صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

از «ندا و سهراب» تا «هاله و هدا»

منصوره شجاعی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: یکشنبه 19 تیرماه 1390، کانون رهاورد در آخن آلمان، نشستی را با عنوان «به یاد جانباختگان جنبش سبز مردم ایران از سهراب تا هاله و هدا» برگزار کرد. سخنرانان این نشست عبدالکریم لاهیجی، منصوره شجاعی و خدیجه مقدم بودند. متن سخنرانی منصوره شجاعی را در این مراسم در زیر می خوانید:

امروز می خواهم به یاد جانباختگان واقعه اخیر و جنبش سبز مردمی سخن بگویم. و چه تلخ و عاصی می شوی هربار که سخن در بیان وقایع تاریخی کشور بگشایی و آن تاریخ و آن واقعه پر باشد از یاد جانباختگانِ سربلندی که سربلندی یک ملت اند و اندوه اشان تلخی خاطرات آن ملت.

مثلا همین امروز از سالگرد واقعه هیجدهم تیر و از دانشجویان از دست رفته بگویم، یا از داغی داغ های دو ساله خردادی و از چهل روز اندوهٍ برخاک افتادن هاله؟... از همدردی های خواهرانه با فیروزه صابر درسوگ برادر، آن زندانیِ مرگ هدا صابر؟ و امروز در میان شما دوستان هجرت کشیده چگونه می توانم لب ببندم بر آنچه در سال های شصت و ماه نحس شهریور شصت و هفت گذشت؟؟

می بینید یاران؟ از سربداران تا سر برداران، پٌر قصه داریم و سخن آزادی به فرجام نرسیده است هنوز...

اما امروز مقرر است که از خردادهای داغ این سال ها بگویم، از واقعه بیست و دو خرداد 1388 تاکنون. پس بگذارید که در آغاز سخن در توصیف روز و روزگار دوسال پیش کشورم از جمله برتولت برشت مدد گیرم او که خود نقال و نمایشگر تاریخ وحشت و سرکوب بود و چنین گفت: "آن کس که می خندد خبر هولناک را نشنیده است ".

آری، آن روز آن کس که می خندید، دیگر دختران کوچه های شاد و پسران خیابان های سبز و رنگارنگ روزهای پیش نبودند، آن کس که می خندید زنان خشونت پرهیزشهرهای دور ونزدیک و مردان آرام و صبور خانه های خالی از همسر نبودند. آن روز، آن کس که می خندید "ابلیس پیروز مستی بود که سور عزای مردمان را بر سفره نشسته بود"(1)...

از پس ماهی پرنشاط و پرامید برمردمان امان چه می رفت؟ خود دیدم که پسرجوان در سکوتی تلخ، کفش های مندرس شده ازبار گام هایی که روزهای پیش خیابان را به شورٍطلب دموکراسی پیموده بود با اندوه و بی امید به پامی کند... کجا میرفت؟ پرسیدم از او، به آرامی جواب داد: "خیلی دور نمی روم... دیروز یک رای دادم میروم تا ببینم رای من کجاست؟"

و این جمله مرسوم و رایج آن روز جوانان شهر بود که مادران به شتاب بدرقه اشان کردند و بیش تر نیز همراه شان شدند... و دریغ که برخلاف تصور حقیقی و ساده شان چنان دور رفتند که دیگر بازنگشتند. جوانانی همچون ندا، سهراب، محمد، امیر، کیانوش، محسن، رامین و تن های عزیزی که با گام های استوار رفتند و افتاده بر "تن کش" بازگشتند و مادرانِ اشان چونان "تهمینه" در رثای "سهراب" دل از سینه بیرون کشیدند و چنین خواندند:

"تو را به مردن چه کار؟ /سخن از جشنی بود! /نه ! تو دستوریِ مردن نداشتی،/ درکدام واژه ی ناخجسته مرگ آمد ورفت، که ماندانستیم؟ / ندیدم یلی را اینهمه شتابان، سوی مرگ خود روان! / زنان ! شیوه ی ایران کنید، چون روانِ چهارده ساله برنا سوی فردوس می رود!" (2)

و فاجعه اینجا بود و جنایت این بود، و جفا اینگونه بر مردمان رفت... مردمی که از پس سال ها تجربه و آزمون دیگر مرگ آرمان شان نبود، مردمی که به سختی و محنتِ سالیانی سیاه چونان سنگ زیرین آسیاب شده بودند و جوهره وج




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان