برنامه ريزي شده‌ي كودكان مقرر شده است. وجود قرارداد در ازدواج، اساسي بود، قراردادي كه وظايف متقابل در مورد وفاداري و هم زيستي را توضيح مي داد. زن مي بايست موافقت مي كرد كه «در موضوعات مربوط به وضعيت متقابل و زندگي خانوادگي شان» مطيع شوهرش باشد. در همان حال شوهر هيچگونه حق ذاتي يا طبيعي براي اعمال قدرت نسبت به زندگي يا مرگ همسرش، اعمال تنبيه شديد يا تملك بر اموال يا اراضي او را نداشت: اين موضوعات در قرارداد يا قوانين محلي گنجانده شده بود. در جوامعي كه حق تبار (پدر سويگي Paternity) كاملا تثبيت شده بود، اقتدار اصلي والدين بر فرزندان مي بايست از سوي پدر و در نبودِ پدر از سوي مادر اعمال مي شد. چنين بحثي هيچ گونه پرسش ريشه اي درباره‌ي ساختار مناسبات خانوادگي را پيش نمي كشد. با اين حال همين چارچوب از سوي نويسندگان ليبرال تري به كار برده شد. لاك در «دو رساله» اش (Two Treatises) ابراز كرد كه اگر چه شوهران معمولا به دليل آگاهي و آموزش بهتر، نقش رهبري را بر عهده دارند ولي ضرورتي ندارد كه هميشه بر اين منوال باشد. چالش او با اقتدار پدر سالارانه‌ي درون خانواده متكي بر اين نظر بود كه اساسا چنين ادعاهايي منكر حق طبيعي مادر براي اقتدار بر فرزندانش است، حقي كه پدر مي بايد تقسيم كند. بحث درباره‌ي خانواده به عنوان نهادي طبيعي براي برآورده كردن نيازهاي افرادي كه طرفين قرارداد هستند مي توانست به توجه بيشتر به حقوق اعضاي مختلف خانواده بيانجامد.

در اوايل قرن هجدهم، برخي نويسندگان همچون ويليام ولستون در انگليس و فرانسيس هاچسن در اسكاتلند كه خطوط اصلي ديدگاه پافندرف را پي مي گرفتند، ديدگاهي كمتر اقتدارگرايانه را ارائه كردند. ولستن در اثرش به نام «دين ترسيم شده‌ي طبيعت» (1724) (Religion of Nature Delineated) خاطر نشان كرد كه عمدا از بحث درباره‌ي اقتدار شوهر بر زن خودداري كرده است «چون فكر مي كنم به اين موضوع خيلي زياد پرداخته شده است.» هم زن و هم شوهر مي بايد با عقل هدايت شوند- اگر عقل و منطق مرد قوي تر بود يا تجربه اش بيشتر، زن مي بايد تمكين كند ولي چنين پيامدي بستگي به شرايط دارد. فرانسيس هاچسن كه در كتابش با نام «نظام فلسفه‌‌ي اخلاقي» ( 1755) (System of Moral Philosophy)فصل مفصلي را به «حقوق و وظايف در ازدواج» اختصاص داده، با صراحت بيشتر شيوه هايي را ارائه مي دهد كه در آن ها ازدواج «نيت طبيعت» را متحقق مي سازد. البته گرچه انگيزه‌ي ازدواج پاسخ گويي به غريزه‌ي توليد مثل بود ولي با اين حال حوزه‌ي عمل به گونه اي تعيين مي شد كه آن تمايل جنسي به طور طبيعي برانگيخته شده با «حرمت فضيلت و عقل، تمايل و اشتياق به پاكدامني رفتارها، رضايت مندي، اعتماد به نفس و مهربانانه ترين حسن تفاهم» ادغام يابد و تقريبا جنبه هاي بي رحمانه تر آن تمايل مخفي شود.

هاچسن بر مسئوليت هاي دو سويه در ازدواج به عنوان «وضعيت همكاري يا دوستي برابر» تاكيد كرد چرا كه طبيعت براي اِعمال اقتدار يك شريك به شريك خود مبنايي قايل نشده است. ممكن است مردان برخوردار از قدرت جسماني يا ذهني بيشتر باشند و با استفاده از اين ويژگي سلطه پيدا كنند ولي به هيچ وجه اين امر به طور همگاني صدق نمي كند و در صورت مشاجره بين زن و مرد، نه نوع جنس بلكه حكميت به عنوان آخرين راه حل مي بايد به كار گرفته شود. او كم و بيش مطرح كرد كه كارهاي خانگي مي بايد به دو حوزه‌ي متناسب با ويژگي هاي زن و مرد تقسيم شود به گونه اي كه به ندرت امكان دخالت طرفين به حوزه‌ي ديگري وجود داشته باشد. هاچسن قدرت هاي ناانساني و ستم گرايانه را كه مطابق قوانين كشورها به شوهران داده مي شود محكوم و ابراز كرد كه قدرت هاي والدانه مي بايد به هر دو والد تعلق داشته باشد. او زمينه هاي بحث را به نحو موثری گسترانيد و تحليل اش از نظم طبيعي را متكي بر آشكار سازي دقيق عواطف و احساساتي كرد كه مردان و زنان در ازدواج بروز مي دهند. به نظر او اين ارتباط مبتني بر «انگيزه هاي علاقه‌ي دو سويه» و «احساسات و عواطف لطيف» بوده كه در پيروي از احكام مشيت الهي براي تدارك ازدواج شاد و مناسبي، هم براي رشد و تربيت كودكان و هم طرفين تحقق مي يافت. او از اين منظر رابطه‌ي «طبيعي»، بر پيوند هاي عاطفي ازدواج تاكيد كرد كه از طريق آن «تمام شادي هاي لطيف زندگي» مي بايست بروز يابد. هاچسن با اين تحليل از پيوند هاي حقوقي و روان شناسانه‌ي ازدواج به چالش با ديدگاه هاي اقتدار طلبانه‌ي اين مناسبات كه در نظر نويسندگان روشنگري نامتعارف بود، كشانيده شد، هر چند هنوز هم امكان داشت سلطه‌ي مردان بر زمينه هاي نابرابري هاي عملي تحمل بين زنان و مردان توجيه شود.

نويسندگان قانون طبيعي در اروپا حركتي همگاني به سوي نگرشي ليبرال منشانه تر در موضوع قوانين موثر بر ازدواج نداشتند. هر چند يكي از مشهورترين مترجمان آثار پافندرف به نام ژان باربي راك (Jean Barbeyrac)به ابراز نظراتي فراتر از پافندرف در تاكيد بر طبيعت قراردادي روابط پرداخت. او پيشنهاد كرد كه در صورت امكان طول مدت ازدواج در قرارداد اصلي ذكر شود. تعداد معدودي از نويسندگان تا قبل از اواخر قرن هجدهم، اين موضوع را پي گرفتند. به طور مثال، به نظر مي رسد تمايل ولتر به موضوع محدوديت هاي حقوقي ازدواج و نياز به مشروعيت يافتن طلاق، بيشتر در ضديت با مسئله‌ي نظارت بر ازدواج از سوي كليساي كاتوليك بود و به عنوان عاملي در مبارزه‌ي ضد ديني او به شمار مي رفت. او در كتاب خود با نام «فرهنگ فلسفي» (1974) (Dictionnatire Philosophique) وجود طلاق در دولت هاي رومي و مسيحي ابتدايي و برخي كشور هاي پروتستان اروپا را، البته بيشتر از منظر خدمات رفاهي همگاني تا حس هم دردي خاص نسبت به وضعيت زنان، سترد.

با وجودي كه نشانه هاي اندكي از چالش حقيقي با وضعيت فرو دستانه ‌ي اجتماعي و حقوقي زنان در «دائره المعارف» (Encyclopédie)يا در آثار ولتر و همكارانش مشاهده مي شود ولي نكات بسياري حاكي از هم دردي انسان گرايانه در آن ها به چشم مي خورد.

آثار نويسندگان حقوق طبيعي امكانات جديدي را در تحليل خانواده به وجود آورد، در عين اين كه تغيير نگرش ها در قرن هجدهم نه تنها بر آمده از زبان نظريات سياسي بود بلكه ناشي از بحث هايي بود كه پيرامون نقش مقرر شده‌ي زنان به وسيله‌ي طبيعت از خلال مطالعه‌ي تاريخ و روان شناسي پديد آمد. موضوع اصلي آثار دوره ي روشنگري، اهميت مشاهده‌ي خودِ طبيعت انساني و ضرورت ترسيم نمودار آشكارتر فهم، اعتقادات و هيجانات بشري بود. نويسندگان پس از جان لاك براي ارائه‌ي توضيح روشن تر شيوه هايي كه ذهن بشري عمل مي كند و چگونگي تاثير آن بر رفتار انساني تلاش كردند. مطالعه‌ي طبيعت انساني متكي شد و قوانين آن به طرز ناپخته اي بر الگوي نيوتني انطباق داده شد. جان لاك در مقاله اش به نام «رساله اي درباره ي فهم بشري» ( 1689) (Essay Coneerning, Human Undrestanding ) ابراز كرد كه ذهن انسان به مانند يك لوح نانوشته (Tabula Rasa)است؛ صفحه اي است خالي كه بر روي آن مفاهيم از طريق دريافت هاي حسي از جهان خارج ثبت مي شود. مفاهيمي كه ممكن است بعدها بازتابانيده و تركيب شود. اگر همواره «احكام عقل سليم» به عنوان راهنماي اخلاقي مورد قبول نباشد، بنابراين به نظر مي رسد كه مي بايد محدوديت هاي عقل بشري را در نظر گرفت تا بتوان تصوير كامل تري از انگيزه هاي رفتار بشري و به نحو كارآمدتر، جنبه‌ي غير عقلاني طبيعت بشري را ترسيم كرد. هم چنين ممكن است اين موضوع هم به طور مستقيم و هم تلويحي فقط به گونه اي تعميم يابد كه تفاوت جنسي در رفتارها، ذاتي و از لحاظ جسماني(بيولوژيكي) تعيين شده تلقي شود. چنين نگرشي تا چه حد فاصله دارد با باور به اين كه اين تفاوت هاي رفتاري به واسطه‌ي محيطي كه زنان در آن زندگي مي كنند، شكل مي گيرد و همچنين بسيار دور است از گرايش به اين كه طبيعت متفاوت زنان با ناعقلانيت بيشتر آنان مربوط است.

اگر چه به وضوح ابراز خصايص زنانه و مردانه موضوعي جديد نبود ولي تحليل نظام مند طبيعت بشري كه جنبه اي از روشنگري محسوب مي شد، حامل نگرشي سكولار بود، نگرشي كه مدعي اقتدار علم شد. از اين رو اهميت اين نگرش فراتر از نحوه‌ي برخورد با زنانگي و كليشه هاي زنانه اي رفت كه در ادبيات، طنز و احكام تجويزي در گذشته عرضه شده بود. البته تلاش چشمگير در مورد روان شناسي بشري در قرن هجدهم از سوي ديويد هيوم صورت پذيرفت. به نظر او آن چنان كه در «رساله‌درباره‌ي طبيعت بشري» (1793) (Treatise of Human Nature) مطرح شده، اعمال و عواطف بشري، چه مستقيم يا غير مستقيم، آرام يا خشن ناشي از هيجانات بشري بود. «عقل برده‌ي هيجانات ما است و مي بايد باشد». به ويژه [در نظر او]، غريزه‌ي هم دردي نقش مهمي در روند داوري اخلاقي به عهده داشت. به نظر هيوم، عدالت صرفا به واسطه‌ي «عقل سليم» درك نمي شد بلكه عبارت بود از فضيلتي «تصنعي» (Artificial) مبتني بر سنن و درك همگاني انسان هاي صاحب امتياز، به واسطه‌ي امنيت خواهي و حفظ مالكيتي كه حكومت در اختيارشان گذاشته بود. عدالت بدون ارجاع خاص به آراي عمومي و قلمرو داد و ستد زندگي تعريف شد و در مقابل با فضايل «طبيعي» قرار گرفت كه احساسات دلپذير و شادي بخشي را به همراه داشت- فضايلي همچون «بردباري، نيكوكاري، نوع دوستي، بخشندگي، اعتدال، نرمش». چنين فضايلي طبيعتا و ذاتا بر آمده از عواطف ما نسبت به نزديكان مان و از خلال حس همدلي به دليل تاثير آنها بر خير همگاني به طور وسيعي گسترده شده بود.

هيوم توجهي به بررسي تفاوت بين زن و مرد ندارد، گرچه در يك يا دو مورد به چنين مقايسه اي اشاره مي كند. او در تحليل‌اش درباره‌ي اعتلاي حس عدالت خواهي، بحث خود را معطوف به اين كرد كه حفظ مالكيت به سازمان دهي مناسب حوزه‌ي عمومي به همراه دولت هايي كه حافظ تعهدات قراردادي، امنيت و وراثت هستند، نياز دارد. او در زنان فضيلت هم راستا با اين موقعيت را پاكدامني مي داند كه فضيلتي «تصنعي» است و ناشي از نياز به حصول اطمينان از حلال زادگي كودكان: «از اين بررسي عادي و كالبد شناختي، تمايز بارز بين آموزش و وظايف زن و مرد آشكار مي شود». براي كسب اطمينان از وفاداري، محدوديت خاصي به زنان تحميل شد، حس آبرو و حيثيت و شرمندگي از بي آبرويي. چنين حسي در زنان از طريق آموزش آنان عميقا دروني مي شد و نه تنها سنين باروري آنان بلكه سال هاي پس از آن را نيز در بر مي گرفت. در مطالعاتي كه در مورد انگيزه هاي اصلي در ايجاد چنين محدوديت هايي انجام شد، انتقاد كمتر متوجه مرداني بود كه از پرهيزكاري تخطي كرده بودند. هيوم نسبت به روش هايي كه در آنها غرايز طبيعي مردان و زنان متفاوت عمل مي كنند، توجه كمي نشان داد ولي نكته‌ي جالب توجه در توضيح او درباره‌ي حس ترحم و دلسوزي اين بود كه اين حس مي بايست به عنوان اصل ثانويه‌ي بر آمده از اصل عام همدردي محسوب شود.

هيوم بر اين نظر است كه زنان و كودكان غالبا با حس دلسوزي هدايت مي شوند؛ حسي كه عبارت است از قدرت همدلي كردن با احساسات ديگران؛ آنچه كه به نظر او از لحاظ اخلاقي قابل تحسين بود. اين جبر گرايي هيوم بر بسياري از آن دسته آْثار قرن هجدهم در موضوع جامعه‌ي بشري تاثير گذاشت كه مدعي بودند اين جامعه بر درك كامل طبيعت بشري و محدوديت هاي آزادي اراده بنيان گذاشته شده است. تاثيرات ثانويه‌ي اين نگرش در موضوع مناسبات بين زنان و مردان بسيار اساسي بود: آموزه اين بود كه اين مناسبات بر مبناي غرايز طبيعي مردان و زنان شكل گرفته و با عرف و آداب و رسوم تمامي جوامع موجه جلوه داده شده بود، از آن رو كه همگانيت آن غرايز طبيعي مورد تاكيد هيوم بود.

البته كسان ديگري در بررسي روان شناسي و سازوكارهاي دلسوزي از هيوم تبعيت كردند. همچنين فيلسوفان فرانسه در نحوه‌ي نگرش به تفاوت هاي جنسي بر تفاوت هاي طبيعي بين زنان و مردان تاكيد كردند و مباحث آنان در سنجش گوناگون اين تفاوت ها بسيار چشمگير تر از تائيدهاي ضمني گاه و بيگاه شان در جهت اعتلاي سياسي يا حقوقي وضعيت زنان بود.

به طور مثال مونتسكيو در «نامه هاي ايراني» ( 1721) چنين پرسشي را مطرح كردند كه آيا زنان به دليل طبيعت شان مي بايد تحت سلطه قرار گيرند؟ او در نامه هاي آخر از زبان ركسانه از درون حرم؛ آرمان استقلال را مطرح كرد و مي نويسد: «من قوانين شما را بعد از قوانين طبيعت بازنويسي كرده ام و روح من خود را براي هميشه در استقلال زنده نگه داشته است». در عين حال مونتسكيو از خلال اثرش تحقير شديدي را نسبت به خصايص زنانه نشان داد كه مشتمل بر ديدگاهی دو گانه درباره‌ي زنان بود، از يك سو افرادي ضعيف، مهربان و ملايم و از سوي ديگر سطحي، مغرور و غير منطقي. در «دايره المعارف فلسفي» (Dictionnaire Pholosophique) تلاشي كه ولتر براي بهبود چگونگي رفتار با زنان از وراي توضيح طلاق كرد، با نظريات بسيار صرحيش، در مقالات «مرد» (Hamme) و «زن» (Femme) مغاير به نظر مي رسد؛ اين كه زنان چه از لحاظ جسمي و چه رواني ضعيف تر از مردان بودند و به همين سبب در همه‌ي جوامع صرف نظر از كارهاي سنگين يدي خود را به قلمرو زندگي خانگي محدود كرده بودند. اگر چه اين انزوا به معناي نقش نداشتن زنان در جهان جنگ ها، فجايع و جنايات بود كه از اين رهگذر مزيتي اخلاقي به دليل فرودست بودن طبيعي شان كسب كرده بودند.

به طور قطع مشهور ترين نويسندگان فرانسوي در پرداختن به اين موارد روسو و ديده رو بودند كه هر دوي آنان در ديدگاه قرن هجدهمي نسبت به زنِ «طبيعي» تاثير بسيار داشتند. تاثير كار روسو پيچيده و جالب بود و چه بسيار كه موشكافانه مورد بررسي قرار گرفت. سوفي درامیل (1762) و ژولي دررمان هلوئيز (1761) اگر با ارزش هاي صوري سنجيده شوند، الگوهاي پيشنهادي متضادي به نظر مي رسند. هيچ يك از آن ها را نبايد منفك از مشاجرات سياسي روسو در نظر آورد چرا كه او مي كوشيد آن چه را كه ويژه‌گي‌هاي طبيعي زنان مي دانست، در وضعيت طبيعي نوع بشر استقرار دهد. روسو در «گفتار درباره‌ي منشا نابرابري» (1755) (Discaurse on the origin of inerquality ) با نظر لاك درباره‌ي وجود خانواده‌ي تك همسري در شرايط طبيعي به ضديت برخاست، از اين منظر كه در آن شرايط، روابط جنسي فقط با غرايز جنسي هدايت مي شد، شرايطي كه در آن هيچ تضميني در مورد تبار (پدر سويگي) وجود نداشت. ولي در مرحله‌ي اجتماع كه پس از آن به وجود آمد و ظهور مالكيت خصوصي، وجود خانواده‌ي خودكفاي روستايي مبتني بر تقسيم جنسي كار و اداره‌ي خانواده توسط مرد با نياز به تاسيس و استقرار تبار (پدر سويگي) توجيه شد.

بنابراين بين شرايط اوليه‌ي زنان با تمايلات جنسي مشابه مردان و شرايطي كه روسو با واژه‌ي «طبيعي» از آن نام مي برد و بر آمده‌ي مراحل بعدي اجتماع است، تقابلي ايجاد شد. روسو با استناد به اين مرحله بود كه به تبيين زن «طبيعي» پرداخت او در نامه اي به دالامبر (1758) از اين منظر به بحث درباره‌ي اعتلاي خصايص معيني در زنان پرداخت كه [اين خصايص] چه ذاتي باشند و چه نباشند مي بايد هم سو با منافع و مصالح عمومي جامعه قرار گيرند:

«اگر كم رويي، پاكدامني، صبوري و مداراجويي كه صفات شايسته‌ي آنان است، ابداع اجتماع باشد، بنابراين تمايل جامعه در اين جهت است كه زنان داراي اين خصايص باشند اين خصايص مي بايد در زنان پرورش يابد و ناچيز شمردن اين صفات از سوي هر زني تخطي از اخلاق نيك است».

اگر چه روسو ضمن بحث درباره‌ي آموزش اميل، بر اهميت محيط زيست و آموزش در فاسد كردن غرايز طبيعي كودك تاکید دارد ولي در مورد سوفي چنين نيست چرا كه خصايص ذاتي زنانه‌ي او فقط در ارتباط با نقش اجتماعي آتي او در نظر گرفته شده بود. صفات زنانه- شرم، مداراجويي، خواستني بودن، حتي با حيله و اغواگري به عنوان خصايص عملي ذهن سوفي- همگي مي بايد به آن پرورش ذهني بپردازند تا سوفي را با نقش اش به عنوان همسر اميل هماهنگ كنند، نقشي كه مكمل اميل در خانواده‌ي پدر سالارانه‌ي روستايي و در عين حال همسر و مادري صبور و منزوي باشد. روسو صفات طبيعي زنان را فريب كاري، ضعف سطحي نگري، زيركي، اغواگري و خودپسندي مي دانست و از تاثير مخربي هراس داشت كه زنان قادرند بر مردان داشته باشند، چنان كه ابراز مي كند، از وراي تاثير زنان است كه تصنع فاسد و منحط زندگي شهري، ممكن است سبب از بين بردن بشر طبيعي شود. با اين حال تاثير زنان وقتي كه در جاي درست خود قرار گرفته باشند، مي تواند اعتلابخش باشد، همچنان كه در «رمان هلوئيز»، ژولي وظيفه‌ي خود را برتر از احساسات اش نسبت به معشوق خود قرار داد و آن هيجانات را معطوف امور خانگي كرد و در شرايط زندگي روستايي تبديل به همسر و كدبانوي خانواده، منزوي از جهان و وفادار به ارزش هاي طبيعي شد، يعني همان گرايشي كه روسو هوادار آن بود. با اين وجود چنين ارزش هايي ژولي را درگير مبارزه‌ي دائم عليه همه‌ي غرايز جنسي اش كرد و سرانجام نيز روسو هيچگونه راه حلي براي اين دوگانگي و مبارزه‌ي هميشگي زنان ارائه نداد. هيچ گزينه ي ديگري براي ژولي وجود نداشت مگر اطاعت از والدين‌اش كه مردي را كه همسري مناسب براي او و پدر بچه هايش باشد برگزينند. برخلاف او، سوفي در ارتباط با فسادهاي زندگي شهري شكست مي خورد و تسليم گمراهي و فريب خوردگي مي شود؛ گناهي كه از نظر روسو راه نجاتي ندارد. بنابراين ديدگاه روسو درباره‌ي طبيعت زنان هم مشتمل است بر بي اعتمادي به آنان به واسطه‌ي ضعف اخلاقي، خصايص ذاتي، در معرض اشتباهات جنسي بودن و هم انتظارات او از زنان به عنوان منشا بالقوه‌ي قدرت اخلاقي، اگر كه مي توانستند خودِ ضعيف‌ترشان را سركوب كنند و نيز اگر مي توانستند تحت شرايط مناسب براي تحقق آن بالقوه‌گي زندگي كنند. بنابراين خانواده‌ي آرماني از منظر روسو بخشا نهادي طبيعي است كه بر احساسات بنا شده و متمايز از همه‌ي ديگر نهادهاست و در عين حال ساختاري اجتماعي است كه در آن اقتدار مردان بر زنان هم به دليل ضعف زنان و هم به دليل ضرورت تضمين تبار (پدر سويگي) كلا بنا بر خواست جامعه شكل گرفته است. روسو برابري و آزادي‌اي را كه در جمهوري «قرارداد اجتماعي» (1760) به شهروندانش پيشنهاد مي كند، شامل حال زنان قرار نمي دهد.

تعجب آور نيست كه بسياري از نويسندگان زن هم عصر روسو او را ستودند، چرا كه پیام او براي آنان حامل زن ستيزي‌اي نبود كه مفسران قرن بيستم در آن يافتند. به ويژه‌ي ردپاي خانواده‌ي «رمان هلوئيز» را در آن دسته از آثار نيمه دوم قرن هجدهم مي توان يافت كه در آنها آموزش دختران مطرح شده است. اين مضمون كه تاثير خانواده بر باز توليد اخلاقي شهروندان بسيار زياد است بيش از تصنعي بودن و ضعف سوفي، نظر مساعد نويسندگان را نسبت به روسو بر انگيخت. در دهه‌ي 1770، مادام دومونتبار (Mme De Montbart) برناردين دو سنت پير (Bernardin de st Pierre) ، مادام رولند (Mme Roland) در آثارشان همگي بر اهميت آموزش دختران براي مادر شدن تاكيد كردند. نظرات آنان معطوف به گونه‌اي مادري بود كه مستلزم تربيت صميمانه و نزديك فرزندان نوجوان، منشا الهام اخلاقي خانواده به ويژه رشد پيوندهاي نزديك و احساسي بين مادران و دختران باشد. پسران مي بايد به عنوان شهرونداني نيك و صالح و دختران با توجه به مسئوليت هاي آتي شان به عنوان مادر تربيت شوند. اين موضوع خصوصا در اثر مشهور مادام دوجنليس (Mme de Jenlis) با نام «آدل و تئودور» (1782) (Adele and Thiadare) مشهود است كه اصول آموزش روسو براي پرورش آدل و تئودور، پسر و دختر بارونس دالمن به كار برده شده است. انتقاد اصلي مادام دوجنليس به روسو معطوف به اين نظر اوست كه ضعف و ناتواني زنان، ذاتي است. به نظر مادام دوجنليس اين موارد دقيقا مي بايد مشابه ساير خطاها در معرض قضاوت و اصلاح اخلاقي قرار گيرد. تمايل دختري به خودپسندي و ظاهر سازي مي بايد همانند ساير اشتباهات اصلاح شود چرا كه مربوط به ذاتي بودن ضعف زنانه نيست بلكه به دليل فسادهاي جهان است. در اثر مادام دوجنليس، بارونس از اجتماع كناره گيري مي كند تا در خلوت روستايي خود را وقف مراقبت از فرزندانش كند. او آرمان هاي آموزشي ساده را براي بروز خصايص ذاتي كودكان به كار مي گيرد. وظيفه‌ي آموزش هنوز به كار گيري نظم و انظباط بود اگرچه مي بايست دقيقا با شخصيت و سرشت هماهنگ باشد. چنين برنامه‌اي به ويژه وظيفه‌ي يك مادر بود هر چند كه وقتي تئودور بزرگ تر شد پدر او در تربيتش نقش اصلي را ايفا كرد آدل مي بايست نه تنها به فراگيري وظايف خانگي و كسب دانشي مقدماتي در برخي از موضوعات درسي بپردازد، بلكه با مراقبت از يك دختر كوچك «مادر بودن» را نيز تمرين كند و بدين نحو «او تمام شادي هاي يك مادر خوب بودن را از قبل تجربه مي كند».

كاترين مكالي(Catherine Macaulay) در «نامه‌هايي درباره‌ي آموزش» (1790) (letters on Education) دقيقا همين انتقادها را نسبت به روسو مطرح مي كند؛ آنچه را كه مي توان به عنوان تفسيري بر نظرات آموزشي روسو تلقي كرد. به نظر كاترين مكالي آموزش مي بايد در روشنايي فلسفه‌ي شورانگيز جان لاك و پيروانش درك شود، فلسفه‌اي كه در آن تاثير محيط زندگي و قدرت تداعي نظريات در ذهن به خلق فرهنگ «انسان اجتماعي، آن هستي مصنوع» منجر شده است. او به شرطي كه به جز تمرينات جسماني، دستورالعمل هاي يكسان در مورد پسران و دختران به كار گرفته شود، از نطريه‌ي آموزش خانگي حمايت كرد. به نظر او مقررات اخلاقي در مورد هر دو جنس، براي همه‌ي مخلوقات عقلاني مي بايد يكسان باشد و آن پليدي‌هايي كه روسو مختص زنان دانسته بيشتر مي بايد زاييده‌ي موقعيت و آموزش زنان دانسته شود. او در تحليل نظرات روسو، مفاهيم فطري به عنوان جنبه‌اي از ذهن بشري را رد كرد و در عين حال به ناداني، خودپسندي و عشوه گري زنان كه در استدلال روسو عوامل برتري مردانه بود، پرداخت. با وجودي كه در گذشته ناتواني جسماني زنان ممكن بود دليلي بر اعمال سلطه بر آنان باشد، ولي از آنجايي كه مردان پي به مزاياي كاستن از ستم خود بر زنان بردند، ديگر ضرورتي نداشت كه وضعيت به همين منوال باشد. در واقع آموزشی كه به زنان داده مي شد به گونه اي بود كه آنان را به بيشترين تباهي و ضعف مي كشاند؛ يعني همان خصايص كه روسو ذاتي زنان مي دانست. فقط آموزش مبتني بر قواعد اخلاقي تغيير ناپذير براي هم زنان و هم مردان بود كه مي توانست جامعه‌ي عقلاني تري را به وجود آورد. جايي كه ديگر نيازي نبود زنان به اتكاي جذابيت و فريبندگي خود شوهر و حمايت مردانه را به خود جلب كنند.

تبيين متفاوتي را طبيعت زنان در آثار ديده رو سر دبير «دايره المعارف» (Encyclopédie) مشاهده مي شود. او در مقاله‌ي كوتاهش با نام «درباره‌ي زنان» (1772) (Sur le Femmes) نوشته‌ي آنتوان توماس را با نام «مقاله اي در باب خصايص، رسومات و روح زنان» (1772) ( Essai sur le caraetire les moeurs el l’esprit des femmes ) به دليل بي تفاوتي و بي طرفي آن مورد انتقاد قرار داد.

ديده رو بيشتر درباره ي سختي هايي كه زنان با آن مواجه اند از جمله مورد بي توجهي قرار گرفتن در دوران كودكي، تشويش هاي دوران جواني، ستمديدگي در ازدواج، دردهاي زايمان، تحقير شدگي از سوي نظام هاي حقوقي نوشت. آنچه كه الزامي بود دركي بود از آسيب عواطف زنان، هيجانات و احساسات درخور آنان و تاثير روند توليدمثل بر توانايي هاشان به دليل تعصبات مذهبي. آنان ناتوان از تفكري تجريدي و دريافت عميق از مفاهيم عدالت و فضيلت، عليرغم پوشش تمدن در عمق وجود خود به وي باقي ماندند. ديده رو در «ضميمه بر سفر دريايي بوژيونل» (1772، سال انتشار 1796) (Supplément au voyage de Bougainville)، معصوميت بدويت طبيعي را با فساد روابط جنسي در دنياي متمدن مورد سنجش قرار داد. در آنجا يعني در تاهيتي اسطوره اي، مردان و زنان تا مادامي كه شادمانه در انتظار تولد نوزادي بودند، مي توانستند روابط جنسي آزاد داشته باشند. چرا كه در آن جامعه فقط مادر بودن حامل موقعيتي متمايز براي زنان بود. زنان نازا نقاب مشكي داشتند و در دوران قاعدگي از نقاب خاكستري استفاده مي كردند. اين تحليل از جماعتي خوش و ساده، فارغ از ستم جنسي كه در آن، زنان هم چون مردان مي توانستند از اميال خود پيروي كنند، متكي بر نظري بود كه پيش از همه طبيعت زنان را در مادر بودن متحقق مي يافت. در فرانسه، ديده رو كه دخترش را با سنتي ترين گرايشات بار آورده بود، از همه‌ي آنها عدول كرد تا فقط مطمئن شود كه دخترش به بيولوژي خود و مراحل تولد بچه آشنايي دارد. به نظر ديده رو طبيعت زنان از اساس نسبت به طبيعت مردان متفاوت بود و كاملا در ارتباط با روند توليد مثل (زادآوري) آنان قرار داشت. در نتيجه زنان كه بيش از مردان احساساتي و غير قابل پيش بيني اند، تابع نظارت عقلاني نبوده و بالاخره اين كه اسرار آميزند . ديده رو نيز مانند روسو هيچگونه راه حل ساده اي براي تحقق طبيعت زنان ارائه نكرده است. با وجود تضاد چشمگير بين بي گناهي و شادي زنان تاهيتي و فساد دنياي معاصرش، ديده رو معتقد بود در برابر فشارها براي هم نوايي با جامعه‌ي متمدن نمي بايد ايستادگي كرد چرا كه فقط هم نوايي با عرف و سنن است كه تا حدي خشنودي و رضايت زنان را مي تواند تامين كند.

همچنين ساير فلاسفه نيز به بررسي مفاهيم ضمني فلسفه‌ي حس گرا (Sensational Philosophy) پرداختند و تاثير عوامل محيطي بر شكل پذيري وضعيت زنان و تامل بر امكانات سياسي براي تغيير را مورد مطالعه قرار دادند. بارون هولباخ(Baron d’Holbach) با جديت از تاثيرات تباه كننده‌ي محدوديت هاي آموزشي، حقوقي و سياسي تحميل شده بر زنان نوشت؛ محدوديت هايي كه خودپسندي، غرور، عشوه گري و فريب كاري را در آنان رشد مي دهد يعني همه‌ي پليدي هايي كه روسو به زنان نسبت داده بود. هم چنين او اين مسئله را مطرح كرد كه استبداد حاكم در قوانين و فقدان آموزش اخلاقي جدي براي زنان سبب مي شود كه زنان همه‌ي طبقات قرباني چنين خطاهايي شوند.

هولباخ درك سياسي روشني نسبت به روش هايي كه زنان در جامعه‌ي او مورد ستم قرار گرفتند، داشت. ولي در عين حال تغييرات پيشنهادي او اندك بودند: «چرا كه زنان به دليل كم مايگي قدرت هاي شان، توانايي يادگيري دانش مطلق و علوم بنيادين را كه شايسته‌ي مردان است، ندارند». زنان مي بايست بيشتر ترغيب شوند كه بهترين خصايص مختص به خود را اعتلا دهند، خصايصي كه در ارتباط با احساسات قلبي و اخلاقي آنان است و بايد با صبوري، تلاش، صرفه جويي و پارسايي همراه شود تا آنان شايسته‌ي همسري و مادري شهروندان شوند. اينها موضوعاتي بودند كه قانون گذار آتي مي بايست به آنها توجه نشان دهد. در این جا شاهد رويكردي دوباره زندگي خانگي (Danesticity) به عنوان ابزار احياي اخلاقي جامعه هستيم. تنها نويسنده اي كه در اين رابطه كاملا تاثيرات ثانويه‌ي فلسفه‌ي حس گرا را پذيرفته بود هلوسيوس (Helvétius) مادي گرا و آتئيست بود كه هر شناختي را ناشي از تصورات حسي مي دانست و اين كه همه‌ي توانايي هاي ذهني به چنين حسياتي بستگي داشتند. او اذعان داشت كه فقط عوامل خارجي از قبيل آموزش مي توانست سبب وجود تفاوت بين مردان و نيز بين مردان و زنان باشد كه از احاظ طبيعي با يكديگر برابرند.

او بر اين نظر بود كه همه‌ي كودكان اعم از دختر و پسر مي بايست از نظارت والدين خود خارج شده و تحت نظام آموزش عمومي قرار گيرند تا از اين رهگذر جامعه بتواند افراد را بر اساس نياز هايش تربيت كند. ديگر تاثير ثانويه‌ي فلسفه‌ي حس گرا اين گونه مطرح شد كه بزرگترين خير براي نوع بشر دستيابي به بيشترين لذتي بود كه از طريق حس پديد مي آمد و به نظر هلوسيوس اين لذت بي شك لذت جنسي بود. چنين لذتي منحصرا از ديدگاه مردانه مورد توجه قرار گرفته بود و مستلزم دسترس پذير ساختن زنان به منظور ارائه‌ي رضايت جنسي به مردان بود. اغتشاش و پيچيدگي اين تحليل ها، رشته هاي متفاوت بحث و بررسي را مطرح مي كند: اين اعتقاد كه طبيعت جامعه‌ي معاصر فاسد كننده‌ي زنان است و لزوم ايجاد تغييرات سياسي براي چيره شدن بر آن ممكن است با اعتقادي درآميزد كه خصايص حقيقي طبيعت زنان را فقط در جايگاه خانگي و مناسب آنان متحقق مي بيند. اگر چه خوش بيني و تساوي طلبي ضمني در فلسفه‌ي حس گرا از سوي برخي مورد شناسايي قرار گرفت ولي كشف راديكاليزم بالقوه‌ي آن به زمان زيادي نياز داشت.

بدين گونه در فرانسه و انگليس، نويسندگان اين دوره هنوز درگير اين مشغله‌ي ذهني بودند كه به توازني ميان خصايص زن طبيعي و محدوديت هاي تحميل شده بر او هم از سوي خودش و هم به واسطه‌ي سنن رايج در جامعه دست يابند. چنين دغدغه هايي را در ظهور رمان سانتي مانتال (احساساتي گرا) در انگليس مي توان مشاهده كرد كه شاخص ترين آن، اثر رمان نويس اسكاتلندي هنري مكنزي (Henry Mackenzie) است كه بر اساس تحليل هيوم، با ترسيم احساسات و هيجانات شخصيت زن و مرد، بررسي روان شناختي آنان را با بي هيچ داوري و فقط همچون واقعيتي روان شناسانه ارائه مي دهد. اين رمان مكنزي با نام جوليا روبين (Julia Raubigné) (1777) با «رمان هلوئيز» مورد مقايسه قرار گرفته است. طرح دو داستان مشابه است يعني شخصيت زن رمان گرچه عاشق کسی است اما به علت انگيزه هاي افتخار آميز و شرافتمندانه با مرد ديگري ازدواج مي كند ولي دو رمان پايان متفاوتي دارند: اين شخصيت ها به شادي دست نمي يابند و هر چند به دليل اينكه از سنن و عرف جامعه بيش از غرايز خود پيروي كردند، از لحاظ اخلاقي قابل ستايش اند. نهضت سانتي مانتال در ادبيات شايد بيشتر به واسطه‌ي واكنش هايي كه برانگيخته، شناخته شده است.

اخلاق گرايان محافظه كار آشكارا با اين موضوع روياروي شدند كه امكان دارد مردان و زنان براي دستيابي به شادي در عين مصونيت از مجازات با الگوهاي مورد پذيرش رفتارهاي اجتماعي به چالش برخيزند.

فمينيست ها به تاثيرات ثانويه‌ي ناشي از اين كه زنان و مردان به واسطه‌ي هيجانات‌شان راهبري مي شوند و ديگر اينكه زنان طبيعتا بيشتر دستخوش احساسات و غرايز خود هستند، توجه نشان دادند. دامنه‌‌ي منازعه‌ي فمينيست ها در دهه هاي بعدي نه تنها در جبهه‌ي سياسي بلكه در قلمرو روان شناسي احساسي بود. مطالعه در مورد «زن طبيعي» مي بايد زمنيه هاي مباحثات را مشخص مي كرد، چرا كه پايه‌ي عقلاني نويني براي تحت سلطه بودن و همچنين مفهوم جديد از نقشي ارائه كرد كه زنان مي بايست متناسب با غرايزشان در نظم نوين سياسي و اجتماعي ايفا كنند.

با اين حال شيوه‌ي ديگري نيز براي ارزيابي موقعيت مناسب زنان وجود داشت. در روح سكولار و انتقادي روشنگري، تز فرضي «حالت طبيعي» كه لاك، هابز و سايرين به منظور توجيه ديدگاهي سياسي ارائه كردند در معرض تحليل مداوم قرار داشت. تا اواسط قرن ديگر چنين تزي غير قابل پذيرش بود. به بيان دقيق تر هر قدر نويسندگان بيش از پيش نسبت به جهان هاي جغرافيايي جديد اطراف خود، تنوع جوامع گوناگون و وسعت نهاد هاي اجتماعي آگاه مي شدند و در مطالعه‌ي آنها پيش مي رفتند، به همان ميزان پي مي بردند كه دريافت هاي شان با شيوه هاي تحليل كلاسيك يا مسيحي انطباق ندارد. به تدريج جوامعي همچون سرخ پوستان آمريكاي شمالي، چيني ها، هندوها و مسلمانان هندوستان، و جوامع شرق و غرب آفريقا مورد بررسي و تحليل قرار گرفت. اين بررسي ها در قدم هاي نخستين در شناخت تاريخ، به مطالعه‌ي اساسي ترين نهاد اجتماعي يعني خانواده ی انساني معطوف شد. هدف مونتسكيو در روح القوانين (1749) كشف قوانين حاكم بر جوامع انساني بود. كشف «مناسبات ضروري برآمده از طبيعت اشيا» او را به توصيف مقايسه ايِ موقعيت زنان و روابط خانوادگي سوق داد. نحوه‌ي نگرش او درباره‌ي این موضوع همانند ساير موضوعات اثر، دوگانه است. او خواهان اين بود كه هم چگونگي تاثير گذاردن اصولي كه موجب سه نوع اصلي حكومت بوده - فضيلت در جمهوري، شرف و افتخار در پادشاهي و ترس در حكومت اي استبدادي- را بر وضعيت زنان مورد بررسي قرار دهد و هم اين كه مشخص كند تا چه ميزان شرايط فيزيكي جوامع مختلف از قبيل شرايط اقليمي، جغرافيايي و وسعت در اين مورد موثر است. نحوه‌ي نگرش موجز او در كاربرد اصول حکومت درباره‌ي زندگي خانوادگي كليشه اي است. در جمهوري ها، زنان ساده و بي تجمل زندگي مي كنند و با هنجارهاي جامعه نه با قوانين آن محدود مي شوند و بدين نحو منزوي مي شوند و با فضيلت و پاكدامني زندگي مي كنند. تا حدي كه درباره‌ي مردم يونان مي نويسد «در اين رابطه به ندرت مردم ديگري يافت مي شوند كه روش زندگي عاقلانه تر يا بهتري داشته باشند». در حكومت پادشاهي زنان با برخورداري از آزادي قابل ملاحظه و با فرض داشتن روحيه‌ي آزادي خواهي زندگي مي كنند و با توجه به تمايزات طبقاتي به دربار راه مي يابند و در معرض خود پسندي و فساد ناشي از تجمل پرستي قرار مي گيرند. در حكومت استبدادي زنان در شرايط «بيشترين بندگي و عبوديت» در محيطي بسته زندگي مي كنند. همچنين مونتسكيو در كتاب شانزدهم ابراز مي كند كه شرايط فيزيكي و اقليمي نيز در نحوه‌ي رفتار با زنان موثر است. در آب و هواي گرم، جايي كه زنان خيلي زود به بلوغ مي رسند «عقل آنان .... هرگز با زيبايي آنان هماهنگ نيست» و در نتيجه مي بايد وابسته باشند. در آب و هواي معتدل، زنان ديرتر به سن بلوغ مي رسند و در سنين ازدواج آگاه تر هستند و زيبايي خود را بهتر حفظ مي كنند، در نتيجه نوعي برابري هم چون نهاد تك همسري براي آب و هواي معتدل مناسب مي يابد: «طبيعت كه مردان را به دليل عقل و قدرت بدني شان متمايز كرده، هيچ گونه قيودي را براي اِعمال قدرت آنان به جز عقل و نيروي بدني شان در نظر نگرفته است. به زنان دلربايي عطا شده و مقرر شده كه تسلط آنان بر مردان با پايان يافتن اين دلربايي به اتمام برسد. ولي در كشورهايي با آب و هواي گرم اين دلربايي ها فقط در شروع زندگي مشاهده مي شود و هرگز در طول زندگي ادامه نمي يابد.»

فقط شرايط اقليمي است كه سبب وجود چند همسري (پلي گامي) مي شود. چند همسري در نفس خود هيچ خدمتي به زن يا مرد نمي كند ولي مي تواند در خدمت هدف سود جويانه اي قرار گيرد، چرا كه از يك سو بردگي زنان با روح حكومت استبدادي هماهنگي دارد و از سوي ديگر آزادي اي كه زنان در حكومت پادشاهي از آن برخوردارند سبب ايجاد هرج و مرج در حكومت هاي شرقي مي شود. اين بحث با تناقضاتي همراه است بدين ترتيب كه اگر تاثير آب و هوا باعث پيامد هاي متعارض با قوانين طبيعي شود كه بر روابط بين زن و مرد حاكم است، بنابراين قوانين مدني مي بايد «در تقابل با شرايط اقليمي باشند». هم چنان كه در پاتن (Patan)هندوستان، تاثير آب و هوا سبب بي تقوايي و از بين رفتن شرم طبيعي زنان شده و «تمايلات شهوت پرستانه‌ي زنان به حدي زننده است كه مردان ناچارند از پوشاك خاصي براي در امان ماندن از نيات پليد آنان استفاده كنند.» مونتسكيو منش هاي طبيعتا نيك زنان در كشور هاي شمالي را ستود، جايي كه «همه‌ي احساسات و هيجانات زنان آرام است» و كلا گفتگو هاي زنان زينت جامعه است. مونتسكيو به نحوي آرماني وضعيت زنان در جمهوري را كه تجسم دسترس ناپذير صرفه جويي، تقوا و فضيلت است، آشكارا مورد تمجيد قرار داد و در عمل به ارزيابي خطرات و مزيت هاي آزادي نسبي اي كه زنان در حكومت پادشاهي از آن برخوردارند پرداخت، آزادي كه امكان دارد به ضعف طبيعي زنان اجازه‌ي رشد دهد. او در تقابلي شگفت انگيز، در بحث خود پيرامون خانواده در آب و هواي معتدل شمالي، مسحورشدگي نسبت به رويكرد «استبداد شرقي» در خانواده را مطرح مي كند؛ الگويي از اقتدار طلبي مطلق و پدر سالارانه در محيطي دور دست كه در تقابل با شيوه‌ي اروپايي مورد سنجش قرار مي گيرد.

مونتسكيو در بحث از وضعيت زنان، اكثر جوامع ايستا را مورد بررسي قرار داده بود؛ هر چند كه به تغيير وضعيت زنان به دليل دوره‌ي گذار از جمهوري به امپراطوري در روم باستان نيز توجه كرد. تغييراتي كه در پي انقراض روش هاي قديمي جمهوري، تجمل پرستي و پيامد تفكيك ناپذير آن، بي تقوايي عمومي را به همراه آورد. مونتسكيو با شيوه‌ي سازمان يافته به رشد تاريخي خانواده توجه نكرد هر چند كه تقسيم سه گانه‌ي او از انواع خانواده ها بسيار موثر واقع شد. در عين حال ساير نويسندگان فرانسوي و اسكاتلندي نظريه هاي اطلاق پذير تاريخي را به طور جامع شرح و بسط دادند كه مبتني بر گذار جوامع و نهاد هاي مربوطه از مراحل مختلف بود. رشد زندگي خانوادگي و موقعيت زنان فقط در ارتباط با چنين ديدگاه تكاملي از جامعه و در اوج جامعه‌ي تجاري معاصر اروپاي غربي مي توانست درك شود. در فرانسه تورگو (Turgot) و هلوسيوس (Helvétius)در اسكاتلند آدام اسميت، آدام فرگوسن، ويليام رابرتسون و جان ميلار همگي در روند آشكار سازي تاريخ تمدن جوامع شان، توجه خود را معطوف به تاريخ خانواده و وضعيت زنان كردند. استدلال هاي آنان بيشتر در چارچوب نظرات ليبرالي «حزب ويگ»(1) درباره‌ي تاريخ خانواده كه تا انتهاي قرن هجدهم مرسوم بود، ارائه مي شد. آدام اسميت سخن راني هاي خود درباره‌ي علم حقوق در دهه‌ي 1760 را با شرح و بسط اين نظريه همراه كرد كه جامعه‌ي انساني در طي فرايند تكاملي از چهار مرحله‌ي بدوي ، شباني، كشاورزي و تجاري گذشته است. هر مرحله به طور بنيادين با شيوه‌ي زيست‌اش تعريف شده كه آشكارا همه‌ي جنبه هاي اجتماعي و سياسي زندگي در آن جامعه را شامل مي شود. در اين جا تاثير مونتسكيو و اهميت بررسي اش در مورد جوامع سرخ پوستي آمريكا مشهود است. مطالعه‌ي اوليه‌ي آبه لفيتائو (Abbe Lafitau) با نام «آداب و رسوم آمريكايي هاي بدوي در قياس با آداب و رسوم مراحل اوليه» (1724) (Moeurs des sauvages amériquains comparess aux moeurs des premiers tennis) ، راه گشايي با ارزش براي اين مورخان بود. چرا كه او جوامع امريكايي معاصر را به عنوان نوعي الگوي زندگيِ مراحل اوليه‌ي جامعه‌ي انساني محسوب كرده بود. ديگر نيازي به فرضيه سازي حالتي طبيعي نبود. مورخان مي توانستند سطوحي را كه جوامع مختلف به آن دست يافته بودند با يكديگر مقايسه كرده و با استفاده از هر دو دسته مستندات تاريخي و معاصر نردبان تكاملي جوامع را بر اساس نظريه‌ي چهار مرحله اي بسازند؛ نردباني كه در بالاترين نقطه، تمدن تجاري معاصر آنان قرار مي گرفت و در پايين ترين نقطه، دنياي بدوي سرخ پوستان آمريكايي. تحليل هاي روابط خانوادگي و موقعيت زنان به اين دليل كه خانواده بخش بنيادين ساختار اقتصادي و اجتماعي هر يك از جوامع مختلف بود، مي بايست نقش بيشتري را در اين تطبيق تاريخي نسبت به تاريخ هاي سياسي عرفي ايفا مي كرد. شواهد جديد سبب شد كه هم مونتسكيو و هم نويسندگان مزدور امكانات سازماندهي انواع خانواده را مطرح كنند: تبار مادر سويگي (Matrilineal Descent) قبايل سرخ پوست ايروكويس (Iroquais) ازدواج هاي جمعي ايران شرقي، چند شوهري نيرها (Nairs) در سواحل مالابار. همه‌ي اين موارد مفروضات ساده اي مثل اين را كه فقط خانواده‌ي تك همسري با قانون طبيعت سازگار دانسته مي شد، به چالش گرفت. شناخت نسبت به تنوع موقعيت زنان در جوامع گوناگون منجر به توجيه جديدي از موقعيت زنان در جهان غربي معاصر شد.

آدام فرگوسن و ويليام رابرتسون هر دو خانواده هاي ابتدايي بشري را با توجه ويژه به سرخ پوستان آمريكا مورد بررسي قرار دادند. آنان به اين نكته دقت كردند كه در قبايل سرخ پوست، زنان هم در مزارع كار مي كنند و هم مسئول امور خانگي و تمامي مايملك خانواده هستند. فرگوسن الگوي تبار مادر سويگي را با استناد به نقل مكان مرد به خانواده‌ي زن پس ازدواج طرح كرد. در عين حال معتقد بود چنين الگويي نشان دهنده‌ي موقعيت والاي زنان نيست: «اين بردگي و رنج دائمي است، هيچ افتخاري ندارد و كساني كه در اين مناطق زندگي مي كنند در حقيقت، برده ها و بندگان زادگاه شان هستند». او فعاليت زنان در اين چار چوب را هر چند كه با مهر و عاطفه تلطيف شده و بردگي رسمي پنهان مي داشت، شكلي از اسارت مي دانست. اين موضوع كه زنان در جوامع اوليه مشقت كار را تحمل مي كردند مي بايد بيشتر آشكار و مورد تاكيد قرار مي گرفت. ويليام رابرتسون در «تاريخ آمريكا» (1777)، در اين خصوص تاكيد بيشتري بر برتري جهان معاصر دارد: «در اين كه زنان مديون بهبود شيوه هاي پيراسته اي هستند كه تغييرات شادي بخشي در وضعيت شان ايجاد كرده، ترديدي نيست. تحقير و توهين كردن به جنس زن در زمره‌ي ويژگي هاي مرحله‌ي بدوي در همه‌ي قسمت هاي جهان است».

دقيق ترين نحوه‌ي نگرش به اين موضوع و در عين حال يكي از جالب ترين بررسي هاي تاريخي قرن هجدهم درباره‌ي وضعيت زنان در كتاب جان ميلار با نام «منشا تمايز طبقاتي» (1777، تجديد نظر 1779) (Origian of the Distincion of Ranhes) صورت گرفته است. در فصل طولاني «درباره‌ي طبقه و موقعيت زنان در اعصار مختلف»، ميلار به تكامل خانواده و وضعيت زنان درون خانواده پرداخت. او نشان داد كه چگونه پيشرفت از نگرش هاي بسته‌ي جامعه‌ي بدوي تا فرهنگ پيراسته و فرهيخته‌ي جهان مدرن منجر به تغييرات الگوهاي رفتار بشري مي شود. در اين تغييرات چنين فرضي در نظر گرفته شده است كه «پيشرفت طبيعي از جهل به دانايي و از راه كارهاي زمخت و ابتدايي به روش هاي متمدنانه» است. چنين پيشرفتي از الگويي يكنواخت پيروي مي كند، هر چند امكان دارد به دليل ويژگي هاي خاص ملي، اين الگو متفاوت باشد. ميلار در سنجش انواع مختلف تحت سلطه بودن، اثر خود را با بررسي وضعيت زنان آغاز كرد، چرا كه:

«به نظر مي رسد از همه‌ي هيجانات و احساسات ما، آن بخشي كه زن و مرد را وحدت مي بخشد به سادگي تحت تاثير شرايط خاصي كه در آن قرار مي گيريم، واقع مي شوند و در معرض بيشترين تاثير پذيري از قدرت عادت و آموزش هستند. بر اين اساس، اين بخش از هيجانات و احساسات با تنوع ظاهري زيادي بروز مي يابند و در كشورهاي گوناگون و اعصار مختلف تاريخي، مسبب به وجود آمدن بيشترين تكثر در آداب و رسوم و روال زندگي شده اند».

در شرايط بدوي، مشكلات دستيابي به حداقل معيشت و عدم مالكيت خصوصي وقت اندكي باقي مي گذاشت و اين امر، گرايش به ارضاي سريع هيجانات جنسي را تشديد مي كرد. آنچه كه در آن شناختي نسبت به «آن قواعد تصنعي ادب و احترام» وجود نداشت. محرك اين بدويت غرايز طبيعي و ساده مشابه با غرايز حيوانات بود، هر چند كه پيوند جنس ها در ميان انسانها از عالم حيوانان طولاني تر بود؛ آن هم به دليل طولاني بودن زمان وابستگي نوزاد آدمي به والدين خود و نيز به دنيا آمدن نوزادان جديد. مزاياي ازدواج در عين گرايش به اين تعهد كه منافع خانوادگي به منافع فردي ترجيح داده شود، به مرور آشكارتر شد. در اين شرايط بدوي هنوز توجه اندكي معطوف به پارسايي زنان مي شد. زنان غالبا به منزله‌ي خدمتكاران يا بردگان به شمار مي آمدند كه به طور مداوم به امور كشاورزي و خانگي مي پرداختند، در حاليكه مردانِ آنان اگر درگير جنگ يا شكار نبودند، بي كار در خانه مي ماندند. ميلار انواع فرمان برداري در همه‌ي اقوام بدوي را كه شوهران از زنان خود انتظار داشتند ترسيم كرد - عدم دسترسي آنان به مالكيت، به فروش رفتن شان با پرداخت «قيمت عروس» – آنچه كه هنوز در برخي جوامع وجود دارد. ولي او در عين حال به اين نكته نيز اشاره داشت كه گرچه اين تصاوير تكان دهنده است ولي براي شرايط جامعه‌ي بدوي نامناسب نبود. او هم چنين استثناهايي را نيز در برخي از كشورهايي كه در آنها ازدواج كاملا تثبيت نشده بود، مطرح كرد. زناني كه با وجود رابطه با مردان متعدد به تنهايي زندگي مي كردند و سرپرستي فرزندان شان را بر عهده داشتند و از اين رهگذر به منزلت و احترام دست يافتند. اين موضوع در ميان ليسين ها (Lycians)، برخي از قبايل سرخ پوست و نيرها (Nairs) مشاهده شد و ميلار چند شوهري اين زنان را كاملا در مقابل با «ديدگاه ها و منش هاي ملتي متمدن» دانست.

شرايط مايوس كننده‌ي زنان در اكثر ملل بدوي به اين معناست كه وضعيت آنان بهبود يابد و از نظر ميلار وسايل اين بهبود عبارتست از:

«هر شرايطي كه معطوف به ايجاد توجه بيشتر به لذت جنسي شود و ارتقاي ارزش و اعتبار مشاغلي كه متناسب با شخصيت زنان باشد؛ از طريق بهبود شيوه هاي زندگي، رشد توانگري و اصلاح تدريجي منش ها و سلايق».

بنابراين در جامعه‌ي شباني، دستيابي به مراتع و احشام به نابرابري و تحت سلطه قرار دادن و در نتيجه حفظ و نظارت بر خانواده منجر شد و آسيب پذيري و مدارا جويي زنان را تشديد كرد حتي بنا به نظر ميلار هر چند ممكن است اغراق آميز باشد نوع زندگي چوپاني ملل مدرن در شرايط مناسب مي تواند تا حدي نمايانگر مرحله‌ي شباني باشد. چنين پيشرفتي با آغاز تثبيت كشاورزي و مالكيت بر زمين اوج گرفت، ولي الزاما در نحوه‌ي رفتار با زنان از سوي مردان پيشرفتي حاصل نشد. با اين حال به دليل وجود شرايط خاص ناشي از هجوم بربرها به اروپا و روحيه‌ي جنگجويي كه در طي قرن ها بر اروپا سيطره داشت، نهادهاي شاخص شواليه گري و سلحشوري براي «خلق ناب ترين منش ها و بيشترين احترام و ارج گذاردن به جنس زن» رشد كرد. ميراث روحيه‌ي سلحشوري تاثير گذار بود. ولي ميلار رشد اقتصادي را علت بهبود مداوم وضعيت زنان در اروپاي مدرن مي دانست. از آنجا كه مردان تمايل داشتند كه جنگجوي تمام عيار باشند و نيز به علت رواج حدي از فرهيختگي و تهذيب در جامعه به مرور دستاورد ها و فضايل زنان ارزش بيشتري يافت.

«در اين موقعيت زنان نه برده بودند و نه معبود مرد بلكه دوست و همراه او محسوب مي شدند. همسر داراي منزلتي مي شود كه از لحاظ عقلي قابل قبول تر است و در هماهنگي بيشتر با خصايص و قابليت هاي خود. با وديعه‌ي نخستين و بي واسطه ترين دغدغه در تربيت و نگهداري از كودكان كه طبيعت به زن ارزاني داشته، سرشتي به او عطا مي شود كه او را شايسته‌ي انجام اين وظيفه‌ي مهم مي كند و در عين حال او را به طور خاص براي كارهايي واجد صلاحيت مي كند كه بيش از نيروي جسماني نياز به مهارت دارد؛ آن چه كه در اداره‌ي امور خانواده بسيار ضروري است. زنان با برخورداري از حساسيت و ملايمت ويژه‌ي خود كه يا به دليل ذات شان يا ناشي از شيوه‌ي زندگي شان است، قادرند كه مهرباني و احترام همسرشان را از وراي شركت در علائق و خوشي هاي او و همدردي با نا كامي هاي او حفظ كنند».

ميلار ابراز مي كند كه زنان نقش مهمي در جامعه‌ي قرن هجدهم ايفا مي كنند. بنابراين مي بايد به نحو مناسبي آموزش ببينند. اگر آنان به انجام وظيفه در خورِ خود مشغول باشند، كمتر احتمال دارد كه تحت تاثير جاذبه هاي جامعه قرار گيرند و توجه خود را بيشتر معطوف خانواده‌ي خود مي كنند، ‌احساسات قلبي خود را رشد داده و بهبود مي بخشند و خود را وقف كارهاي مفيد خانگي مي كنند (كه البته شامل مشاغل صنعتي نيز مي شود). هر چند كه رشد اقتصادي با نابساماني‌هايي همراه مي شود؛ زيرا ثروت زياد ممكن است منجر به آزادي زنان شود و آنان را از كار معاف كرده، مواجه با لذايذ و خوشي هاي جامعه كند. بدين گونه در معرض خطرات هرزگي و بي بند و باري قرار مي گيرند و حرمت شان شكسته مي شود؛ امري كه «سبب مي شود آنان فقط در خدمت اهداف لذت جويانه‌ي حيواني قرار گيرند». يك بار ديگر تلاش و فضيلت زنان جمهوري هاي روم و يونان با سقوط سريع امپراطوري روم سنجيده شد. به وضوح نظرات ميلار درباره‌ي خانواده در بستري تاريخي قرار گرفت. اين نظرات معطوف به جامعه اي شد كه در آن رشد صنايع و تجارت، استانداردهاي زندگي مردم را بالا برده بود. در تقابل با اين وضعيت، ميلار اعلام مي كند به كار زنان در خانواده و در صنايع خانگي ارج گذارده شود، نظري كه طرح آن تا آن زمان بي سابقه بود. و چنين بود كه تصور مي شد در آن مرحله‌ي خاص رشد اقتصادي، اين نوع الگوي زندگي خانوادگي بهترين جنبه هاي طبيعت زنان را به كامل ترين صورت رشد مي دهد. تركيبي كه ميلار از مباحث روان شناختي و تاريخي ارائه داد، برتري آرمان زندگي خانگي براي زنان را توجيه مي كرد؛ زندگي اي كه او وراي تمامي صور مناسبات خانوادگي در نظر مي گرفت. استنباط او از بهبود مترقيانه‌ي وضعيت زنان در صور مختلف در طي اولين دوره ي قرن نوزدهم تاثير گذار باقي ماند.

بسياري از موضوعات مباحث قرن هجدهمي درباره‌ي طبيعت زنان در اثر آنتوان توماس با نام «مقالاتي در باب خصايص، رسومات و روح زنان» (Essai sur le caractire, les moeurset L’esprit des femmy)‌ مطرح شد كه ديده رو به آن پاسخ داد. به نظر توماس زنان در همه جا به هر دو علت ضعف و ناتواني خود و به واسطه‌ي جامعه، هم مورد ستايش و هم ستم قرار مي گيرند. در جوامع بدوي، در همه جا زور بر زنان حاكم بود، هم چنان كه در شرق درگير استبداد بودند و حتي در آب و هواهاي معتدل گرچه از آزادي محروم نبودند ولي وابسته بودند و در معرض نظارت شديد قرار داشتند. در عين حال در كتاب توماس توجهي نوستالژيك به خانواده هاي يوناني و روم باستان به چشم مي خورد. زنان جمهوري قوي، پارسا، صرفه جو بودند و خود را وقف وظايف خانگي كرده بودند و با تجمل فاسد نشدند. هم چنين توماس به تاثير مسيحيت و روحيه‌ي سلحشوري كه برآمده از اروپاي قرون وسطي بود نيز توجه نشان داد. توماس مستقيما به طرح اين پرسش پرداخت كه آيا تفاوت هاي بين زن و مرد اساسا ذاتي است يا تحت تاثير شرايط محيط زيست و مرتبط با چهار نوع قريحه ظاهر مي شود. اين چهار قريحه عبارت بودند از: فلسفي، تخيلي، محفوظاتي و اخلاق گرا. او معتقد بود زنان به دليل طبيعت شان نمي توانند داراي چنان رويكرد فكري سامان يافته و استواري باشند كه براي فيلسوفان الزامي است. هم چنين در مورد هنر هاي تخيلي، چه بسا خيال پردازي زنان فعال باشد ولي آنان به سختي قادرند كه از وراي هنر، هيجانات شديد و قوي را به تصوير بكشند، گرچه ممكن است در ملايمت و مهرباني برتر باشند. از لحاظ نظري هم زنان و هم مردان در تقويت حافظه كه براي دانش اندوزي ضرورت دارد، تلاش مي كنند ولي در عمل زنان فاقد آن صبوري لازم براي پيشبرد تحصيلات طولاني و جدي هستند. در مورد قريحه هاي سياسي و اخلاقي زنان اين گونه مطرح مي شود كه الزامات حكومت، شامل شناخت وضعيت، درك جامع و توانايي داوري گسترده است و زنان بعيد است داراي چنين درك يا ذاتا چنين توانايي هايي باشند. با اين وجود توماس معترف است كه چنين نحوه‌ي نگرشي نمي تواند توانايي هاي خاص زنان را مورد تجزيه و تحليل قرار دهد. زنان مايل اند بيشتر به فضايل مذهبي بپردازند و حساسيت و انعطاف پذيري بيشتري دارند. احساسات شان بيش از مردان و منطق شان كمتر از آنان است. زنان در پيوند دادن فضايل خانگي با مذهبي، دلسوزي و نيكوكاري يعني خصايصي كه بيشتر مربوط به احساسات است تا عقل، برتري دارند. زنان جلوه هاي دوستي هاي حقيقي و ميهن پرستي را كمتر بروز مي دهند و معناي صحيح عدالت يا طبيعت فعال شجاعت را كمتر درك مي كنند. زنان با احساسات شان راهبري مي شوند و فاقد قوه ي تشخيص مستقلي هستند كه براي اجراي نقش شان در زندگي عمومي ضروري است، اگر چه ممكن است در ابراز حس بي تفاوتي و انفعال شجاعت زيادي نشان دهند. به نظر توماس فرانسه ي هم عصرش دنيايي به شمار مي آمد كه روشنگري، ادب رايج و خوشي هاي تصنعي جامعه به اين معنا بود كه زنان فقط به عنوان زيور هاي تربيت شده اي در نظر گرفته مي شدند. در عين حال نيز زنان در خور ستايشي وجود داشتند.

«مادراني هستند كه شهامت مادر بودن را دارند. در برخي خانه ها مي توان اين زيبايي را ديد كه مادري با مهربانانه ترين مراقبت هاي طبيعت، پسرش را يا در بازوانش مي فشارد يا زير سينه اش شير مي دهد و در همين حال شوهرش با سكوت به مادر و پسرش مهربانانه نگاه مي كند».

اگر چنين مثالي فقط در پي دستيابي دوباره به فضايل گذشته باشد، بنابراين زنان هر چند به بهاي آسيب ديدگي زندگي عمومي امپراطوري خود را بازپس مي گيرند و زندگي داخلي خانوادگي به شدت مستحكم مي شود. در اثر توماس هم ديدگاه تاريخي و هم تحليل او درباره ي تفاوت هاي جنسي منجر به اين شده كه خواهان بازگشت به شيوه هاي طبيعت و نظمي طبيعي باشد كه از نظر او در آرمان هاي زندگي خانگيِ نوستالژي جمهوري به وضوح تجسم يافته است. او معتقد بود زنان در جامعه‌ي فرانسه‌ي هم عصرش، در جهاني فاسد با انجام وظايف طبيعي شان، وظايفي كه آشكارا در نقش مادري آنان تجلي مي يابد و با عواطف و احساسات شان سازگار است، قادرند مجددا منزلت و احترام كسب كنند و از اين طريق تحقق باقوه‌ي اخلاق حقيقي شان امكان پذير مي شود.

آثار توماس چندين بار و در انگليس توسط دو مترجم به چاپ رسيد. مترجمي با نام ويليام راسل مطالب بسياري از آدام فرگوسن، جان ميلار و ويليام رابرتسون درباره‌ي تاريخ زنان به آن افزود. همچنين مقاله اي درباره‌ي پييشرفت زنان جامعه‌ي بريتانيا در قرن هجدهم نوشت. او در اين مقاله وضعيت زنان در آغاز قرن را با فساد معاصر- كه قابل قياس با فساد در جامعه‌‌ي فرانسه بود- مورد سنجش قرار داد و فساد دوره‌ي معاصر خود را ناشي از ثروت و تجارت دانست. همچنين اثر توماس از سوي ويليام الكساندر (William Alexander) در كتاب مفصل، روايت گونه و گيج كننده‌ي «تاريخ زنان از عهد عتيق تاكنون» (1782) (History of Women from the earliest anitquity to the present time)نيز به طور مبسوط مورد انتقاد قرار گرفت. در عين حال الكساندر نگاهي به گذشته و موقعيت ممتاز زنان در قبايل آلماني در دوره‌ي شواليه گري داشت و آن را با موقعيت ناگوار زنان در بريتانياي معاصر و وضعيت تغيير نيافته‌ي زنان در شرق سنجيد. او در ترسيم زنان «بربر» به منظره‌ي ابتدايي زندگي خانگي پرداخت:

«ما مشاهده مي كنيم كه زنان شان نه تنها براي برخورداري از تعالي زنانه در انجام امور خانگي و بيش از آن انجام فضايل زناشويي كوتاهي نمي كنند، بلكه پي مي بريم مادران شان از ابتدا به آنان تلقين كرده بودند كه مدارا و نرم خويي بيش از هر زيور آلاتي ارزشمند است و صرفه جويي و كارداني حافظ و حامي آنان است. هر چند اين موضوعات كمتر مكتوب شده و نيز كمتر به موضوع سودمندي آن ها براي سرزمين شان پرداخته شده است.

وظيفه‌ي زنان نه فقط مراقبت و سامان دهي مسايل خانگي خانواده بود بلكه همچنين فراهم آوردن هر آن چيزي بود كه مي توانست از طريق تلاش صلح آميز به دست آيد؛ آن هم براي شوهراني كه به شكار و جنگ علاقه داشتند و پيشبرد همه‌ي كارهاي ديگر را به زنان واگذار كرد بودند.

هنگامي كه تاثير بربرها در اروپاي غربي پس از تهاجمات امپراطوري روم آشكار شد، «طبيعت مجددا در احساسات زنان متجلي شد و سبب شد آنان خود را براي وظيفه‌ي شير دادن و پرورش كودكان آماده كنند». الكساندر با استفاده از نوشته هاي توماس و ميلار، مراحل مختلف تاريخي موقعيت زنان را پي گرفت و ابراز كرد تفاوت هاي بين زنان و مردان با پيشرفت تمدن بارزتر شد. در اروپا جايي كه امور عمومي تحت رهبري مردان بود، كشفيات آنان دمسازتر با رشد تمدن بود تا در جوامع ايستاي سرخ پوستان امريكا و يا در افريقا كه اغلب كارها را زنان انجام مي دادند. با اين حال نمي بايد به زنان به عنوان فرو دست نگريسته مي شد؛ بلكه آنان به لحاظ طبيعي براي قلمرو مجزايي برگزيده شده بودند، قلمروي كه به تعريفي مشخص و صريح نياز داشت. بحثي مشابه نيز در كتاب جان بنت (Jahn Bennett) با نام «خرده گيري هايي در باب آموزش زنان به ويژه در ارتباط با فرهنگ دل شامل جهار مقال» (1787) (Strictures an Female Edncation,chiefly as it relates to the culture of he heart, in four Essays) مطرح شده است. در اين كتاب عليرغم عنوان آن، از نوشته هاي تاريخي ميلار، توماس، مونتسكيو و رابرتسون استفاده شده و به وضعيت ناگوار زنان در اعصار پيش از تمدن پرداخته شده است. در حاليكه وضعيت عمومي جامعه ممكن است وجود چنين وضعيتي را براي زنان توجيه كند، بنت نگران تحقير و ناديده انگاشتن زنانگي در جهان معاصر بود. او مانند ميلار به اين نتيجه رسيد كه بهترين موقعيت براي زنان مي بايد در جهاني متمدن ولي نه ثروتمند حاصل شود؛ جايي كه تا حدي انزواي خانگي زنان به خود تحقق بخشي و تعالي اخلاقي شان يراي رساند.

بنت مانند توماس زنان را فاقد قدرت روشنگري مي داند و براي احساسات قلبي كه به بهترين وجهي در همبستگي هاي خانوادگي تجلي مي يابد، اولويت قائل است: «هر چيزي كه يك زن را غير خانه اي كند، او را در همه‌ي اهداف وجودي اش ناموفق و ناكام مي كند».

نويسندگان روشنگري ديدگاهي را بسط دادند كه ماهيت زنان را بيشتر تحت نفوذ احساسات تا عقل مي دانست، به ويژه در رابطه با تاثيرپذيري احساسات آنان از دنياي بيروني كه بيشتر تخيلي است تا تحليلي و همچنين ويژگي هاي اخلاقي متمايزي براي آنان قايل شدند كه فقط در جايگاه مناسب متحقق مي شد.

نويسندگاني همانند ولتر و ديده رو آگاهانه به ظالمانه بودن مواد قانوني اروپاي غربي در مورد زنان، انقياد زنان از سوي شوهران شان و آسيب پذيري اقتصادي موقعيت آنان و وضعيت فواحش برخوردار كردند. گرچه اصلاحات پيشنهادي از جمله قوانين طلاق محدود بود ولي تعداد معدودي قبل از كندرسه (Condarcet) ، امكان گسترش حقوق سياسي زنان را مورد بررسي قرار دادند. بهبود وضعيت زنان مي بايست با ارزيابي جديدي از نقش هاي خانگي آنان و در نظر گرفتن سهم آنان در باز توليد اخلاقي جامعه همراه مي شد. مباحث مورخان درباره‌ي بهبود وضعيت زنان اثر دو جانبه اي داشت: يكپارچه كردن نوعي نوستالژي گزينشي همراه با مفروضات كلي تر درباره ی اصلاح مداومِ نحوه‌ي نگرش به زنان و جايگاه آنان. مونتسكيو و روسو جايگاه زنان در جمهوري هاي باستان را ستودند و نويسندگان انگليسي و اسكاتلندي ضمن تاييد مطالب آنان موقعيت ممتاز زنان در قبايل آلماني را وراي آن قرار دادند. غرايز طبيعي زنان در هر دوي اين ديدگاه ها با سادگي، خانگي بودن و توجه مقتصدانه به امور خانواده شناخته مي شد. در عين حال در همين دوره، تا اواخر قرن هجدهم طرز تفكري شكل گرفت مبتني بر اين كه وضعيت زنان با رشد اقتصادي اروپاي غربي به طور مستمر بهبود يافته بود. گرچه نوستالژي براي گذشته اي اسطوره اي ممكن است منشا الهام و ترغيب باشد ولي از نظر بسياري هم چون جان ميلار وضعيت زنان به مراتب بهتر از گذشته بود. تا زماني كه به تجمل پرستي و انحطاط اجازه داده نشود كه بدترين وجه طبيعت زنان را به خود جلب كند، اميد به آينده از طريق تبييني هرچه آشكارتر از فضاي اختصاص يافته به زنان وجود دارد. تا اواخر قرن هجدهم در امريكا و فرانسه، گفتگو از «مادري جمهوري خواه» حاوي مفهوم مثبت تري مي شد. حوزه‌ي خانگي ديگر منحصرا پس زمينه‌ي زندگي اجتماعي و عمومي نبود بلكه داراي كاركرد مثبت آموزشي و انگيزشي بود. موقعيت زن ديگر منحصرا در جايگاه شريكي منفعل و سامان دهنده‌ي عملي امور خانواده خلاصه نمي شد؛ بلكه طبيعتش به او این اجازه را مي داد كه در جايگاه شايسته اش، روح جامعه اش را ارتقا داده و بازتوليد كند. گرچه ممكن است با چنين صورت بندي، موقعيت نويني براي زنان تبيين شده باشد ولي محدوديت ها، هم در ارتباط با طبيعت شان و هم نقش خانگي آنان به مرور فشرده تر شد. فمينيست هاي قرن نوزدهم ناگزير بودند اين محدوديت ها را به چالش گيرند تاكيد بر سازنده بودن طبيعت خانگي هم سبب توجه به وضعيت زنان شد و هم آن را تحت نظارت در آورد.

منبع:

Jane Rendall, The Origins of Modern Feminism. Women in Britain , France , and the United States , 1780-1860 (Basingstoke: Macmillan, 1985) , PP 7- 32

پانوشت: (1) ويگ (Whig)يكي از دو گرايش عمده‌ي حزبي-سياسي در انگليس قرون هجدهم بود كه در آغاز با مواضع ليبرال تري مشخص مي شدند ولي با به قدرت رسيدن ليبرال ها در قرن نوزدهم به گرايشان ليبرالي راست و اشرافي حزب توري نزديك شدند.