صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

درد

نگار نادري-19 آذر 1387

مدرسه فمینیستی: مروری بر کتاب رازي در كوچه ها/نويسنده فريبا وفي. تهران :نشر مركز 1387

فقط يك راز در كوچه نيست، رازهاي كوچه مصيبت ها و ناكامي هاي پوشيده زندگي انسان هاست.

راوي داستان، زني جوان و آسيب ديده از دوران كودكي پر مشكل، به شهر زادگاهش باز مي گردد تا بر بالين پدر محتضرش باشدو خاطرات يكي ازپي ديگري در ذهنش مرور مي شود.

در جايي از داستان اما متوجه مي شويم كه نه به خاطر پدر كه براي رهايي يافتن از كابوس هايش به شهر بازگشته است. "خوب است كه بروي.. دست از سرت بر مي دارند...كابوس هايت را مي گويم"( ص. 13)

در طول داستان با آدم هايي آشنا مي شويم كه غريبند، شناخته نشده اند، آغوش مهرباني پذيرايشان نبوده ، آنها نيز محبت كردن را نياموخته اند، و معصوميت ها و كودكي هايشان در پس زمختي و خشونت پنهان شده است.

زمخت ترين شخصيت هاي داستان، عبو و غلامعلي هم معصوميت ناكام و پنهان دارند. غلامعلي خشن و غير دوست داشتني كه فاجعه مي آفريند خود در خواب گريه مي كند و مي نالد. "آذر گريه اش را ديده بود آن هم توي خواب... ناله مي كرد". (ص.110 )

و عبو با استيصال خشونت مي كند تا زني را كه دوست دارد از لحاظ رواني زنده كند "...ماهرخ سرش را بلند نكرد عبو خم شد...بد جور زد. مي زد كه از نو تبديلش كند به يك زن" ( ص. 6)

تا جايي در نمي يابيم كه "ماهرخ" مادر راوي است يا همسر پدرش. رابطه گسيختگي دارد. ماهرخ همه چيز را مي شويد به نشانه پاك كردن زندگي اش از آنچه نمي خواهد. " ماهرخ روي ظرفشويي خم شده و مي شويد...پتو مي شويد...كوهي از رخت چرك ...لباس ها را چنگ مي زد..."( ص9،37،64،142) و هر وقت شديدتر زندگي اش را نمي خواهد، بيشتر مي شويد. صورت كودكش را هم با شدت و شايد خشونت مي شويد تا آنچه را در او نمي خواهد شسته باشد، تا او "گوسفند" نباشد. (ص 74)

ماهرخ هيچ گوشه اي از زندگي اش را نمي خواهد، اين نخواستن دامنه اش تا كودكانش هم كشيده شده است. با يك سفر چنان فاصله اي با زندگي و فرزندانش مي گيرد كه "فكر برگشتن به زندگي قبلي معذبش مي كرد". (ص182)

مردان خشن داستان از سنخ كاملا آشنايي هستند، بيش از همه با زن هاي پيرامونشان خشن اند، آنها را فرمانبردار و پوشيده مي خواهند، و حتی مانند "عبو " معتقدند مردها حتي كور هم كه هستند توان ديدن زنها را دارند." مرد براي ديدن زن چشم لازم ندارد".( ص71). وزن ها مستعد منحرف شدن اند.

راوي همچنان رنج مي برد و با رنج، كودكي خودش و دوست دوران كودكي اش را زنده مي كند، معصوميت اين دو كودك خواننده را به دنبالشان مي كشاند. راوي گر چه سال هاست از خانه رفته ولي هنوز آن جاست و رنج مي كشد. در خلال يادآوري گذشته پر درد، راوي اندك اندك خود را كشف مي كند.

اين داستان از زمره داستان هايي است كه شايد بشود آن را رويكرد به داستان نويسي با هدف خود درماني ناميد. راوي روايت مي كند تا از زير بار درد بيرون بيايد. شايد اگر نام كتاب "درد" بود، گوياتر بود.

داستان مطلقا لذت آفرين نيست، همدردي آفرين است. به هر دليل با داستان لذت آفرين فاصله داريم، اما به دليل اين همدردي تاثير گذار است. با مردان خشن داستان فاصله مي گيريم و در زندگي روزانه با "اين هماني" مي توانيم به راحتي باز بشناسيمشان، به همين گونه داستان كمكمان مي كند تا معصوميت هاي پنهان و سركوب شده را بشناسيم.

كاش ذره اي اميد در داستان بود. كاش در گذشته درد آلود نمي ماند، آنچن




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان