صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

هاله جان، ای کاش ذره ای از صبوری ات را برایم جا می گذاشتی

پرستو فروهر-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: خبر آنقدر ناگوار و یکباره بود که باورش را نا ممکن می کرد : هاله سحابی درگذشت. با بهت روبروی این صفحه لعنتی کامپیوتر نشسته بودم و درحرکت های عصبی لابلای صفحه ها ی ایننترنتی دنبال تکه خبرهایی میگشتم که راوی مرگ عزیزی بودند.

تکرار خبر قطعیت فاجعه بود. هاله تصویر پدر در آغوش گرفته بود تا پیکر عزیز اورا که چراغ زندگی اش بود به خاک بسپارد که زیر ضربه ها ودشنام های ماموران حکومتی از پار درآمد، قلب پاکش از ضربان ایستاد و هلاک شد.

زهر این خبردررگهایم جاری است و توان صبر ، توان باور به عدالت و امید را از من گرفته است . بهار امسال به تهران رفته بودم. مثل همیشه یکی از اولین عزیزانی که درتهران به دیدارش رفتم آقای صدر حاج سیدجوادی بود صدای فرسوده و پرمهرش مثل هربار پای تلفن با شوق به من گفت : بیا دخترم بیا ببینمت من خانه هستم. عمرش پایدار که در تمام این سالهای سخت پشت و پناه من بوده است.

صلابت وجود شکننده او هربار که به دیدارش رفته ام برایم مرهمی بوده است بر زخم های کهنه ام ، بر بی تابی های ماندگارم. اززبان او خبر بستری شدن مهندس سحابی در بیمارستان را شنیدم. می گفت " میرفته وضو بگیرد و به زمین خورده هو استخوان ران اش شکسته است. " می گفت : " ظلم بی وقفه آقایان کافی نیست حالا دیگر دست روزگار هم ما را به زمین می زند. " غم عالم به دلم نشسته بود که اگر این مردان سالخورده و شریف که سهیم خاطرات زندکی ما بوده اند ، نباشند من به صورت چه کسی نگاه کنم به حرفهای چه کسی کوش بسپارم تا به یاد پدرم بیفتم .

روزجمعه ، مثل هرجمعه ای که درتهران هستم به سرخاک پدر ومادرم رفتم. بازهم مامورانی آن دور وبر پرسه میزدند تا تهدید حضورشان را براین سنگ سیاه که نام پدر ومادرم برآن حک شده تحمیل کنند. همان روز با دسته گلی باروبان سبز به بیمارستان رفتم برای دیدار مهندس سحابی همسر وخواهر و بستگان او با همان گشاده رویی همیشگی اشان مرا یک به یک درآغوش گرفتند و احوال پرسیدند ... خانم سحابی کفت عزت ببین پرستو آمده ... مهندس سحابی که چشمهایش را بازکرد ... نگاهش خسته و دردکشید ه بود اما با لبخندی از حال و روزم پرسید ، احوال خانواده و مثل همیشه حرفهای پدرانه زد. وقتی که برایش آروزی سلامت کردم باهمان تقوای همیشگی اش گفت : " جان من که عزیزتر از دیگران نیست ، هرچه توانستیم کردیم کاش خدا رحمت اش را از ما دریغ نکند " . وقتی از احوال هاله پرسیدم مادرش گفت که ماموران با مرخصی اش موافقت نکردند ، شرط و شروطی گذاشته اند که هاله نپذیرفته است . در نگاه مهندس سحابی غرور و گلایه به هم آمیخته بود بار دومی که به دیدار مهندس رفتم دیگر او به کما فرورفته بود... کوله بار سنگین تحمل اش را به زمین گذاشته بود و چشم هایش را بسته بود خانم سحابی که گلهای مرا از دستم میگرفت به گریه افتاد وگفت میدانی که امروزروز تولد عزت است " بعد دستم را گرفت و کنار تخت او در اتاق مراقبت های ویژه برد تا از او خداحافظی کنم . گفت که روزها با او حرف میزند اما نمیداند که او میشنود یانه . کنار تخت همسرش خم شد و آرام در گوش اش گفت عزت ، پرستو برایت گل آورده یک حرفی بزن ، عزت جان....

از اتاق که بیرون آمدم باز غم عالم به دلم نشسته بود که صدای هاله را شنیدم که اسم ام را میگفت روی که برگرداندم ونگاهم به رویش افتاد مثل همیشه مانند آفتابی به من می




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان