صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

پیرامونی با طناب های دار

روح انگیز کراچی-5 اسفند 1386

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

سرخوشی غرق شدن در دنیای ذهنی هنرمند و دریافت تجربه های شاعر ،لذت درک معرفت و راز حقیقت در فضای رویا گونه شعر فروغ ، خواننده را با "من " خویش رویارو می کند تا تصویر خود را در شعر ببیند و هر آن چه را خود می خواهد از شعر دریابد و بی واسطه تأویل کننده رابطه ای درونی با شعر و ذهنیت شاعر بر قرار کند . مگر نه این است که ذات هنر تعالی دهنده و لذت آفرین است و هر خواننده بنا به روحیه و احساس خویش استنباطی خاص از شعر می کند ، پس ضرورت وجود تأویل کننده ومعنای شعر از چه روست؟

دریافت رمزها ، نشانه ها ، پیچیدگی ها و معنای نهفته در زبان شعری فروغ با ایجاد ارتباط میان شاعر و " من " خواننده چنان ممکن می شود که در آفرینش معنا سهیم می شود و خود را در فضای عاطفی شعر او حس می کند . این جادوی شعر اوست که با هر لحظه از زندگی خواننده درهم می آمیزد و بی واسطه ای با او یگانه می شود.

شعر با آوای درون یک زن آغاز می شود که در خلوت اش "منِ "زنانه خود را به خود شاعر با لحنی طبیعی که بازتاب لحظه های عریان یک زن در موقعیت اندوهبار یأس و ناتوانی است معرفی می کند.

گویی پس از پارۀ اول شعر و بیان این حسِ زنانۀ حزن آلود ، یک باره شاعر به خود می آید که:

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتی است به آرامش

در دومین پارۀ این شعر فروغ از اندوهکده درون خود به بیرون نظر می کند و در پیرامون خود جز گذشتِ بی حاصل زمان و یأس و ملال روز َمرگی را نمی بیند ، حتی هیچ امیدی هم به نجات دهنده ای برای او نیست .چاره این درماندگی را مرگ می داند که بی قراری هایش را قرار دهد و بی تابی اش را آرامش...

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

سلام

سلام

و من به جفت گیری گل ها می اندیشم

فضای این پاره از شعر نیز اندوهی است از پسِ بیداری شاعر و دریافت مکان و زمانی بیمار در پیرامون ، و مردمی که به گمان خود زنده اند با روابطی متزلزل ، کودکانی ضعیف ، ارتباط هایی ساختگی و ظاهر سازانه ، زندگی بی حاصل و بی مقصد که شاعر را در موقعیت استیصال قرار می دهد که با خود بگوید:

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ،او هیچ وقت زنده نبوده است؟

در فضای مکرر و باغ های پیر کسالتی که شاعر توصیف کرده است هیچ اتفاق تازه ای نیست و شاعر از خویش می پرسد آیا جرئت عمل تازه ای وجود دارد؟

و در ادامۀ همین بند شاعر در آینۀ تنهایی خویش متفکرانه و به کنایه ای حسرت آلود زمزمه می کند که : "چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند " و نگران آرزوها و انتظارهایی است که به یکباره فرو می ریزد و به یأس و اندوه بدل می شود.

شاعر با اح




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان