صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

«جنگلی هستی تو ای انسان...» / برای فاطی كبيری

منصوره شجاعی-23 بهمن 1388

مدرسه فمینیستی: خيلي نمي شناختم اش ، يعني اصلا نمي شناختم اش. شايد تنها در كشورهاي انقلاب زده است كه گذشته اي مشترك مي تواند افرادي از قبيله هاي سركش و عصيان زده را در زمان هايي خيلي بعدتر و در مكان هايي خيلي دورتر بي شناسنامه و بي واسطه اي بر سر راه يكديگر قرار دهد و دوستي هايي از نوع ديگر را فراهم آورد.

بدين گونه ، سه سال پيش در آخرين سفرم به "كلن" ، از طريق خواهري كه در آن سال هاي قيام و عصيان ، خود كودكي بيش نبود، كودك معصوم و غمگين به جامانده از قبيله اي سركش را ديدم كه با گذشت زمان هايي زياد هنوز كودك مانده بود.

موي برسر نداشت و ابروهايش را نيز هيچ كركي معنا نمي داد. پوستش شيشه اي بود و رگ هاش را از پس پشت آن مي ديدي... كله بزرگش نه نشان رشد نايافتكي جنيني اش بود كه نشان از تك تك قصه هاي تلخي بود كه دركاسه سرش در آن زمين بي دريغ، رشد يافته و حالا ديگر براي خودش جنگل انبوه درختاني شده بود كه هريك از پي تحمل يك دردو يك تجربه ولابد يك شب از شب هاي قيامت زاده شده بودند .....خب ، معلوم بود كه اين جنگل در هر سري نمي گنجيد . بهانه گير بود و بي رودربايستي مشكلاتش را به زبان مي آورد . خواهركم كه هميشه برايم همچون كسي دورمانده ازكودكي مي نمايد ، اين كودك به جا مانده از قبيله عصيان را به من وصل كرد.

در ديدار اول با تعجب نگاهش كردم تلخي قصه ها و جاي پاي خاطرات را به بهايي گزاف در سر بزرگش حفظ كرده بود و به شيره جان نگهداري اش ميكرد . .نهان كردني نبود ، بي پروا و بي اندوه براي همه دور وبري هايش از رويش جنگلي انبوه در ميان سري بزرگ و بي مو مي گفت كه مرگ وي را در ازاي حيات وقيح و زورمندش، به تدريج به اومي نماياند .

باهم در يكشنبه بازار ارزان فروشان كلن راه مي رفتيم .... مثلا راهنماي امان بود اما مرتب ياد آوري ميكرد كه تا فلان جا و فلان ساعت بيشتر نخواهد آمد... آفتاب براي اش خوب نيست و خستگي و تشنگي خيلي زود از پايش در مي آورد خب معلوم كه كودك بود وصادق و رك . قرار نبود كه دروغ بگويد و تعارف ببافد .خسته بود.

خسته بود... خسته بود ... اما درمان را به جد دنبال مي كرد تا كه سرباراطرافيان و دوستان اش نشود. يكي دوبار ديگر ديدم اش . كم حرف ، مصمم ، مرگ اندود و زندگي دوست..... حرف زيادي نداشتيم ، كه "‌خامشي به هزار زبان در سخن " بود.

از گذشته ها خيلي نمي گفت . هرچند افتخارش بود اما آويزان آن گذشته نمانده بود. تنها به مثابه تجربه اي آرماني و خاطراتي سخت ، نگاه اش مي كرد كه اكنون ٍ‌ انساني اش را ساخته بود . گاه گاه از مكاني در گذشته هاي دور مي گفت كه تجسم ‌قيامت بود و از بدن معصومي كه به تدريج حتي با تجسم ٍ تجسمٍ قيامت... تمام ابزاردفاعي اش را از دست داده بود.... از كار در مهد كودك مي گفت و ازبرخي انسان هاي باسمه اي دوروبر كه گاه نمي دانست تهو ع اش از آنان است يا از رشد بيش از حد درختان جنگل سرسودايي اش... از پس انداز اندك اش گفت و عشق اش براي اهداي بخشي از آن به زنان.

انگار از يك جنس بوديم. هردو از سلاله قبايل عصيان و طغيان . اما عادات قبيله اي را پشت سر گذاشته بوديم و سعي امان در پيش بردن آرمان هاي اكنون امان بود ،با تكيه بر آن تجربه آرماني گذشته هاي دور....... هيچكدام آونگ گذشته نبوديم اما از تعلق به آن، آموزه ها داشتيم ونقدها و تجربه ها ي بسيار، انگار اكن




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان