صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

با رنج بسیار، با یک بند انگشت پیشرفت در سال

جلوه جواهری-4 بهمن 1386

«من فمینیست عمل گرا شدم، روزی که فهمیدم نمی توانم برای هیچ کاری از رختخواب خود بلند شوم چرا که با نظریه های فمینیستی فلج شده بودم»

وقتی این جمله را در مقاله یکی از فمینیست های عمل گرای گوشه ای از جهان خواندم، به سادگی بر دلم نشست چرا که مدت ها چنین حسی گلویم را می فشرد. به راحتی محصور شده ایم در جهان نظریه ها و ایدئولوژی هایی که خود ساخته ایم برای آنکه درک بهتری از جهان داشته باشیم تا برای بهبود آن بکوشیم. اما اکنون چنان در این چارچوب تنگ گرفتار آمده ایم که از هر سو بخواهیم حرکت کنیم به دیوار بلند چراها و اماها برخورد خواهیم کرد. از هر سو بخواهیم نقبی به سوی نور بزنیم کسی پیدا می شود که بگوید چرا این سو را انتخاب کرده اید؟ اما آیا چاره ای داریم؟ آیا باید بنشینیم تا یک اتفاق نادر ملی همه ی هم میهنان ما را بر آن دارد که بخواهند کاری انجام دهند؟ روزنه ای بگشایند؟ و آن زمان ما نیز همراه شویم؟ نقش ما در این میان چه خواهد بود؟ نقش من به عنوان کنشگری که می تواند بیندیشد، دست به انتخاب بزند و بر پایه عمل خود و دیگرانی که همراه هم هستیم، اندیشه خود را بازسازی کند چیست؟ خواسته من در این میان چه اهمیتی دارد؟

وقتی پای درددل زنان در هر گوشه ی جهان می نشینی از اروپا و امریکا گرفته تا آسیا و ایران، از نسل های گذشته تا به امروز، می بینی که هیچ جا خواسته ما زنان، مطرح نبوده است. همیشه ایدئولوژی ای، به مثابه بهانه ای، پیدا می شود که بگوید چرا زنان؟ چرا این خواسته ی زنان؟ چرا کار با این زنان؟ چرا این زمان؟ چرا این شیوه؟! و تو در میان همه ی این چراها و اماها می بینی که هر بار چگونه اهداف تو و همراهانت را در تاریکخانه ها نهان می کنند و آرزوها و آمال تان را بی مقدار می شمارند. چگونه در پس هر اما و اگر، باید ی انرژی صد چندانی داشته باشی تا حتی همین آجر، همین یک قطعه آجر را از جلوی دیدگانت برداری تا ببینی که آن سوی دیوار چگونه است.

اما تو سرپرست و قیم های بی شماری داری، که از پیش برایت تعیین کرده اند: "آن سوی دیوار هیچ چیز خوشایندی نیست". و حتی احازه کنجکاوی به تو نمی دهند. چنان افکار خود را مردانه و دلیرانه!به تو تزریق می کنند، که سرانجام با آنها هم آوا می شوی و با دست های خود دیواری دیگر به دور خود می کشی، دیواری بلندتر از همه موانعی که می خواستی از سر راهت برداری، دیواری ایدئولوژیک که در سراسر زندگی ات رخنه کرده و هر قدم تو را از پیش تعیین می کند، تا به بازخوانی تجربه هایت بی نیاز شوی، تا انتخاب تو پیشاپیش معین شود و این ها همه برای آسودگی و البته «درست انتخاب کردن» تو بوده است.

این همه، زندان که نه، آسایشگاهی برای توست که در آن همه چیز از پیش تعیین شده و می توانی به راحتی و منزه از هر آلودگیِ "انتخاب و تجربه" بیاسایی و آن گاه هر کسی که خواست به تغییری در پیرامون خود دست بزند با نظریه و ایدئولوژی خود بر سر او بکوبی و منزه بودن خود را به رخ کشی. همه جواب ها در آستین توست. و تو دیگر مجال پرسشگری برای خود که هیچ برای دیگری هم قائل نیستی و این را خیانتی به داوری خودت از جهان ، می دانی. می توانی با محوریت ایدئولوژی در سراسر زندگی ات، آن چنان آسوده زندانی شوی که دیگر از هیچ زندانی نهراسی و آن چنان اندیشه تو محرز باشد که هیچ تجربه ای نتواند آن را از نو بسازد و اینگونه همه چیز ا




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان