صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      بخش های پیشین سایت....     مهمان مدرسه....  
 

بازتعريف تجربه اي زنانه از زندان، سكس و اعتراف / محبوبه عباسقلی زاده

4 شهریور 1388

سایت میدان: دستگيري من غافگيرانه بود، سحرگاه يك روز كسالت بار در ماه رمضان كه همراه با يورش گروهي از مردان اداره اماكن شد. مرد سيه چرده اي كه كفش هاي چرمي سياهش را لاي در گذاشته بود تا در را به رويشان نبندم كاغذي را نشانم داد كه آرم ترازو داشت*. بسختي توانستم حكم بازداشت از دادسراي فرودگاه را به امضاي قاضي ظفرقندي تشخيص دهم، او از آدم هاي قاضي مرتضوي بود. فقط در ذهنم چرخيد كه اين مامواران همان نيرويي هايي هستند كه گروهي از وبلاگ نويسان را تحت طرحي به نام خانه عنكبوبت **بازداشت كرده اند.

شوكي كه از حمله ماموران به من دست داده بود در طول مدتي كه خانه ام را زير رو مي كردند و از سي دي و دستگاه ماهواره و كامپيوترگرفته تا مدارك و دست نوشته هايم را ضبط مي كردند، تبديل به آرامشي غير معمول شد. بعد ها فهميدم همه آدم ها در شرايط خطر همينطور مي شوند.

انتقال من به بازداشتگاه توسط چند مرد خشن و يك زن مامور انجام شد. نمي دانم چرا هر چقدر با خشم به مردها مي نگريستم به چهره متعجب زن با دلسوزي نگاه مي كردم. آنها مرا سوار يك هايس تيره كردند. يك دختر با چادر زندان و چشم بند در صندلي پشتي نشسته بود و مرتب گريه مي كرد. در حالي كه داشتم داخل هايس را برانداز مي كردم، بسرعت تبديل به يك زنداني شدم. چشم بندي به چشمم بسته شد، چادري بويناك بر سرم انداختند و مردي كه كنار راننده نشسته بود به زن مامور گفت "نزار بيرون را ببينيه"، زن مثل يك رباط بي اختيار با تمام قوا سرم را به كف صندلي فشار داد، حالت تهوع امانم را بريده بود.

مدتي بعد هايس توقف كرد و من مثل نابينايي كه سعي مي كرد زمين نخورد به داخل بازداشتگاه كه بعدها فهميدم در ميدان جوانان (اطراف ميرداماد) قرار دارد، هدايت شدم. ازاينكه حس معلول را به من داده بودند سخت آشفته شده بودم، سر مردي كه مي خواست مرا هل دهد به طرف بند زنان فرياد زدم: "چه خبره مگه فكر مي كني منو از كنار خيابون آورديد. درست با من رفتار كن!" و من نمي دانستم كه قانون سكوت آنجا را شكسته ام و يك راهرو آن طرفتر در بخش مردان، هم پرونده اي هايم به حيرت افتاده اند. بلافاصله پارچه اي را در دستم حس كردم كه از طرف ديگر كشيده مي شد و مرا جلو مي برد. بعد صداي دو ضربه در و باز شدنش و بلافاصله صدايي زنانه كه گفت: "چشم بندتو در بيار!" در آوردم و اولين واكنش من به عادت هميشگي لبخند بود و سلامي آرام. زن زندانبان بي حجاب بود و همين راحتي او به مني كه تمام روز در اداره اماكن بازجويي مي شدم، حس كم رنگي از فراغت را مي داد. فوري گفت: "من فكر كردم با اون دادي كه زدي، دهن روزه بايد با چه بازداشتي ناسازگاري طرف بشوم". بي اختيار جواب دادم: " آخه مي دوني من زنها را دوست دارم. برعكس از مرداي قلدر بدم مي ياد." و همه خشم خودم را سرريز كردم به سمت همان مرد قلدر موبوري كه مرا هل داده بود داخل. ريشه خشم را مي شناختم شبيه خشمي بود كه به بسيجي هاي زنجير به دستي داشتم كه بارها جلوي چشمان من دخترها را در كوچه و خيابان زده بودند.

زن گفت "بايد تفتيش بدني بشي" و سرش را پايين انداخت تا وقتي لباس هايم را كاملن بكنم. برايم خيلي سخت بود. گفت: "مقرارت زندان است" . گفتم: "اينقدر كه براي من سخت است براي تو هم تفتيش من سخت هست؟" سري تكان داد و گفت: "چاره اي نيست مقررات است. ولي حالا نمي خواد اون زيري را ديگه




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    5 شهریور: سالگرد اعلان عمومی کمپین یک میلیون امضاء    8 مارس : روز جهانی زن    22 خرداد : روز همبستگی زنان ایران    ائتلاف علیه لایحه حمایت از خانواده    دانشگاه و زنان    دردسر جنسیت    زنان زندانی    مهمان مدرسه    همگرایی جنبش زنان در انتخابات    چالش ما(ه)    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان