صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

نخستین دیدار ناخواسته / فهیمه فرسایی

14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: در پی انتشار اینترنتی کتاب «یادها»(1) به قلم ویدا حاجبی تبریزی، در وب سایت مدرسه، در مهرماه 1391 مدرسه فمینیستی ویژه نامه ای تحت عنوان «ارج نامه ویدا حاجبی تبریزی: درختی که به کینه آبیاری نشد» تدارک دیده است. مقاله زیر با عنوان «نخستین دیدار ناخواسته» به قلم فهیمه فرسایی نیز به همین مناسبت به نگارش درآمده است:

اولین تصویری که من از ویدا در ذهن دارم، به اولین شبی برمی‌گردد که به زندان قصر منتقل شدم. البته نام او را در کنار اسامی دیگر زندانیان سیاسی زن شنیده بودم؛ هم‌بندی‌های من در "بخش عمومی زنان" زندان اوین که بیش از چهار نفر نبودند، دایم رؤیای انتقال به زندان قصر و آشنایی با این "مبارزان راه خلق" را که در آن دوره دست‌کم بین مخالفان رژیم شاه معروف بودند، می‌دیدند (از جمله، عاطفه جعفری، رقیه دانشگری، شهین توکلی، ناهید جلالی ...). هم‌بندان من گاه گاهی هم، وقتی موقعیت را "امن" تشخیص می‌دادند، از این رؤیا و آرزوی به دست‌ آوردن فرصتی برای "یادگیری اصول انقلابی" از آنان حرف می‌زدند. من به کلی از وجود این زنان "شجاع و از خودگذشته" بی‌اطلاع بودم ولی بروز نمی‌دادم و از آن‌جا که مایل نبودم به جو آزاردهنده‌ی سوءظن که همیشه در فضای زندان موج می‌زد، دامن بزنم، در مورد راه و روش و فعالیت آن‌ها کنجکاوی هم نمی‌کردم.

با این‌حال من هم علاقه داشتم، هر چه زودتر به زندان قصر منتقل شوم: از آن‌جا که پس از سه ماه حبس انفرادی و گذران یک ماه در بند عمومی هم‌چنان بلاتکلیف بودم، هر ازگاهی که حوصله‌ام سر می‌رفت، در می‌زدم و وقتی بالاخره خانم حسینی، (نگهبان بند) لطف می‌کرد و گذرش به سلول عمومی ما می‌افتاد از او می‌خواستم از رییس زندان یا بازجوها برای من وقت بگیرد تا بپرسم چه سرنوشتی برای من رقم زده‌اند.

رؤیای آزادی

به‌نظر خودم ـ که در آن زمان دانشجوی سال آخر رشته‌ی حقوق قضایی دانشگاه ملی بودم ـ نوشتن و نشر یک داستان کوتاه جرم و قابل مجازات نبود. فکر می‌کردم به‌طور قطع سوء تفاهمی پیش آمده که به زودی رفع می‌شود و به سر کار و زندگیم بر می‌گردم. هم‌بندی‌هایم به ساده‌انگاری‌های من می‌خندیدند و یکی از آنان که مرتب با او بر سر بستن و بازکردن پنجره و تغییر هوای مانده‌ی اتاق بگومگو داشتم، می‌گفت: «آره جان عمه‌ات. اینا اگر بخوان ترو تا ابد این‌جا نگه می‌دارن!»

فکر می‌کنم که این هم‌بندی، دختر حاجی‌ای‌ به نام شهین بود و با این که شب و روز روسری به سر داشت دایم از ترس سرماخوردن به خود می‌لرزید. از آن گذشته عادت داشت مرتب به این و آن فرمان‌ بدهد. من که اصولا روحیه‌ی فرمانبرداری نداشتم (و ندارم) و خرده‌کاری و کار خانه کردن به‌کل برایم عذاب‌آور بود (و هست)، نه تنها به خرده‌فرمایش‌های او اعتنایی نمی‌کردم بلکه از هم‌بندی‌هایم هم می‌خواستم،‌ "دستور‌های دوستانه‌ی" او را نادیده بگیرند. به هر حال، شهین بانو پس از چند هفته، بدون محاکمه، آزاد شد.

با این‌حال باور نمی‌کردم که "اینا مرا تا ابد" زندانی کنند. تا آن‌جا که سوادم قد می‌داد با گچ تعریف جرم، مصادیق قانونی و موادی که میزان مجازات این و آن بزه را تعیین می‌کرد، روی یکی از دیوارهای اتاق (به شکلی نامریی که نگهبان‌ها در نگاه اول موفق به کشف آن نشوند) نوشته بودم و بر پایه‌ی مواد گ




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان