صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

زمزمه

جواد موسوی خوزستانی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: پیشکشِ «مهراوه»، شاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بیتِ نسرین ستوده، و با یاد و خاطره هاله سحابی

با ناله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای فروخورده در گلو از خواب‌ مي پَرد. بلافاصله زردیِ نور لامپ، چشم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش را می زند. کف هر دو دست را سایه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بان چشم ها می کند. درحالي‌ كه‌ تمام‌ هيكل‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش‌ يك‌ پارچه‌ از عرق‌ خيس‌ شده است‌ هراسان‌ به‌ دور و برش‌ نگاه‌ مي كند: «خواب می دیدم؟،.. بیدارم؟.. آآآآآه، بازم کابوس لعنتی...»؛ دانه های ریز عرق را از پیشانی اش پاک می کند. حالا باز هم ثانیه های سکوت به درازنای ساعت ها می گذرند : تنبل و کُند و بی‌‌‌حوصله.

به تدريج‌ آرام‌ مي گيرد اما هنوز در اندیشه رؤیایی است که دیده. چشمان‌ گود افتاده‌‌‌‌اش‌ به سوی زردیِ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رمق و ماتم گرفتۀ نور لامپ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دوَد و گویی با اندوه پنهان‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شده در میلیونها فتونِ‌‌‌ زرد کهربایی می آمیزد. زردی سمِج و دلمرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که در تمام ساعات شبانه روز فضای اتاقک را انباشته است.

سعی می کند از لای دوتا پتوی خاکستری‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رنگ، برخیزد. آرنج دستها را اهرم تن می کند، کمر تا نیمه از پتوی خاکستری فاصله می گیرد. پوست کمرش حالا انگار نفس تازه می کند. چندثانیه در حالت نیم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌خیز می ماند.: «واسه چی اصلن بلندشم بشینم و زُل بزنم به سوراخ درِ؟...مسخره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌س» و سایه ای از لبخند بر لبانش نقش می بندد.

ــ می خندی مامان؟ بد شده نه؟ آخه مداد رنگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هام ...

ــ چی گفتی دخترم، خنده؟.. آهااا، نه عزیزم، جرا فکر می کنی بد شده؟ هیچم بد نشده، اتفاقن خیلی هم خوب کشیدی عزیز دلم،.. به بابا هم نشون دادی؟ ...

دوباره دراز مي كشد روی پتوی خاکستری، خيره‌ به‌ سقف‌، به‌ نور زرد لامپ ‌ و به‌ فردا : «...ببینید، صدبار گفتم بازم می گم، حتا یک کلمه هم روی برگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاتون نخواهم نوشت... اساس کارهاتون غیر قانونی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یه، خودتونم خوب می دونین..» و دندان ها را محکم فشار می دهد. چند ثانیه بعد، دست ها را به زیر سرش قرار می دهد: «نه، این طوری نمی شه، فایده نداره، اين‌ همه‌ خودخوری،.. آره فردا به همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شون ثابت می کنم، باید بفهمند رفتارشون به کل غیر قانونی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یه...»!

یادش به‌ قاب‌ عكس‌ كوچك‌ روي دِراوِر اتاق خواب شان مي افتد و توریِ بلند و پُرچین لباس عروسی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش در عکس، و چهرۀ شکفته و پُر امید شوهرش،.. و حالا تنها در این اتاقک تنگِ دو متری: «واقعاً که [...]، چقدر غیرقابل پیش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینی و مسخره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌س همه چیز،.‌...»؛ به دخترش فکر می کند و به کلاه قهوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایِ خوش فرمی که دخترش اغلب بر سر می گذارد: «حتا وقتی شیرینی هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌پزه دوس داره کلاه سرش بذاره،.. دختر من عاشق شیرینی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یه، طرز پختنِ یه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌عالمه شیرینیهایی هم




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان