صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      مشق هفته....  
 

مادری نرگس و ستوده: مادرانی از جنس اسطوره / آزاده دواچی

14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: فرقی نمی‌‌کند چه کسی باشی، مادر باشی، پدر باشی و یا فرزند، زن یا مرد، هر که باشی و رنج‌‌نامه مادرانی چون نرگس محمدی و نسرین ستوده و روایت‌‌های فرزندان‌‌شان را بشنوی و بخوانی، در دل‌‌ات این صحنه‌‌ها را مرور خواهی کرد. صحنه‌‌هایی از جنس مادرانی که رنج‌‌شان ناتمام و دردشان فراموش نشدنی است.

صحنه‌‌ی اول :
در انتهای روز بعد از بازگشتن از هواخوری جایی گوشه‌‌ی سلولهایشان کز کرده اند و مدام با عکس هایی که توی جیب‌‌شان گذاشته‌‌اند ور می روند. نگاه می کنند به زاویه‌‌ی خورشید، چند غروب دیگر باید صبر کنند تا دوباره صدای فرزندان‌‌شان را از نزدیک بشنوند. چند شب دیگر باید آغوش خالی‌‌شان را به خاطر بیاورند و فکر می کنند که چرا این روزهای سخت و عبوس نمی گذرد. نشسته‌‌اند گوشه‌‌ای و مدام به فرزندان‌‌شان فکر می کنند. چند روز دیگر می توانند تاب دوری را بیاورند. دیگر چوب خط های کشیده شده بر دیوار پر شده است و این میله های سخت آهنی هنوز نشکسته‌‌اند. دل‌‌شان می لرزد و آرام اشکی از گوشه چشم‌‌شان فرو می ریزد. شاید باید نشکنند، شاید، اما مگر می شود که در برابر این همه ظلم دوری تاب آورد؟ باز اشک‌‌های‌‌شان را به یاد جگرگوشه‌‌های‌‌‌شان پاک می کنند و مصمم‌‌تر از قبل از لابه‌‌لای میله های سخت آهنی به زاویه‌‌ی خورشید نگاه می کنند. هرشب با صدای کودکان‌‌شان به خواب می روند و هر روز به امید در آغوش گرفتن دوباره‌‌ی آنها روز را شب می کنند و هنوز نمی دانند که چگونه زندان و نبودن را برای کودکان‌‌شان معنی کنند. شب می شود و رؤیای بودن در کنار فرزندان‌‌شان را می بینند و کز می کنند. چند روز دیگر در انتهای این روزهای غم‌‌آلود نفس خواهند کشید؟ می خوابند و این تنها صدای فرزندان‌‌شان است که در گوش های دلتنگ‌‌شان می پیچد، اما انگار صدایی در گوششان آرام می گوید که دوباره آنها را خواهند دید. با این امید پلک‌‌های ترشان را برهم می گذارند و خواب می بینند.

صحنه‌‌ی دوم :

نشسته اند کنار هم و دارند معانی لغات را یاد می گیرند. خیره می شوند به تصویرهای رنگارنگ کتاب، چرا آنها را رنگی نمی بینند؟ اصلا چرا دیگر هیچ چیز در نظرشان رنگی نیست؟ سعی می کنند از هر کلمه خاطره ای بسازند. یادشان نمی آید اولین لغت که یاد گرفته اند چه بود، اما تنها چیز در خاطرشان صدای ممتد و محکم بسته شدن درها و ناپدید شدن مادرهای‌‌شان بوده است، دیگر خواب ندارند سخت می خوابند، سخت بلند می شوند. دیگر از هر چیزی می ترسند، حتی از پاسبان هایی که قرار است راه خانه‌‌شان را وقتی گم شدند به آنها نشان بدهند. هنوز آن قدر بزرگ نشده اند که معانی لغات را بفهمند، اما در همین کودکی معنی ترس را خوب درک کرده اند. سن زیادی ندارند، کودک‌‌اند و در حسرت آغوش مادری که بارها از آنها به زور ربوده شده است، کابوس دیده اند. اسباب‌‌بازی‌‌هایشان را گوشه ای برده اند، کنار عکس مادر و زل زده اند به آن. آن قدر زود معنی دلتنگی را فهمیده اند که شاید باید تکرارش کنند. شمردن بلد هستند، اما نه آن قدر که روزهای باقی مانده برای در آغوش خوابیدن مادرشان را بشمارند، نه آن قدر که ثانیه ها از فاصله‌‌ی این همه روز کم کنند. این روزها بیشتر دوست دارند بخوابند، و در خواب بیشتر مادرشان را م




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    لوگوی هفتگی ها    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان