نفس عمیق

رویا صحرایی - 17 اسفند 1392

مدرسه فمینیستی: برای جابجایی چمدانی که احساس می کنم توی راهرو جلوی رفت و آمد را گرفته بلند می شوم و مثل آدمهای مسخ شده می گویم: «باورم نمیشه، آخه مگه من همه اش چقدر توی پرواز و ترانزیت معطل شدم که این همه اتفاق پشت سر هم بیفته. اگر می گفتی انقلاب شده بیشتر باورم می شد.»

با ناله ای در صدایش می گوید: «امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفته، بها دادن در سیکل ناقص انقلاب یکبارش هم درطول عمر هر آدمی زیاده، من که دیگه تا زنده ام نمی خواهم انقلاب ببینم. کدوم انقلاب رو می شناسی که حداقل برای نسل خودش امیدبخش بود بجز قتل عام فرزندان واقعی خودش؟ امید ما به تلاشهایی که به ایجاد و حفظ روند پویا، زنده و آرام تغییری مثبت کمک می کنه. عزیز دلم خیلی هیجان زده نشو این فقط یک تجمعه، تجمع مسالمت آمیزی حول محور قانون شهروندی که قراره سه روز ادامه داشته باشه و با هشت مارس هم تلاقی داره! ما می گیم هوشیارانه یک عده میگن ساخت و پاخت!! حالا خودت هرچی دوست داشتی فکر کن...»

با تردید می پرسم: «حالا چه ضمانتی برای مسالمت آمیز ماندن اون وجود داره؟»

- تضمینی که وجود نداره به جز امید. اما قرار شده شرایطی فراهم بشه که امنیت شرکت کنندگان حفظ بشه. مهمتر از همه خود مردم اند که به آرامش و امنیت فضا نظارت کنن تا طی این سه روزی که همه می خوان تو میدان آزادی کنار هم بمانند، اونجا رو متعلق به خودشون احساس کنند. تمرینی برای اینکه بدونیم جا برای همه هست به جز کسانی که اعتقادی به گفتگو و مشارکت همگانی ندارند. نه اینکه کسی جلوی آمدنشون بگیره، خودشون قطعا نمیان. مطمئن باش هر گروه یا فردی هم ظرفیت حضور مسالمت آمیز را نداشته باشه خود به خود توسط همین مردم حذف می شه. فکرش را بکن فرصتیه که هر کسی می تونه حرفش را آزادانه بزنه . نماینده گروهها، سازمانها، احزاب حتی افراد مستقل....

با تمسخری در صدا می گویم: «منظورت کدوم حزب و سازمانه ، مگه حزب و سازمان مستقلی هم هست به جز خودی...»

حرفم را با جدیت قطع می کند: «ببینم نکنه تو هم جو زده شدی و همه کسانی رو که داخل ایران فعالیت می کنند با حکومت یک کاسه می کنی؟! آره که هست عزیز جان... هر چند شاید خیلی با کلمه "مستقلی" که شماها در دنیای آکادمیک با اون آشنا میشید یا تو کشورهایی که زندگی می کنید اون رو تجربه میکنید متفاوت باشه اما باید اینجا زندگی کرده باشی که مفهوم مستقل را در ذهنت تحلیل کنی. اصلا فکر نمی کردم اینقدر دگم و...»

اینبار من هستم که معترض می گویم: «ای بابا مگه من چی گفتم؟ حرفم رو پس می گیرم. اما شما که بهتر از من میدونید که چند تا گروه و سازمان و چقدر افراد مستقل در خارج از ایران فعالیت می کنند؟ شما هم تلاشهای همه رو با شعار عدم درک درست از شرایط واقعی داخلی یک کاسه و بعد هم بایکوت نکنین».

می گوید: «این نگاه اگر هم باشه به جرات میتونم بگم بعد از حمایتهای خارجی از کمپین خیلی کمرنگ شده»

آرام روی لبه مبل می نشینم می گویم: «باورم نمی شه!!!»

با لبخند می گوید: «حق داری، اگر خودت حضور مردم رو توی کوچه و خیابان ها سال 57 تجربه کرده بودی که چطور بدون هیچ متولی و برنامه ریز و سازمانده ای شب تا صبح برای حفظ امنیت محله ها شون کشیک می دادند و توی سرمای زمستانی بدتر از امسال نفت و نان می بردند و در خانه ها ی مردم تقسیم می کردند، الان اینطور از تعجب چشمهات از حدقه بیرون نزده بود، مردم اگر متولی نداشته باشند خودشان خوب می دونند که چکار بکنند.»

دستی به صورت خودم می کشم و می گویم: «من اون روزها رو ندیم اما عاشورای 88 را که دیده ام! و یک چیز رو مطمئنم و اون اینکه این مردم اصلا آن مردم 57 نیستند.»

لیوان جلویم را پر از چای می کند. عطر چای تازه دم توی تنم می پیچد. با یک دست لیوانم را می گیرم و با دست دیگرم چشمهایم را حسابی می مالم.

- چشمام از خستگی زیاد این شکلی شده. این همه وقت با این بچه توی ترانزیت گیر کردم.

رو بر می گردانم و به دخترم که آرام روی مبل کنارم خوابیده نگاه می کنم. به آرامی می گوید: «ما هم عاشواری 88 رو دیدبم به خاطر همین مصمم تریم به حرکتهای مسالمت آمیز و گفتگو».

می پرسم: «بچه های خودمون چی فکر می کنند؟ همشون میان؟»

انگار که منتظر همین سوال بوده با هیجان می گوید: «معلومه که میان. نمی دونی همشون چقدر تا اینجا زحمت کشیدند. مثل همیشه پرکار و گمنام. فکر نمیکنم هیچ گروهی بیشتر از گروههای زنان این حرکت رو حمایت کنه. ما زنها دستمون خیلی پرتره برای راه اندازی و حمایت از این حرکتها. از تجربه های هم اندیشی زنان که همه رو دور هم جمع کرد گرفته تا خواسته های مطالبه محور، و کمپین ها و ائتلافها و غیره»

چشمهایش از گفتن تک تک آنها برق می زند. موجی از غرور و اطمینان در صدایش هست که قلبم را آرام می کند. اینبار آرامتر می پرسم: «فکر می کنید بعدش چه اتقاقی می افته؟»

- قرار نیست اتفاقی بیفته. اتفاق خود همین تجمعهاست. همین کنار هم بودن ها... همدیگر رو دیدن و حرف هم رو شنیدن، تمرین مدار با مخالف. چه اتفاقی از این بهتر؟ دمکراسی که وارداتی نمی شه عزیز جان خودت که خوب می دونی. باید با تمرین و تکرار آرام ارام به فرهنگ جامعه تبدیل بشه. البته چند حالت شاید پیش بیاد بدترینش اینه که همینی هم که داریم ازمون بگیرن. دیگه حق تجمع ندن، چه می دونم انجمن مان رو غیر قانونی اعلام بکنن. یا شاید هم خیلی بدتر از اینها. اما اگر بخواهیم به این چیزها فکر کنیم که باید از خونه هامون هم در نیایم. همیشه همین بوده که از یک جایی خود به خود این مردم نهادی، جنبشی، حرکتی رو راه میندازن، جلو میرن. گاهی دستاوردهای با ارزشی هم به دست میارن که ممکنه یک شبه ازشون بگیرن، اما چکار باید کرد؟ باید باز هم حرکت کرد! چاره ای نیست. همینکه در عمل ، نه صرفا در مقاله و بیانیه و شعار! چشم در چشم و شانه به شانه هم حق حضور غیر از خودمان را بپذیریم و حرف دیگری را بشنویم کم چیزیه؟! اون هم کجا؟ دور میدون آزادی، نه توی دنیای مجازی!

صورتش دوباره پر از خنده می شود، اما عمق چشمهاش نه! بلند می شود به طرف ظرف میوه میرود و می گوید: «کسی منتظر معجزه نیست عزیزم دلم. خیلی وقته به این نتیجه رسیدیم که هر کدام از ما یک معجزه گر می تونیم باشیم هر چند که ممکنه به جرم ساحرگی تا ابد بایکوت بشیم.»

صدای خنده اش بلند می شود . با نگرانی به دخترم نگاه می کنم.

- ای کاش این بچه نبود. چیکارش کنم؟ پیش کی بذارمش؟ با این حساب همه میان. کاش مامان تهران بود.

در حالی که پرتغالی را پوست می گیرد می گوید: «نگرانش نباش با خودمون میبریمش».

با تعجب میپرسم: «می بریم؟ توی تجمع ؟ حرفش را هم نزن!»

پرتغال پوست گرفته را توی بشقاب جلوی من میگذارد و با خنده می گوید: «ناهید هم با اون همه وسواس و نگرانیش قرار شده پسرش رو بیاره. بچه که مادر رو خونه نیشن نمی کنه. از تو بعیده. هر چند حق هم داری تو تجربه حضور تو تجمعات مسالمات آمیز رو نداری.»

با لحن کنایه آمیزی می گویم: «احتیاج به تجربه شخصی نیست، خبرها همیشه پر از کشتار در تجمعات مسالمت آمیز سراسر دنیا است.»

ناگهان خنده از لب میگیرد و با جدیت و گره ای در پیشانی می گوید: «البته... اما یادت باشد اینجا نه مصره که به زنان موقع تظاهراتها تجاوز کنند و نه اوکراین که عده زیادی برای اشغال خارجی سر و دست بشکنن. تو تمام حرکتهای خیابانی این رو نشون دادن. خانمی با این طرز فکر تو که تمام حرکتهای مردمی و مسالمت آمیز از قبل محکومه !! دامن زدن به این حرفها به جز انفعال یا تشویق خشونت هیچی به دنبال نداره. پیامش اینه که یا از خونه بیرون نریم چون قراره بکشنمون یا از قبل یک چماقی و قمه ای چیزی همراهمون باشه که کم نیاریم.»

چنان برآشفته شده که به شدت جا میخورم!

- با این حال اگر فکر می کنی که...

سعی می کنم حرفش را قطع کنم: «می دونم اما....»

- اما نداره دختر جان. ناراحت نشی باهات رک راست حرف میزنم. ولی شاید لازم باشه که حداقل این احتمال رو بدی که نمی دونی. چون اینجا زندگی نمی کنی! اینجا باید باشی و با هر نفست کلی کثافت وارد ریه هات بکنی، بعدش نداشتن حقوق انسانی ات هر جایی که میری مثل خار بره تو چشمت و عدم امینتت رو هر روز تو گوشه گوشه زندگی ات حس کنی تا عمیقا بدونی که بعضی چیزهای خیلی کوچیک هم حتی میتونه گاهی وقتها معنی دستاورد عظیمی رو بده.

یک دفعه مثل اینکه خودش احساس کند که خیلی تند رفته لحن صدایش را آرام می کند و مادرانه می گوید: «میوه ات رو بخور و بشقاب کمی هول میدهد به طرفم.»

آرامتر از قبل ادامه می دهد: «این چند روزه فکر میکردم چقدر عالیه که بعد از این همه سال یک همچین موقعی تو هم ایران باشی. حالا که هستی به نظرم حیفه که از دست بدهی. باور کن برای دخترت هم خاطره ای بزرگی میشه. بذار وقتی بزرگ شد حضورش خودش در کنار تو در یک همچین روزهای افتخار کنه. این روزها توی تاریخ ثبت می شن مثل تمام روزهای بزرگ در دنیا.»

از جایش بلند می شود و دوباره به طرف سماور می رود. احساس میکنم بمباران اطلاعاتی شدم. گیج و منگ تلاش می کنم آنچه را می شنوم در ذهنم تحلیل کنم، اما پلکهایم سنگین شده ام اجازه نمی دهند، چای ام را سر می کشم؛ از دهن افتاده.

با مهربانی می گوید: «تو بهتره کمی بخوابی...»

همین موقع تلفنش زنگ می خورد، سرم به شدت درد گرفته.

- آره اومد ولی طفلی هلاک شده

با لبخند به من نگاه می کند و آرام می گوید: «ناهیده!»

- آره با با حتما میاد... کجا همدیگر رو ببینم...

سعی می کنم گوش بدهم اما دیگر حتی توان نیمه باز نگه داشتن پلکهایم راهم ندارم. صدایش را بریده بریده می شنوم...

- نه خیابان انقلاب بدجوری شلوغ میشه بعید می دونم بتونیم همدیگر رو پیدا.... خونه فخری بد نیست، اما شنیدم تمام خیابانهای جمهوری به طرف مجلس بسته شده.... خوب شماها امشب بیایید اینجا که خیلی بهتر است تا فردا با هم... ای بابا این حرفها چیه...

تند و تند دوش می گیرم، آنقدر توی هال سرو صدا است که بار اول متوجه صدای دخترم پشت در نمی شوم. «... مامان تمام شد؟»

به نظرم صدای فخری است که با شیطنت می گوید: «عروس خانم حمام رفتی؟ بجنب دیگه خوابی یا حمومی؟... بیا بیرون ببینیمت...»

تند و تند لباس می پوشم. توی هال همه با هم حرف می زنند.

- با همه این حرفها من فکر می کنم ای کاش با هشت مارس تلاقی نمی کرد بهتر بود. خواسته های زنان باز هم تحت شعاع جو غالب سیاسی به حاشیه می روه و اولویت مهمتری همه خواسته ها ما زنها را می بلعد و دوباره همون آش و همون کاسه... بچرخ تا بچرخیم...
- اتفاقا خیلی هم خوب شدش، اینجوری رسما موضوع زنان به همه موضوعات مطرح روز گره می خوره...
- زنها با یک نقد جنسیتی به حقوق شهروندی دارن بعد از سالها هوشمندانه از فرصت ایجاد شده بهره می گیرن و انتقاداتشون رو به کوچه و خیابان میبرن! این کجاش ایراد داره؟ اولویت هر چی باشه، ما اولویت های خودمون رو داریم...
- قشنگی اش به نظر من هم به حضور زنان از همه طیف هاست. این خودش اتفاقا موضوع زنان رو به حوزه عمومی و مشترک جنسیتی گره میزنه...
- من که فقط به دیده شدنمان فکر می کنم. اینکه هستیم، و حرف خودمان را میزنیم...
- کافی نیست قربونت برم، مگه تا حالا نبودیم یا حرفمون رو نزدیم؟ یا شاید هم فکر می کنی هنوز آنطور که باید دیده نشدیم؟ یعنی نمی دونی تصمیم به ندیدن ما زنهاست؟! به خاطر همین هم باید باشیم و اما مراقب باشیم حضورمون آب به آسیاب دیگری نریزه
- اگر الان یک میلیون امضاء کمپین همراهمون بود دستمان پرتر نبود...
- امضاء می خواهی چیکار؟ حضور یک میلیون زن که بیشتر از امضاء هاشون تاثیر گذاره
- اتقاقا اینطوری خواسته هامون به خواسته های حقوقی محدود می شد اما الان شاید بتونیم خواسته های سیاسی و مدنی زنان را...
- باور کن خواب نما شدید شماها! قربونت برم همون که تلاش کنیم حق حضور برابر تو فضاهای عمومی مون را بگیریم و کاری کنیم در انجمن و کتابخونه و ان جی اوهای زنان رو نبدن هنر کرده ایم.... خواسته های سیاسی سرمون رو بخوره

محکم دست دخترم را در دست گرفته ام. حس غریبی دارم. انگار همه مردم ریختند توی خیابان. به نظرم هوا هنوز تاریک است. از طلعت می پرسم ساعت چنده؟
- باید هشت شده باشه

با تعجب می گویم: «هشت؟ ولی خیلی تاریکه؟»

از پیاده رو حرکت می کنیم. من و ناهید کنار هم می رویم تا بچه ها با هم گپ بزنند. همه موبایلهایشان را چک می کنند. سفارش های لازم را به همدیگر می کنند. ....
- اگر گم شدید تماس بگیرد.
- اگر شلوغ شد زنجیر درست کنیم و دست همدیگر را ول نکنیم.

....

شیطنت بچه ها توجه ام را جلب می کند. مسیر زیادی را پیاده می رویم . کالسکه هایشان نجات بخش است. از سرازیری صادقیه که نگاه می کنم میدان آزادی به چشم نمی آید. جمعیت اما غل می زند. حس می کنم هرچه جلوتر می رویم هوا تیره تر و تیره تر می شود. شروع به خواندن سرود برابری می کنیم. هیجانی همراه با شادی و ترس صداهایمان را به هم می آمیزد. چند نفری که نمی شناسم با ما همراه می شوند و سرود می خوانند. اما تک تک با سرفه ای از هم صدایی باز می مانند. یک عده شعارهای خود را فریاد می زنند. به نوشین نزیک می شوم، می پرسم: «چقدرمانده به میدان برسیم...»
- خیلی نزدیک ایم
- پس چرا میدان را نمی بینم

سرفه شدیدی می کند و چیزی می گوید که متوجه نمی شوم. بالاخره در ضلع غربی میدان جا گیر می شویم و می نشینیم. از همه طرف صدای شعار و سرود و سخنرانی می آید. اینبار شروع میکنم به سرود ای ایران خواندن. تپش قلبم را که از هیجان و شادی شدت گرفته در سینه احساس می کنم. کلی دوست و آشنا می بینم. هرچند که به جز سلامی کوتاه و گاهی تنها با حرکت سر است، اما شیرینی دیدارها وجودم را سرمست کرده و سعی می کنم ذوق و شوق دیدار دوستان و چهرهای آشنا را با فریادهای بلندتر نشان دهم. علی رغم این همه ازدحام دلم آرام است. حتی کسانی که فریاد می زنند مصمم به نظر می رسند، نه خشمگین. سعی می کنم به یک گروه که کنار ما روی زمین نشسته اند توجه کنم که چه می گویند اما تک سرفه های سخنرانان مرتب رشته گفتار خودشان و افکار شنوندگانشان را بهم میریزد. اینبار تک سرفه های بچه ها توجه ام را دوباره به آنها جلب می کند. نگران به دخترم نگاه می کنم که از سرفه زیاد رنگش تغییر کرده اما هنوز اصرار دارد علی رغم نفس بریده بریده با پسر ناهید حرف بزند. بهشان تذکر می دهیم که کمتر حرف بزنید تا کمتر سرفه کنید اما کو گوش شنوا...

بقدری غرق فضایی که در آن قرار گرفته ام شده ام که متوجه سوزش شدید چشمهایم نمی شوم. بخودم می آیم. سعی می کنم چشمهاییم را بهم بمالم. برای یک لحظه فکر می کنم تمام سخنرانها انگار بلندگو ها را گرفته اند که در آن سرفه کنند.

به دور و برم نگاهی می اندازم. همه جلوی دهانهایشان را گرفته اند و هوا هر لحظه تیره تر می شود.

برمی گردم تا نوشین و طلعت را پیدا کنم. نمی بینمشان. دوباره چشمم به بچه ها می افتد که از حرف زدن افتاده اند. چهره کبود شده شان تمام وجودم را می لرزاند. هراسان شال گردن هایشان را باز می کنم تا راحتر نفس بکشند. نفس شان توی گلو افتاده. سر بلند می کنم و رو به ناهید که به سختی در حال خواندن بیانیه ای است فریاد می زنم: «ناهید باید از اینجا بریم این بچه ها دارن تنگ نفس می شوند، باید از اینجا ببریمشان...»

بی اختیار دخترم را از روی کالسکه بر میدارم و سرش را روی شانه ام می گذارم و دستهایم را دورش حلقه می کنم و شروع به دویدن می کنم. رنگش کاملا سیاه شده. داد می زنم: «نفس بکش مامان جان، نفس بکش!»

و تند و تند موهایش را میبوسم. نمی تواند نفس بکشد. اینبار با تمام وجودم فریاد می زنم: «نفس بکش مادر، نفس عمیق!!»

و وحشت زده از لابه لای جمعیتی که حالا تقریبا همه جلوی دهانهایشان را گرفته اند، سعی می کنم راهی پیدا کنم...