صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

جایی در اتاق کوچک‌‌‌ام (به مناسب «هشتم مارس» و به خواهران و مادران در بندم )

آزاده دواچی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی : آنها همه جا هستند ، مردانی عبوس با گونه‌‌‌های آماسیده، دستانی زمخت و نگاه‌‌‌هایی سمج . مادرم می‌‌‌گفت پیش از من هم آنها را می‌‌‌دیده است . آنها همه جا هستند؛ روی چادرهایی که بوی ما را می‌‌‌دهد و با نفس‌‌‌های‌‌‌شان ، دست‌‌‌های‌‌‌مان را تب‌‌‌آلود می‌‌‌کنند . آنها همه‌‌‌جا هستند در اتاق‌‌‌های خواب‌‌‌مان ، روی میزهای مطالعه‌‌‌مان ، میان صفحاتی که در مانیتور کامپیوتر گشوده می‌‌‌شود و هربار که چشم‌‌‌مان به یکی از آنها می‌‌‌افتد، در همان نگاه اول متوجه می‌‌‌شویم که دوست دارند همه‌‌‌ی آنچه را که دوست‌‌‌شان داریم و متعلق به ماست از ما بگیرند .

سال‌‌‌هاست که بی‌‌‌وقفه تلاش می‌‌‌کنند تا دست بکشیم و آنها بتوانند راحت بخوابند، ولی ما دست نمی‌‌‌کشیم و درست وسط جمله‌‌‌های‌‌‌شان از قلم نمی‌‌‌افتیم . خیلی وقت است که می‌‌‌خواهند دور خانه‌‌‌های‌‌‌مان حصار بکشند و دست‌‌‌های‌‌‌مان را بر روی درهای گلی‌‌‌شان ببندند. از باغچه‌‌‌های خانه‌‌‌های ما می‌‌‌ترسند و می‌‌‌‌خواهند به زور هم که شده پرده‌‌‌های اتاق‌‌‌مان را بکشند.

ما در نگاه‌‌‌شان چشم می‌‌‌شویم و روی زمین‌‌‌های خالی دست می‌‌‌کشیم. آنها همه‌‌‌جا بوده‌‌‌اند. حتی زمانی که من کودکی بودم، چشم‌‌‌های‌‌‌شان را خوب به خاطر می‌‌‌آورم که مدام می‌‌‌خواستند گره روسری‌‌‌ام را محکم‌‌‌تر کنند . نمی‌‌‌گذاشتند که راحت در حیاط مدرسه‌‌‌مان لی‌‌‌لی کنم و یک بار تا می‌‌‌آمدیم حرف بزنیم ما را کنار می‌‌‌زدند . آنها همه جا بودند و به ما گوشزد می‌‌‌کردند که ما زن هستیم! و من می‌‌‌دانستم که زن هستم و باید زن باشم و دوست داشتم که مثل همه‌‌‌ی آنها نباشم و زنی باشم که از میان‌‌‌‌شان برخیزم و با صدایی رسا بگویم : «هستم.»

یادم هست کسی را که یک‌‌‌بار این کلمه را با شهامت گفته بود که «من زن هستم»، سال‌‌‌ها نگاه‌‌‌اش می‌‌‌کردند ، روزها کسی با او حرف نمی‌‌‌زد ولی هرچه فکر کردم دلیل‌‌‌اش را نفهمیدم . یادم هست که چند دختربچه بودیم که همه‌‌‌ی ما رؤیاهای‌‌‌مان را روی کاغذ می‌‌‌نوشتیم تا بزرگ که شدیم به آنها برسیم، ولی نمی‌‌‌گذاشتند نوشته‌‌‌های‌‌‌ما ن را بخوانیم .
خوب یادم هست که چه‌‌‌قدر مادرم برای دیدن رؤیاهایم گریه می‌‌‌کرد ولی آنها نمی‌‌‌خواستند که هیچ‌‌‌کس رؤیاهای‌‌‌مان را ببیند و یا تعبیرش کند. آنها می‌‌‌گفتند که شما زن هستید و رؤیاهای‌‌‌تان را باید پنهان کنید . ما همیشه پنهان شده بودیم: میان کلمه‌‌‌ها ، میان آدم‌‌‌ها ، میان مکان‌‌‌ها ، همیشه جایی برای پنهان کردن ما وجود داشت . حالا که بزرگ شده‌‌‌ام و می‌‌‌توانم رؤیاهایم را بلند، بلند از روی کاغذ بخوانم و وقت کم می‌‌‌آورم و باز هم آنها را می‌‌‌بینم . همه‌‌‌شان را دیگر خوب شناخته‌‌‌ام انگار آنها هم با من بزرگ شده‌‌‌اند . انگار هنوز مراقب من هستند و باید به خاطر بیاورم که هنوز فراموشم نکرده‌‌‌اند. و امروز هم آنها هستند . همان‌‌‌هایی که نگذاشتند در کوچه‌‌‌های‌‌‌مان لی‌‌‌لی بازی کنیم، همان‌‌‌ها که دست‌‌‌مان را می‌‌‌گرفتند و به کنج خانه می‌‌‌بردند تا موهای بافته‌‌‌مان را هرچه زو




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان