صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

گفتگو با پروین دولت آبادی (تاریخ شفاهی زنان)

به کوشش: مهدخت صنعتی-2 اردیبهشت 1387

پروین دولت آبادی نخستین شاعر کودکان و از بنیان گذاران شوارای کتاب کودک در 20 فروردین 1387 دنیای شعر و کودک را برای همیشه از وجود خود محروم کرد.

پروین دولت آبادی زندگی خود را وقف ادبیات کودکان این سرزمین کرد. اما به واسطه تعلق به خانواده ای فرهنگی و بهره گیری از حضور زنان فرهیخته ای چون صدیقه دولت آبادی در طول زندگی، از مدافعان سرسخت حقوق برابر و فعالان جنبش زنان هم بود.

مدرسه فمینیستی برای گرامی داشت یاد این عزیز خستگی ناپذیر عرصه ادب و فرهنگ، اقدام به چاپ یکی از مصاحبه های ایشان که در فصلنامه «جنس دوم» در سال 1378 صورت گرفته، کرده است.

سخنان پروین دولت آبادی تاریخ شفاهی و بیان گر تلاش بخشی از فعالان جنبش زنان در دوران گذشته است. از صدیقه دولت آبادی تا اولین زنانی که برای آموزش و تحصیل دختران ایرانی همت گمارده اند.

مدرسه فمینیستی یاد و خاطره همه این عزیزان را گرامی می دارد.

این مصاحبه گفتگویی است میان پروین دولت آبادی و مهدخت صنعتی از فعالان حوزه کودکان و زنان و حامیان اصلی «کتابخانه صدیقه دولت آبادی».

- خانم پروین دولت آبادی لطفا در مورد خودتان برای ما توضیح بدهید؟

من در سال 1303 متولد شده ام. از خانواده شروع می کنم؛ چون خانواده مبنای ارتباط است. خانواده دولت آبادی در شهر اصفهان در محله ای به نام احمد آباد زندگی می کردند. در آن محله خانه و خانواده ما زندگی جمعی و به هم پیوسته و متعهدی داشتنتد. خانه های اهل فامیل، کوچک و بزرگ، در این محله و در باغی قرار داشت که این باغ متصل می شد به بازاچه ای که به نام همین خانواده یعنی دولت آبادی معروف بود. من از بازارچه دو خاطره قشنگ دارم. یکی آنکه در آنجا قهوه خانه ای بود که ما در آنجا کنگراف یا به قول امروزی ها گرامافون را تجربه می کردیم و صدای دلنشین قمر و دیگر هنرمندان را می شنیدیم. خاطره ی دیگر هم از این بازارچه، نانوایی است که در این بازارچه و متصل به خانه ما بود. ما زمانی که کوچک بودیم به این نانوایی می رفتیم و نانوا به قول خودش برای آقازاده ها یعنی فرزندان خانواده دولت آبادی قپچی (آدمک) می پخت که در واقع این قپچی ها آدمک های کوچکی بودند که از خمیرهایی که از خانه می بردیم آن را می ساخت. بعدها وقتی بزرگتر شدم می گفتم که نکند به ما آموخته باشند آدم بخوریم. من دریچه های نور را هم در این بازارچه تجربه کردم. گوشه هایی در این بازارچه وجود داشت که من حرکت غبار را به جانب نور در آن شناختم. شاید از همان زمان من عاشق فراز و نشیب شدم. ما بچه ها برخوردار از محبت خانواده بودیم و نعمت های خانه بین همه تقسیم می شد و خانواده ام به تمام معنا از ارتباط با هم برخوردار بود. این مفهومی است که من از بازارچه و محله دارم و فکر می کنم یک جایی این باید ثبت شود. چون حالا که ما در خانه های حتا بسیار آذین بسته اما دور از هم و تک نفری زندگی می کنیم، جای آن پیوند همیشه برای ما و لااقل برای نسل ما خالی ست. اما حالا برسیم به اینکه این محیط چه زمینه های فرهنگی داشت. خانواده ما عمومن معلم بودند و از نسل های گذشته هم کارشان همین بود. در «دولت آباد» منبری هست که شکسته و تعمیر شده است ولی هنوز وجود دارد. اجداد ما امثال حاج میرزا هادی و یا حاج میرزا مهدی و... از نسل های خیلی قدیم روی این منبر به طلابی که به آنها مراجعه می کردند، درس می آموختند. در کنا




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان