صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

زنان بزفروش ميناب : كارگر ؟ چوپان ؟ همسر ؟ مادر؟ ...

منصوره شجاعی / عكس علي گلشن ، مسعود ناصری-10 اردیبهشت 1388

مدرسه فمینیستی: به مناسبت اول ماه می روز جهانی کارگر نگاهی داریم به گروهی اززنان که بی هیچ مزد و پاداشی به کاری طاقت فرسا روزگار می گذرانند: زنان پنجشنبه بازارمیناب.

***********

كهره (1)ها را به بازار آورده بودند. كهره ها را به زار(2) خون نمي ريختند. كهره ها را براي فروش آورده بودند . پنجشنبه بازار زنان بز فروش ميناب همين جا بود.

خاک بود و آب نبود . رمه بود وعلف نبود . غبار بود و سوار نبود. اما، ... صداي خلخال و نرم نرم راه رفتن زنان باد و سريدن پنهان ومغروراین سايه هاي بلند گارم زنگي (3) ، گواه حضور زناني بود كه بي انتظارسواری،که به نجات از ره برسد، به فروش كهره ای از ميان گله نه چندان فراخ خويش آمده بودند.

زنانی خاموش و صورت پوشیده در برقع های رنگین امابا دست هایی توانا و قدم هایی آهنگین و پرمنت بر زمینی سخت که قدم این زنان بر سرش فخر اوست. زنان روستایی و گاه حاشیه نشینی که ارزش مادی کار آنها در سراسر این زمین سخت، نا نوشته مانده اما خانه و کاشانه در انتظار حضور پرنعمت آنان است ، بدان گاهی که بازگردند و دستان جادویی خویش بر سفره خالی خانواده برکشند و شوهر وبچه و حتی هووی خویش را از این خوان مهر، سیر و پر گردانند.

پیش از این، پنجشنبه بازارمیناب(4) را بارها دیده بودم. رنگارنگی سبدهای بافته شده و سرخی سوراغ(5) و قرمزی برقع های زنان ، فقرو سیاهی و سختی این زندگی طاقت فرسا را دمادمي با خود مي برد. صدای دریا می آمد انگار از میان شاخ و برگ بافته شده تا سبد، ...بوی آبهای پرچین وشکن خلیج می آمد انگاراز عطر نه چندان خوشایند سوراغ، ... قصه های دریا را می شنیدی انگار از رازهای ناگفته برقع ها که خود گاه زیباتر از چشمان دریا زده رخ می نمود.

اما، حکایت بازار زنان بزفروش چیز دیگر بود.....باد داغ مي آمد و زارمي رسيد انگار . خيزران با باد مي شكست و باد دريا را برده بود وكهره ها در انتظار خون شدن بر طشت زار(6) له له مي زدند انگار. وهم در دل ها لانه مي كرد و خيزران بر مصيبت مي كوفت و دلواپسي زنان از بخشيده شدن و برخون نا نشستن كهره ها بود و تهي ماندن سفره هاي در انتظار انگار.....!

به یقین، اینجا پنجشنبه بازار زنان بزفروش محله " پری تکی" میناب بود.

  از صبح چندتا بز فروختي ؟
  بد نبوده پنج شش تا.
  دانه اي چند؟
  بزنر براي قربوني 40 تومان ، بز ماده 60 تومان ، ...
  راضي هستي ؟
  بد نيست خوبه
  شوهرت چيكار ميكنه؟
  چوپاني
  چندتا بچه دارين ؟
  مال من 5 تا
  مگه به جز تو كس ديگري هم هست ؟
  دوتازن ديگه هم هستند با بچه هاشون ...
  ناراحت نيستي ؟
  چيكار كنم ....
  خرج ميگذره؟
  نه خيلي
  خب شوهرت چرا دوباره زن گرفته ؟
  من خودم زن سوم هستم ....
  پس خودت خواستی ؟
  .......................
  چرا انقدر بچه داري ؟
  اگر نداشتم شوهرم نگهم نمي داشت .....

  همين يك دونه بز را آوردي براي فروش ؟
  آره اينو خريدم كه تا ظهر بفروشم و برم.....
  از كجا خريدي ؟
  از توي روستا
  چقدر برای خودت ميمونه ؟
  10-15 تومان
  شوهرداري ؟
  آره
  اون چيكار ميكنه
  فراش مدرسه است. حقوقش خيلي كمه، زندگي مون نمي گذره، اگر حقوق ها را




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان