صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

آذر نفیسی، هانا آرنت : جای نگرفتن در بدن خود

زرین کورت اوغلو* / ترجمه: آیدین مدرس صدرانی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: تصور کنید در کشوری ساکن هستید که زندگی روزانه از هر جهت به یک میدان نبرد شباهت دارد. هر حرکت‌‌‌تان، حتی شخصی‌‌‌ترین و عادی‌‌‌ترین‌‌‌‌‌شان با ترم‌‌‌های سیاسی تفسیر شود. این‌‌‌که : چطور لباس بپوشید، چطور راه بروید، و خلاصه هرچیزی که تصور می‌‌‌کنید در اختیار خودتان است در تصرّف قدرت سیاسی باشد. بین امر فردی و امر سیاسی هیچ مرزی وجود نداشته باشد. حیاتی که در آن زندگی می‌‌‌‌کنید بر اساس تصور فردي که خود را فیلسوف/شاه می‌‌‌داند، شکل داده شود. به اسم تولد دوباره شما، هویت‌‌‌‌تان، گذشته‌‌‌تان، از میان برداشته شود. به خاطر زندگی کامل و شاد و ممتاز (به صورت اجباری، ایستا و ساکن) ــ که به شما وعده‌‌‌اش را داده‌‌‌اند ــ دستور بدهند که باید از زندگی حقیقی و انسانی‌‌‌تان دست بشویید... نه تنها زندگی‌تان بلکه داستان زندگی‌تان نیز از اختیار‌ شما خارج شود. برای تصرف یک خاطره، یک لذت، یک کلمه، یک تصویر، یک رنگ و حتی یک خیال که از آنِ شماست، بر زندگی‌‌‌تان دست گذاشته شود. حافظه و قدرت تخیل‌‌‌تان از طرف فیلسوف/شاه ــ که مدعی است بهتر از هر کس دیگری می‌‌‌داند چه چیز برای شما بهتر است ــ گرفته شود. هیچ ایده‌‌‌ای در مورد دورنمای خودتان نداشته باشید و همواره مجبور به دیدن با چشم‌‌‌‌های دیگران و شکل‌‌‌دادن خودتان بنا به دید دیگران باشید.

در کشوری که حتی نتوان ناجی و جلاد را از هم جدا کرد. بین قربانی شدن و شراکت در جرم نیز هیچ مرز مشخصی وجود نداشته باشد. تصویرتان با تصویر سرپرست‌‌‌تان که شما را با قرار دادن ابژه تصورات و خیالات خود از خودتان تهی می‌‌‌کند، یکی شود و خود به تنهایی حاوی هیچ معنایی نباشید. جریان عادی زندگی‌‌‌تان قربانی حقیقتی یکّه، فراگیر، و تحمیلی شود که هر فردي را مجبور به قرار گرفتن درون آن می‌‌‌‌کند. با شروع از تعلّقات هر انسان، تمام تفاوت‌‌‌‌های موجود با شدت و بی‌‌‌‌رحمی از میان برداشته شود.

به‌‌‌‌تصور درآورید در کشوری زندگی می‌‌‌‌کنید که «زندگی در آن برای شخصيت‌‌‌‌هاي دیوانه‌‌‌اش شالوده بی‌‌‌نظم و منطق یک نویسنده ناشی را به دست دهد»، زیرا که زندگی، عبارت است از «دیده‌‌‌‌های یک راوی مطلق و یک سانسورچی تنگ‌‌‌‌نظر که به کاراکترهایش اجازه بروز خودشان را نمی‌‌‌دهد و آنها را بر اساس ایدئولوژی و آرزوهای خودش شکل می‌‌‌دهد». تصور کنید زندگی و هر چه به زندگی مربوط است، نه به خاطر نیازهای حیاتی خودتان بلکه در خیال فیسوف/شاه تان به نشان وفاداری فروکاسته شود. حتي وفاداری به خودتان، اهانت به وطن نامیده شود.

دو زن در چنین کشوری اما در دو زمان متفاوت و نیز در دو جغرافیای متفاوت زیسته‌‌‌اند و هر دو با انتخاب وفاداری به خود، مجبور به جلای وطن شده‌‌‌اند؛ نخست، «هانا آرنت» که در آلمان نازی زیسته، و چنین رژیمی را ( که با استفاده از روش‌‌‌های مختلف شرطی‌‌‌‌سازی، خودانگیختگی بالذات، یعنی عمومی‌‌‌ترین و اساسی‌‌‌ترین نوع بیان را به تمامی از میان بر می‌‌‌دارد) توتالیتاریسم (تمامیت‌‌‌‌خواهی) معرفی می‌‌‌‌کند. و «آذر نفیسی» که در ایران بعد از انقلاب، زیسته است جرم بزرگ ذهن توتالیتر را، مجبور کردن تمامی هموطنان به شراکت در جرم در کنار قربانیانش، ب




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان