صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

دختر بس

سپیده یوسف زاده-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی : سال ۱۳۶۹- شیراز - زایشگاه زینبه / آخرین ساعات یکی از شبهایی که در زایشگاه بودم تا آمار زایمان را پر کنم به اتاق درد سر زدم. از اول شب آرام بود و هنوز خبری از زائو نشده بود. ۸۰ مورد زایمان باید تکمیل می شد تا فارغ التحصیل شوم. نیمه های شب زن حامله ای با چادر سیاهی که شکمش را با آن پوشانده بود، قدمهای سنگین و چند همراه وارد زایشگاه شد. شکم ششم بود، بچه های قبلی دختر بودند و مادر بدون سونوگرافی آمده بود. همه منتظر پسر بودند. نگاه مادر را اما نمی شد خواند، همه صورتش پر از درد بود و کم حوصلگی. زایمان طبیعی در راه بود اما چون مادر بیماری قلبی داشت، زایمان پر خطر بود و پزشک متخصص برای زایمان آمد. من هم دست شستم و دستکش دست کردم و با لباس سبز وارد اتاق زایمان شدم و کنار پزشک ماندم.....

سالها بعد وقتی بیرون از ایران همراه دوستی شدم که برای زایمان در کنارش باشم یاد دوران مامایی افتادم. آن روز خاطره دوران مامایی برایم مثل زندگیِ گذشته بود. اتاق بیمارستان رنگی بود و دوست باردارم روی تخت معمولی خوابیده بود. تا آخرین لحظه زایمان کنارش بودم و همه چیز خیلی طبیعی گذشت، برای زایمانهای طبیعی خبری از اتاق مخصوص زایمان هم نبود.‌بچه روی همان تخت معمولی به دنیا آمد. بر خلاف اتاقهای زایمانی که در دوران دانشجویی دیده بودم با دیوارهایی از کاشی های سفید، سرد، پر از بوی غلیظ جفت و تخت بسیار بلند زایمان که مثل تخت معاینه زنان بود و بلندیش برای ماما و پزشک طراحی شده نه برای مادری که با درد باید از تخت بالا رود.

اتاقهای زایمانی که در دوران دانشجویی تجربه کردم تجربه قشنگ زایمان، رستن از درد، و تولد عشق را مکدر می کرد. به مادر می گفتیم «مریض» و رابطه با مادر از نوع سلسله مراتبی بود، بالا به پایین.....

روزها پر از سر و صدای پرسنل و دانشجوهایی بود که غرق یادگیری و دنیای خود بودند. با شلوغی اتاق زایمان و فضای آموزشی اش، توجه، توجهی نبود که از جان و دل معطوف مادر و دنیای او شود. در زایشگاه شوشتری که در منطقه فقیرتر شهر بود و زایشگاه قشر فقیرتر - بخصوص افغانها که آرام ترین و کم فریادترین زائوها بودند- گاهی همه تخت های تنها اتاق زایمان هم زمان پر بود. مادرها از یک طرف فریاد می کشیدند و ماماها از طرف دیگر مشغول رفت و آمد و بچه گرفتن و یاد دادن و یاد گرفتن. دور هر یک از مادرها که روی تخت زایمان بودند یک مربی بود و ۳ یا ۴ دانشجوی مامایی. مادر فضایی برای خلوت با زایمان و درد و رستنش نداشت. دانشجویی که بچه را می گرفت نفس خودش حبس بود اما به مادر یادآوری می کرد نفس بکشد... مادر گاهی هم فراموش می شد. فقط وقتی روی آن تختهای بلند می رفت محوریت داشت.....

و در دوران دانشجویی این محوریت برای یادگرفتن بود. یادگرفتن از مربی هایی که مثل خیلی از آموزشهای دیگر دوران تحصیل در آموزش شیوه تلخی و تحقیر داشت، حداقل در تجربه من: «چه مامایی هستی که زورت نمی رسه بند نافو کلیپ کنی» و این تجربه اولین زایمانم بود. تجربه ای که همه خانواده منتظرش بودند. بعد از زایمان اما نخواستم صدای مربی روی حس اولین تجربه غالب شود. منتظر این اولین تجربه بودم و می خواستم که خوب باشد. تمام راه را تا خانه کوچک دروازه قدیم قران دویدم تا به مادر بزرگم بگویم: ‌مبارک... مبارک... بچه گرفتم

اتاق زایمان شبها سکوت بدی




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان