صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

آیا عقاب های مؤنث وجود دارند؟

هیلدا هلویگ / ترجمه فریبا شهلایی -28 بهمن 1388

مدرسه فمینیستی: متن زیر، سخنرانی خانم هیلدا هلویگ (Hilda Hellwig) یکی از کارگردان های مشهور سوئدی است که برای شرکت در هیئت داوران تئاتر فجر امسال دعوت شده بود اما به دلیل حوادث اخیر، از آمدن به ایران خودداری کرد. او قرار بود چند کارگاه و سخنرانی در این جشنواره داشته باشد که متاسفانه این کار عملی نشد. تاکه ..."شاید وقت دیگر" دوستداران هنر تئاتر بتوانند از حضور ایشان بهره مند شوند. متن زیر یکی از سخنرانی های خانم هلویگ است که توسط فریبا شهلایی به فارسی برگردانده شده است.

مرد ـ زن ـ داستان و دروغ، یا آیا عقاب های مؤنث وجود دارند؟

می خواهم سخن ام را با گفتن قصه هایی درباره دروغ، داستان، و تقدس، آغاز کنم؛ اولین دروغی را که گفتم کاملا به یاد دارم؛ می دانستم که دروغ می گویم. احتمالا چهار سال داشتم و جثه ای کوچک نسبت به سن ام.

وقتی به گذشته نگاه می کنم، نخست میز پرستاری در ذهنم تداعی می شود. هنوز هم می توانم جنس لطیف رومیزی سفید و زرد میز پرستاری کلینیک کودکان را حس کنم. سردی کاشی های تمیز کف آن و محبت دکتر پیر و سپیدمو را هم.

چندین عروسک زیبا به کلینیک آمده بودند که چشم های شان باز و بسته می شد، عروسک هایی که در هیچ فروشگاهی به فروش نمی رسید. به آنها چشم دوختم. یکی از آنها با چشمانی تیره، موهایی کوتاه و مژه هایی پرپشت شبیه من بود. از فکر کردن به این چیزهای خوب احساس رضایت می کردم.

در آن سن و سال فقط از هر آنچه در اختیارم بود، استفاده می کردم. فاقد حس مالکیت بودم. اما از آدم بزرگ های اطرافم یاد گرفته بودم که در اشتیاق چنان عروسکی باید سوخت.

اولین دروغ من از نگاه آنها و اشتیاق بیش از حد به وجود آمد. عروسک زیبایی بود، همانند چیزی که در رویای شبانه ام می دیدم، با آن چشمان قهوه ای اش به من نگاه و با صدای ظریف عروسکی اش مرا «مادر» صدا می کرد. این رویا را روز بعد برای همه تعریف می کردم و همانطور که قابل پیشبینی بود، به نظر آنها رویایی بود بس شیرین!

سعی کردم از جایی شروع کنم. برای قرار گرفتن در قالب مذکور، دروغ گفتم. منظور خاصی نداشتم غیر از برآوردن خواسته های پیرامونم؛ دختری در آن سن و سال چه احساسی باید داشته باشد!

برای تحقق آن، در رویایی شیرین، به عروسک جان دادم. برای اولین بار شکاف را دیدم، شکاف بین کسی که بودم و کسی که باید می بودم.

اماخواسته های پیرامون ما بیش از آن است.

دروغ را باید طوری گفت که خود شخص هم با تمام وجودش آن را باور کند، گویی با آن یکی شده است. خانواده، مدرسه – بله، تمام دنیای مرئی و نامرئی می گویند که تو اشتباه می کنی. اما خودت فکر می کنی هر آنچه که دروغ گفته ای واقعیتی بیش نیست.

در آن روزها یک همبازی داشتم به نام ایرین کوچولو. پسری بود باریک اندام و تنها همبازی ام. عروسک هایم را نه با لباس که با فضایل می پوشاندیم. داستانهای بسیاری درباره ی عروسک ها و با خود عروسک ها سر هم می کردیم. در مکالمات دو نفره امان، هر کدام از ما سعی می کرد بهتر از دیگری سخن بگوید. ایرین کوچولو دراین نبرد زبانی حریفی بود قدر.

اما والدین او، و از همه مهم تر دوستان شان، فکر می کردند ایرین نباید با عروسک ها بازی کند. همبازیم ناپدید شد و من مجبور شدم همبازی های دیگری پیدا کنم. دخترها را. ایرین کوچولو از عهده ی راضی کردن همه بر میآمد. او با پسرها بازی می کرد، پسرهایی که این پ




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان