صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      اخبار....  
 

برای تاتار اوختای دربندم / سعیده اسلامی

11 مرداد 1389

سایت روزآنلاین: دستگیری و حبس و اسارت دوستان و آشنایان زیادی را دیده بودم و اخبار بازداشت بسیاری را نیز که از نزدیک نمی شناختم، شنیده ام و گوشم به شنیدن چنین خبرهایی خو گرفته،اما پشت میله زندان رفتن آنها با هر ایدئولوژی و فکر و مرام، وجود سابقه آشنایی یا نبود آن برایم آزار دهنده بوده است. عزیزانی چون سعید متین پور، دکتر زیدآبادی، عبدالله مومنی، علی ملیحی، منصور اوسانلو، حسن رحیمی ، آراز حسنی، شیوا نظرآهاری، بهاره هدایت و از بند رستگان شریفی چون عمادالدین باقی ، حسن اسدی، لسانی و عربشاهی و دهها و دهها آزاده دیگر.اما در اسارت هیچ کدام از این دوستان نام برده و نام نبرده به این صرافت نیافتادم که قلم بر دست گرفته و دلتنگی خودم را از جامعه استبدادیی که این بزرگواران را از زندان بزرگ جامعه امروزمان به زندان کوچکتری فرستاده، روی کاغذ خالی کنم.

اما هیچ وقت از نزدیک شاهد در بند شدن کودکی 2-3 ساله نبودم ، دربند شدن "تاتار" [1]عزیزم ؛ تاتاری که دلبند پدر و مادرش بود و دردانه آشنایان. تنها امید مادری که شاید پس از دستگیری همسر، بوی او را از این کودک می گرفت، اما وقتی پاسداران شب و حافظان سیاهی آن مادر را هم با سیاهی سلول انفرادی آشنا کردند، کسی چه میداند که "سونا"[2]در سلول انفرادی، بدون در آغوش فشردن و لالایی خواندن برای "تاتار"ش چگونه چشم بر چشم می گذارد و در خواب فرو می رود؟

مادری که بعد از یک ماه بی خبری از همسرش به دادگستری تبریز مراجعه می کند و از وضعیت پرونده همسرش و زمان به سر آمدن فراق سئوال می کند؛ می پرسد چرا بعد از یک ماه نمی تواند همسرش را ملاقات کند. و همین سئوالها باعث میشود که بازپرس شریف و زحمت کش! شعبه چهار دادگاه انقلاب تبریز وی را نیز به اتهام تبلیغ علیه نظام روانه همان بازداشتگاهی کند که همسرش در آن اسیر است. حتما بازپرس مهربان می خواست فاصله این دو عاشق و دلداده را از هم کم کند! آخر خانه شان تا آن انفرادی تنگ و تاریک، کمی دور بود.

در این میان اما کسی به تاتار سه ساله فکر نمی کرد که بند و سلول او را هم به "آتا" و "آنا"یش[3] - آنگونه که تاتار پدر و مادرش را خطاب می کرد ـ نزدیکتر کند، شاید این طفل معصوم کمتر بی تابی و بی قراری کند، یا در آنجا بی تابیهای مادرش را ببیند و بفهمد که فقط او نیست که دلتنگ"آنا" است بلکه "آنا" نیز برایش نگران و دلتنگ است. و نیز شاید فرصت یابد تا قصه "بانو چیچک"[4]را از سلول پدر بشنود که خواب هرگز، بی شنیدن این قصه آن هم از زبان "آتا" چشمان "تاتار" را نمی ربود.

در جامعه ای که قانونش زن را نصف مرد تعریف میکند آیا عادلانه است که در حبس کشیدن و تحمل شکنجه سلول انفرادی با مردان برابرتلقی شود ؟ و در تحمل دلهره دوری از فرزند، تنها قیم واقعی وی به شمار آید؟

شاید قانون نانوشته جامعه چند ملیتی ایران است که سهم هر کسی که حق طبیعی حفظ و گسترش زبان و فرهنگش را طلب می کند یا برای امر پیش و پا افتاده ای چون حق نهادن نام دلخواه بر فرزند خویش بایستی ماهها فاصله اداره ثبت احوال با دادگاه و کمیسیون های مجلس را گز کند، داغ و درفش و انفرادی و ... باشد و در مناطقی هم از شدت ظلم وارده رادیکالیسم دست قلم بشکند و راه عملیات انتحاری را بگشاید.

در جامعه ای که فروختن آدامس و فال قران و حافظ، شغل کودکانی باشد که تا آخر عمر بی سواد می مانند و دختر بچه هایی که




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان