صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

«تبريزي كه نمي شناختمش1» /مروري بر دوقدم اين ور خط احمدپوري

فرانك فريد-14 بهمن 1388

مدرسه فمينيستي- ترجمه‌ شعر، شبیه راه رفتن روي طنابِ بندبازی است. باید آنقدر شاعر باشی که در شاعرِ اصلی تجسد یابی و آنقدر مترجم که در کار شاعر قبلی خللی ایجاد نکنی. گاهی در این کار چنان غوطه ور می شوی که دل زمان را می شکافی و به دیدار شاعر می شتابی، ولو در عالم خیال! گم راهِ مرز رؤیا و واقعیت.

اگر آنقدر اهل واقعیت باشي که بتوانی زندگی را بشکافی و آنقدر رؤیایی که بتوانی آنرا ببافی، هنر كرده اي و اگر بتوانی مخاطبت را در این بافت و شکافت همراه کنی، شاهكار! جائي كه بسياري از آثار ادبي در آن مي لنگد! "بورخس "2 می گوید: "وقتی می نویسم سعی می کنم به رؤیا وفادار باشم نه به رخدادها. البته در داستان هایم رخدادهای واقعی وجود دارد ... اما نقل ماجرا آنطور که اتفاق افتاده است، ارضاءکننده نیست... فقط سعی می کنم رؤیا را منتقل کنم ..."
مرز رؤیا و واقعیت بسته به موئی است، اما مرز آدم هایی که به صرفِ دلیل ساده ي روی آوری به منطق و واقعیت از موهبت خیال¬ پردازی رویگردان می شوند، عمیق.

راوی/احمد، خطاب به همسرش که نگران است نکند او در اين وادي، دیوانه شود، می گوید: «جدی نگیر عزیزم.... من همیشه مرز بین رؤیا و واقعیت را رعایت کرده ام. اصل این است که آدم خودش حواسش جمع باشد که کی دارد از این مرز رد می شود. من هیچ وقت این کار را نمی کنم.» اما او این کار می کند! چون او به آن دسته از آدم های معدودی متعلق است که در قالب روزمرگی نمی گنجند. "ماکس وبر" می گوید: "روزی علم و عقل به قفس آهنین انسان تبدیل می شود." او درپی شکستن چنین قفسی، مرزهای زمان را در هم می شکند و پنجاه سال به عقب برمي گردد. برای چه؟ برای رساندن یک نامه عاشقانه به دست صاحب اصلی اش؛ براي ديدن شاعر محبوبش، "آنا آخماتووا"! چگونه؟ با دست زدن به سفر غریبی كه سر از تبريز در مي آورد. می گوید: «انگار زندگیِ واقعی من الان بود و زندگی قبلی رؤیا.»

اما در اين كش و قوس، خواننده، آواره ي رؤيا و واقعيت مي¬ماند. فضاي داستان او را آن چنان سرگشته و مجذوب نمي كند كه شيفته و حيرت زده در آن مستغرق شود. بناچار دست راوي را مي گيرد و به همراه وي رهسپار مي شود. همين ناباوري، نابارورش مي گذارد!

رمان احمد پوري را از سه ديدگاه می توان بررسي كرد: فرد، تاریخ ، ادبیات

"ریموند ویلیامز" در مقاله ارزشمندش در "نظریه های رمان "3 می نویسد: "رمان معاصر هم بازتاب بحران جامعه ما، و هم روشنگر ماهیت آن است. ... تلاش واقعا سازنده در دوره و زمانه ما یعنی مبارزه برای ایجاد روابطی بی کم و کاست، هم در بُعد شخصی و هم در بُعدِ اجتماعی... . واقعیت، دائما با تلاش مشترک انسانها به وجود می آید و هنر یکی از برترین شکلهای این فرایند است."

ابتدا زندگی شخصی فرد در دنیای مدرن و در شرایط حاکم بر ایران در رمان مورد توجه است. احمد و همسرش هر دو زندان کشیده اند. او ازدواجی سیاسی کرده، اما پس از زندان هر دو دست از سیاست کشیده اند. او مترجم است و اهل ادبیات. اما «...عشق و علاقه ي [همسرش] به مباحث سیاسی و اجتماعی هرگز رهایش نکرد. گیتی هنوز هم آدمی است جدی و نگران حوادث دنیا.» در ابتدا هم می گوید که «گیتی همیشه تنهاست. مرا هم همیشه تنها گذاشته است شاید هم من او را تنها گذاشته ام.» بی اختیار اینها ما را به "دیگر گریزی" حاکم و "تنهایی ای" که انسان مدرن در چنبره آن گیر کرده می اندازد و تناقضی که رفتار او و




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان