صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

بیانیه کمیته من کاندیدا می شوم، از «کمپین تغییر چهره مردانه مجلس» درباره رد صلاحیت گسترده کاندیداهای زن مجلس دهم
نشست پرسش و پاسخ با چهار تن از داوطلبان زن نمایندگی مجلس دهم / گزارش: مریم جوادی
تجارب منحصر به فرد زنان در چالش برای تغییر چهره مردانه سیاست / گزارش: صبا شعردوست
بيانيه «کمیته من کاندیدا می شوم» از کمپین «تغییر چهره مردانه مجلس» در تقدير از حضور بی‌سابقه زنان برای کاندیداتوری مجلس دهم
نظارت بر روند قانونگذاری از اهداف کمپین تغییر چهره مردانه مجلس (گزارش یک نشست) / گزارش از: ندا ناجی – عکس ها: مریم جوادی
ما زنان می خواهیم و می توانیم (گزارش نشست کمپین تغییر چهره مردانه مجلس)/ گزارش: ندا ناجی - عکس ها: مریم جوادی
خواسته های یک زن دستفروش از نمایندگان زن مجلس آینده
مجموعه مقالات ویژه نامه مدرسه فمینیستی به مناسبت روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، می توانیم چهره مجلس را تغییر دهیم / گزارش: ندا ناجی
حضور کمپین تغییر چهره مردانه مجلس در کنگره تخصصی صلح سبز / گزارش: مریم جوادی

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      روزنامه دیواری....  
 

من و حجاب / مریم صیامی نمین

14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: تعطیلات تابستان بود و من بودم و تی شرت و شلوارک جین و موهای گوگوشی و خیابان. از سر صبح، صبحانه رو خورده نخورده، یا من پشت در خونه زهره اینا بودم، یا زهره پشت در خونه ما. خونمون تو یه کوچه بود روبروی هم. می‌زدیم تو کوچه و شروع می‌کردیم به رکاب زدن. زهره مامانش پرستار بود و باباش تو خونه کار می‌کرد، هیشکی حواسش به زهره نبود و کاری به کارش نداشت. من اما، مامانم خونه‌دار بود و به راحتی نمی‌شد از خونه دراومد و تو کوچه بازی کرد؛ از طرفی از تابستان و تعطیلی و دوچرخه سواری و سرعت و بادی که به پشت گردنت می‌زد، هم نمی‌شد گذشت. به بهانه رفتن خونه حاج ‌آقا، پدربزرگم، که تو حیاطش درخت انجیر و توت و سیب داشت و نزدیک خونمون بود، بیرون میومدم. مامان همیشه پشت سرم داد می‌زد جای دیگه‌ای نری‌ها، گفتی خونه حاج آقا. منم می‌گفتم چشم. اما چشمم که به در خونه زهره اینا می‌افتاد، چشمم یادم می‌رفت.

اولش تا خونه باغیه، که وسط کوچه بود مسابقه می‌دادیم، بعد کم‌کم تا سر کوچه و بعد هم شجاع می‌شدیم و می‌زدیم تو خیابون. یه دستی، گاهی هم بی‌دست، مسابقه می‌دادیم و برنده می‌شدیم و می‌باختیم. زمین می‌خوردیم و به در و دیوار می‌زدیم و عرق می‌کردیم و خنک می‌شدیم و تو مسابقه جر می‌زدیم و قهر می‌کردیم و آشتی می‌کردیم و کری می‌خوندیم و... آخر سر هم، یه سر، خونه حاج آقا می‌زدم که حرفم دروغ نباشه و مامان نفهمه که تو کوچه بودم، غافل از اینکه مامان با تلفن چندبار آمارمو گرفته و میدونه که اونجا نرفتم و چندبار هم زینت خانم رو فرستاده تو خیابون که از سلامتمون باخبر بشه، و به روش نمیاره که شادیمو خراب نکنه... یادش بخیر.

باور این که با همه کودکی بتونی بزرگتری رو گول بزنی یه حس دوگانه‌ست، هم خوشحالی که کاری که دوست داشتی رو کردی، هم خجالت می‌کشی که دروغ گفتی...

یه کم بزرگتر که شدیم، عشق پوشیدن پیراهن کوتاه و موی بلند و دامن چین دار و کفش تق‌تقی و ناخن لاک زدن و.... همه دوست داشتن های دخترونه ....

به نوجونی که رسیدیم، زهره اینا رفتند یه شهر دیگه و من شدم یه آدم دیگه، شروع کردم به کتاب خوندن و فکر ‌کردن و تحلیل‌ کردن مسایل و مخالف تبعیض نژادی شدن و به فکر اصلاح جهان افتادن و غم دیگرانو خوردن و رفتن تو حجاب و روسری سر کردن و ...

دخترونه‌هام، رنگش عوض شد، تفریحاتم عوض شد، موهام بلند شد و از شلوارک و مینی ژوپ به تونیک شلوار و روسری تغییر ظاهر دادم. با بزرگترها بر سر پوششم اختلاف نظر داشتم و تو تمام مهمونی‌ها و عروسیها سر لباس پوشیدنم، نصیحت می‌شدم، اذیت می‌شدم ولی مقاومت می‌کردم، چون خودم انتخاب کرده بودم. چون بهش فکر کرده بودم، چون دوسش داشتم، چون یه آرمانی پشتش بود، چون حسرت و محرومیتی رو تجربه نکرده بودم.

ولی روزی که حجاب اجباری شد، خیلی ناراحت شدم، گریه کردم، با اینکه فقط پونزده سال داشتم، اما عاقبت این اجبارو می‌دیدم، می‌دونستم که مجبور کردن آدمها به چیزی که دوست ندارن، اونم یه مسئله‌ای اینقدر شخصی، چه مشکلاتی ببار میاره. می‌فهمیدم دوست نداشتن یه کار سخت، چقدر سخت تره...

سالها بعد، وقتی که مادر شدم، گذاشتم تا دخترم موهاشو آلمانی بزنه، شلوارک بپوشه، با دوستاش دوچرخه سواری کنه، با پسرهای همسنش همبازی بشه، موهاشو بلند کنه و خرگوشی ببند




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان