صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

من و بی بی خانم استرآبادی*

رویا صحرایی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: چهارده مرداد سالگرد انقلاب مشروطه و آغاز حضور عیان و پرشور زنان در فعالیت های اجتماعی و سیاسی است. هرچند که تلاش زنان با بی مهری جامعه سنتی مواجه شد و از رای دادن در مجلسی که مولود تلاش های مشروطه خواهی مردان و زنان روشنفکر آن زمان بود منع شدند ، لیکن این واقعه آغاز گر جنبش حقوقی زنان در جامعه شد.

چهارده مرداد برای زنان ایران یاد آور واقعه دیگری نیز هست : سالگردخاموشی قمر الملوک وزیری " مرغ سحر نا دیده " سرزمین آوازهای زنان ایران... مدرسه فمینیستی ، هرسال در این روز با توجه به امکانات و شرایط موجود، به هردو مناسبت مطالبی منتشر کرده است. داستان کوتاه رویا صحرایی اشاره ای است به هردو واقعه.

"به تمام زنان پیشگام مشروطه که پشتوانه اندیشه و عمل کنشگران امروز جنبش زنان هستند"

از پیچ کوچه که می گذرم دلم هرّی پایین می ریزد. حدس می زدم که همین روزها به سراغم بیایند .یکی دو روزپیش دوستی زنگ زده بود و خبر داده بود که ریختند خانه دوتا از بچه ها و آنها را با خودشان برده اند. گفته بود که خودش هم از شهر بیرون زده تا کمی آبها از آسیاب بیفتد.

به بهانه جا به جا کردن کیسه های خرید توی دستم قدمهایم را کند می کنم و لحظه ای می ایستم.دست به روسری می برم و زیرلب خشمگین غر می زنم :لعنتی ها ؛ دیگه زدند به سیم آخرکه این وقت روز آمده اند.

یک لحظه مردد می مانم که چکار کنم .نگاهی به بالا می اندازم . کسی پشت پنجره نیست.حتما در را باز نکرده است ! روسریم را کمی جلو می کشم . می دانم که نباید برگردم. کافی است که یکی از آنها که توی ماشین است مرا دیده باشد.

علی رغم این سالها به حضورشان عادت نکرده ام و هر وقت می بینمشان انگار توی دلم خالی می شود و چنگ می افتد. شاید بهتر بتوان گفت که اصلا دلم نمی خواهد زندان بیفتم. آخر اگر همه زندان بیفتند که نمی شود ! اما راستش گاهی زیر فشار نگاههای سنگین و مشکوک بعضی از دوستان از خودم می پرسم که مبادا این توجیحی است برای این که واقعا از زندان می ترسم! دوباره به خودم نهیب می زنم: آره می ترسم! چه اشکالی داره که آدم از زندان بترسه؟! مهم اینه از ترس زندان کم نیاری و تسلیم نشی!

تا حالا سعی می کردم که زمانی که برگه احضاریه می فرستند بازی شان دهم و زمان را با به تعویق انداختن رفتن به بازجویی به بهانه عدم دریافت احضاریه به خدمت بگیرم.هر چند تا به حال بیشتر از ده بار بازجویی رفته ام؛ بازجویی های کشنده ای که از چند روز قبل از اینکه بروم و حتی هفته ها بعد از آنها چنان دچار تنش و اضطرابم می کنند که تا مدتها رمقی برایم نمی ماند و به قدری عصبی می شوم که حتی دوستان و نزدیکانم هم تحمل رفتارهای تند و تیزم را ندارند و از من دوری میکنند.

حالا آمده اند ، طلبکارانه ، بی هیچ شرمی از نگاه در و همسایه ها ، در دل روز ، یک لحظه از ذهنم می گذرد : بهتر.... بگزار بگیرند ببرند ، خلاص !

احساس می کنم پاهایم می لرزد.صدای ضربانهای قلبم را توی گوشم میشنوم. به خودم نهیب می زنم: بهترین راه مقابله با ترس ، پذیرش آن است. تکرار می کنم : آره می ترسم . هیچ اشکالی هم ندارد . باید به خودم مسلط شوم!

آفتاب مرداد ماه چنان عاشقانه و سوزناک شهر را به آغوش کشیده که تمام معشوقان زمینی و آسمانی اش را از خود فراری داده است .

همه ی هیکلم خیس عرق می شود.




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان