صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

رؤیاهای یک پزشک و روانکاو فمینیست: مارگارت میچرلیش

ترجمه محمد ربوبی-14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: مارگارت میچرلیش[1]، استاد روانکاوی و پزشک روان درمانی در انستیتوی زیگموند فروید در فرانکفورت، در دانمارک در خانواده ای تحصیل کرده متولد شد. پدرش پزشک دانمارکی، مادرش آلمانی و مدیر دبستان بود. او در دانشکده فلنس بورگ، مونیخ و هایدلبرگ، پزشکی تحصیل کرد. سپس در لندن که در آن موقع کانون پژوهش های روانکاوی بود تحصیل کرد و به آلمان بازگشت. در سال ۱۹۵۱ با شوهرش آلکساندر میچرلیش (روانکاو و ژونالیست)‌ در کلینیک بیماران روان ـ تنی هایدلبرگ مشغول به کار شدند. در سال ۱۹۶۷ با شوهرش انستیتوی زیگموند فروید را در فرانکفورت تاسیس کرد. در سال ۱۹۸۲ با چند روان شناس و روانکاو که از تبعید به آلمان بازگشتند مجله­ی تخصصی «سایکی»[2] را منتشر کردند. مارگارت، تا هشتاد و هفت سالگی در کلینیک زیگموند فروید به تدریس روانکاوی و درمان بیماران اشتغال داشت. آثار متعددی از او منتشر شده است : «دشواری های رهایی از قیمومیت» و «ناتوانی در سوگواری» مهمترین اثار او است. انتشار این آثار و مقالات در نشریات و سخنرانی­هایش در مجامع عمومی، به سهم خود انگیزه­ی خیزش اعتراضی سال شصت و هشت جوانان، دانشجویان، و جنبش فمینیستی در آلمان شد. مارگریت » یکی از برجسته ترین متفکرین آلمان پس از جنگ در سن نود و سه سالگی در فرانکفورت در گذشت. مارگرت میچرلیش عضو «انجمن قلم آلمان» و «اتحادیه­ی بین المللی روانکاوان» بود و به دریافت چند جایزه هم نایل شد.

من رؤیا را دوست دارم، هر شب در خواب رؤیا می­بینم. بهترین رؤیاها را در نیم ساعتی که گاهی ظهرها می­خوابم، می­بینم. سپس بیدار می­شوم، لحظاتی در بستر به فکر فرو می­روم و با خود می­گویم: آها، پس چنین بود. آدم کوشش می­کند رؤیاهایش را به خاطر آورد. سپس در مخیله اش درباره­ی آنها سخن می گوید، اقکارش را جمع و جور می­کتد و ناگهان ایده­ای پدید می­آید. من وقت کافی دارم، چون تنها زندگی می­کنم. هر هفته تقریبا سه بار به انستیتو می­روم. همکارانم می­گویند: آها! مارگارت با اتومبیل رولس رویسش آمد! [اشاره ای است به چرخ ویژه­ی برای راه رفتن سالمندان. مترجم]

بزرگترین رؤیا و آرزویم در زندگی بر آورده شده: «هرگز رایش سوم دوباره ظهور نکند». آرزوی من این بود آلمانی­ها از تاریخ شان بیاموزند و آنها سرانجام آموختند.

دومین آرزوی من: زنان رهایی کامل خود را از قیمومیت، به پایان برند. من آرزو می کنم که زنان روزی واقعا آزاد شوند، همچنین زنان در کشورهای اسلامی. چون موقعی که همه­ی زنان آزاد هستند جوامع می­توانند تکامل یابند و توانایی­ها شان شکوفا شود. من در سراسر زندگی­ام برای رهایی از قیمومیت فعالیت کرده ام. رهایی از قید و بندهای اجباری، رهایی از ایدلولوژی­ها و رهایی از پیش داوری­ها.

در کودکی، رهایی از قیمومیت در نظرم امری طبیعی بود. مادرم را بیش از هر کس دوست داشتم و تحسین می­کردم. او زنی قوی و شجاع و مدیر آموزشگاه بود. او در خانه، در مورد همه چیز تصمیم می­گرفت. پدرم آدم بسیار آرامی بود. مادرم پس از مرگِ جوانی که عاشق او شده بود با پدرم ازدواج کرد. من دختری پُر جنب و جوش بودم. با دوستانم جنگل بوخن والد[3] را زیرپا می­گذاشتیم. در کودکی از هر نوع جبر و تحکم و اجبار متنفر بودم. در هشت سالگی به دبستان رفتم، پیش از آن مادرم به من درس می­داد.

موقعی که به آلمان آمد




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان