صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      اخبار....  
 

گزارشی از وضعیت مهاجرا ن افغانی در نقطه صفر مرزی

11 شهریور 1389

کانون زنان ایرانی (ویدا سامعی): در یک قدمی نقطۀ صفر مرز میان ایران و افغانستان ایستاده ام. نگاه به آنسو دارم، دلم می خواهد قدم بعدی را آزادانه بردارم، دور و برم کارمندان کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل و سربازان مرزی افغانستان ایستاده اند و چشم دوخته اند به من.

فرماندۀ مرزبانی افغانستان پیش می آید و می خواهد از نقطۀ مرزی فاصله بگیرم. جایی که چند سرباز مرز بان ،دختری را می بینند که شبیه زنان افغان نیست و شباهتی هم به دختران خارجی تبار ندارد. پوستی تیره و موهایی سیاه دارد که از زیر شال سفید بیرون زده اند. نشانه هایی که مرا به عنوان یک ایرانی به همه می شناسانند می دهند، من ایرانی ام و آنها هم این را فهمیده اند.

اما یک زن ایرانی در کنار سربازان مرزبانی افغان و همراه با ماموران کمیساریای عالی پناهندگان چه می کند، آنهم همراه با فیلمبردار موبوری که مثل آدم های منگ منتظر اشارۀ این دخترک است تا از پله های اتوبوس هایی که پناهجویان افغان را دسته دسته به افغانستان ویران از جنگ باز می گرداند برود و مصاحبه ها را ضبط کند.

برای دریافت اجازۀ ورود به اتوبوس های ایرانی که مهاجران افغان را پس از سپری کردن روزهای کشدار و پر از درد در اردوگاههای سنگ سفید و تربت جام به اسلام قلعه می رسانند می روم . در آنجا نیم ساعتی با فرماندۀ مرزبانی افغانستان، که خودشان او را کوماندان سعید خیل صدا می زنند، به مذاکره می نشینم. ده دقیقه وقت می دهد تا از دو اتوبوس و مسافران اجباری آن فیلم تهیه کنم .

نیک محمد اعظمی، مسوول کمیساریای پناهندگان سازمان ملل در نطقۀ صفر اسلام قلعه بعد از کسب این اجازه با هیجان می گوید : در طول دوازده سالی که به وضعیت مهاجران در این نقطه می پردازد برای نخستین بار است که این اتفاق افتاده است.

برای همین است که لحظه ای از فزصت ده دقیقه ای ام را برای ثبت آنچه که مهاجران می گویند از دست نمی دهم . اتوبوس ها درست در فاصلۀ میان مرز دو کشور توقف کرده اند.

سر اتوبوس ها رو به خاک افغانستان است . قبل از ورود به داخل اتوبوس ها، از کوماندان سعید خیل و مسوولان کمیساریای پناهندگانمی خواهم با من فارسی صحبت نکنند. می خواهم قبل از ورود سربازان ایرانی و افغان به اتوبوس برای کنترل مدارک مهاجران اخراج شده یک دقیقه فرصت بگیرم تا به تنهایی با مهاجران صحبت کنم. فرماندۀ ایرانی نمی پذیرد اما با اجازۀ کوماندان افغان، برای یک دقیقه بدون هیچ همراهی وارد اتوبوس می شوم و به فارسی دری از مسافران اجباری اتوبوس می خواهم . هر وقت دوربین به طرفشان می چرخد یک به یک قصۀ خودشان را برایم بگویند. وقتی فیلمبردار وارد اتوبوس می شود ، فرماندۀ ایرانی عصبانیت خود را توی صورتم می پاشد .

پسرکی سیزده ـ چهارده ساله، اولین کسی است که داستانش را می گوید.سیاه روی است با چشمانی سرخ و زل زده . با حسرت صحبت می کند : «در تهران، بعد از اینکه چهار ماه مخفیانه در یک کارگاه ساختمانی کار می کرده است .پلیس او را دستگیر می کند و بدون اینکه به او اجازۀ تماس با برادرش که کارت اقامت در ایران دارد ، او را به اردوگاه سنگ سفید در مشهد منتقل می کنند. تلفنش را در همان لحظۀ اول دستگیری می شکنند، کتک می خورد و وقتی به اردوگاه سنگ سفید می رسد، بعد از چهار روز، اجازه تماس پیدا می کند او در این تماس باید از برادرش بخواهد که مبلغ ص




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان