صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      بخش های پیشین سایت....     مهمان مدرسه....  
 

مثل صورت من / معصومه شفیعی

6 آذر 1389

ایران امروز (به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان): اون زمونا که خیلی جوون بودم همسایه‌ای داشتیم دیوار به دیوار. اسمش طوبی بود. زن جوون تازه عروسی که از شهرستان اومده بود. بیشتر وقتا صدای گریه وزاریش می‌اومد و هر وقت من اونو تو کوچه می‌دیدم یه جای صورتش کبود بود. اوایل روم نمی‌شد ازش چیزی بپرسم. بالاخره یه روزکه حال و روزش از روزای دیگه بدتر بود دل به دریا زدم و گفتم: خدا بد نده چی شده؟

بنده خدا با دستپاچگی چادر نمازش روکشید رو صورتش و سعی کرد کبودی‌های اونو بپوشونه وبا همون لهجه شیرین شهرستانی گفت: هیچی تو حیاط سرم گیج رفته خوردم زمین صورتم خورده به لبه حوض.
می‌دونستم راستش رو نمی‌گه. بهش گفتم به خودت برس؛ چیزای قوت دار بخورتا سرت گیج نره حتمأ کم خونی.

فردای اون روز دوباره صدای داد وفریاد می‌اومد ومن که بد جوری تو فکر این زن- که تقریبأ هم سن وسال خودم بود- بودم تصمیم گرفتم برم سراغش . یه کاسه چینی برداشتم وپر از نخودچی کشمش کردم و منتظر شدم تا شوهرش از خونه بره بیرون. خونه ما ته یه کوچه بن بست بود. برای اینکه از بیرون رفتن شوهره مطمئن بشم جارو برداشتم و شروع کردم به جارو کردن جلوی در خونه. بعد از آب وجارو دیدم که شوهرش از خونه اومد بیرون وبا عجله رفت. من هم یه آبی به سر و روم زدم و چادر رو انداختم رو سرم و با کاسه نخودچی کشمش رفتم در خونشون. چندین بار کوبه در رو زدم تا بالاخره درو باز کرد تا نگاهش به من افتاد مثل مادرمرده‌ها شروع کرد به ضجه زدن. زیر بغلش رو گرفتم و بردمش تو اتاق. با همون حال زارش به من تعارف کرد تا بالای اتاق بشینم و بعد بدون اینکه من چیزی بپرسم شروع کرد سیر تا پیاز زندگیشو تعریف کردن. زن دوم شوهرش بود. هشت تا خواهر و برادرقد ونیم قد داشت. دو سال مدرسه رفته بود و دیگه نذاشته بودن درس بخونه. پدرش کارگر سبزیکار بود که با مشقت زیاد نون بخور و نمیری درمی‌آورد. شوهرش کارمند بود و پونزده سال از خودش بزرگتر. مردی بد اخلاق و ایرادگیر که زود از کوره در می‌رفت و شروع به فحاشی و کتک زدن می‌کرد.

گفتم: باهاش با ملایمت حرف بزن و بگو اگه دوباره بزنی بر می‌گردم خونه بابام.

گفت: ‌ای خانم کجا برگردم بابام منو به این شوهر داده تا یه نون خور کم کنه شوهرم هم اینو می‌دونه اگه برگردم بابام رام نمی‌ده. ما اصلأ رسم نداریم دختر قهر کنه بره. با لباس سفید رفته خونه بخت با کفن سفید باید بیاد بیرون.

گفتم: شاید بچه دار بشی اخلاقش عوض بشه.

گفت: از اون زنش سه تا بچه داره اون زنه رو هم می‌زنه.

گفتم: از کجا می‌دونی؟

گفت: زن اولش نوه عمومه.

یه مرتبه بی‌مقدمه گفتم: خوب توهم بزنش.

گفت: کی رو؟

گفتم: شوهرتو.

با تعجب نگاهم کرد و گفت: خانم جان اون مرده مگه آدم دست رو مردش دراز می‌کنه.

گفتم: خوب اگه اون دست رو تو دراز می‌کنه تو مگه دستت از اون کوتاتره؟ خوب تو هم بزنش. زورت نمی‌رسه؟ عیبی نداره دوتا بخور یه دونه بزن، سه تا بخور، یه دونه بزن. اقلأ از خودت دفاع کردی. اقلأ دلت خنک می‌شه و پیش خودت می‌گی جلوش دراومدم.

باورش نمی‌شد این حرفا داره از دهن من در میاد. گفت: شما شهریا چه کارایی می‌کنین.

گفتم: نه ما هم این کارا رو نمی‌کنیم ما هم اتفاقأ این کارو بد می‌دونیم خیلی بد. یعنی شوهر من منو نمی‌زنه ولی اگه بزنه منم می‌زنمش. بد، بده می‌خو




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    5 شهریور: سالگرد اعلان عمومی کمپین یک میلیون امضاء    8 مارس : روز جهانی زن    22 خرداد : روز همبستگی زنان ایران    ائتلاف علیه لایحه حمایت از خانواده    دانشگاه و زنان    دردسر جنسیت    زنان زندانی    مهمان مدرسه    همگرایی جنبش زنان در انتخابات    چالش ما(ه)    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان