صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

تجربه های خشونت (5): به خاطر بچه ها

آهو شکرایی-4 مرداد 1392

مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، پنجمین متن از مجموعه «تجربه های خشونت» است که توسط آهو شکرایی به نگارش درآمده و به تدریج آن را در مدرسه فمینیستی منتشر کرده ایم. مجموعه «تجربه های خشونت»، حاصل گفتگوهای طولانی آهو شکرایی با برخی از زنانی است که به علت خشونت خانگی درخواست طلاق کرده بودند. چهار متن از این مجموعه تحت عنوان «زنان کتک خورده را تحقیر نکنید»[1]، «کنترل، اولین نشانه خشونت»[2]، «سانسور تا تصویر کامل»[3] و «مردان منطقی»[4] پیشتر در مدرسه فمینیستی منتشر شده و پنجمین متن با نام «به خاطر بچه ها» را در زیر می خوانید:

وقتی عمه عزم کاری می کرد دیگه چیزی جلودارش نبود. چنین زنی بود عمه. همه این رگ لجبازی اش را که خیلی کم گل می کرد، می شناختند. عمه از شانزده سالگی که خانه شوهر رفته بود، تا نوزده سالگی بیشتر از مادر شوهر، و بعد از نوزده سالگی وقتی شوهر به اندازه کافی بالغ شده بود و مستقل شده بودند از شوهرش کتک خورده بود. عمه بعد از ازدواج با دعوا و قهر لیسانس گرفت و معلم شده بود. بیرون کار می کرد، خانه هم کار می کرد و بچه می آورد و کتک می خورد. می گفت زمان جنگ و انقلاب اصل بر تمکین و فرمانبرداری از شوهر بود.

...

فرناز اولین بار که از شوهرش کتک خورد به هیچ کس هیچی نگفت، خجالت می کشید، بار دوم که بازو و زیر سینه اش کبود شد مادرش از عصبانیت سرخ شد، دامادش را لعنت و نفرین کرد، اشک ریخت، برای فرناز دعا کرد و عذرخواهی کرد که او را وادار به ازدواج با چنین مردی کرده، قسم خورد که فکرش را هم نمی کرده، بعد گفت "مادر خدایی هم هست". اما وقتی بعد از سه ماه شوهر فرناز رفت سراغش و التماس کرد که زنش برگردد، مادر فرناز گفت "مادر جون پیش میاد، حالا تو هم کوتاه بیا، به خاطر بچه ات".

...

عمه چهار بچه داشت، دو تا دوسال اول، دو تا بعد از پنج سال. کسی به عمه نگفته بود تو که دیدی شوهرت می زند، تو و بچه ها را می زند، حتا یک طوری شکنجه می کند، چرا باز دوتا بچه آوردی. هیچ کس هیچ وقت به عمه چیزی نمی گفت، عمه نماد فداکاری و انسانیت بود. سی سال کتک خورد، سی سال تحقیر شد، اما هرگز بچه هایش را رها نکرد. سی سال کار کرد و اختیار حقوق ماهیانه اش را هم مانند جسم و روحش به شوهرش سپرد. حتا وقتی شوهرش سه ماه در خانه هیچ خرجی نکرد و از سر لجبازی با عمه حتا نان خشک برای خانه نخرید و چهار بچه قد و نیم قد هر روز وزن کم کردند، عمه کاری نکرد که شوهر غضب کند یا خدای ناکرده بچه ها بی پدر شوند. هیچ کس از عمه نمی پرسید چرا، عمه زنی فداکار بود.

...

نازنین پانزده سال مقاومت کرد، شوهرش عادت بدی داشت، مویش را می کشید. محکم می کشید، از مو بلندش می کرد. اما نازنین برای این انتخاب با مامان و بابا و همه درافتاده بود. برای همین بود که پانزده سال صبر کرده بود، آن چند باری هم که اختیار از کف داد و درد دل پیش مادرش برد، چیزی که آرامش کرد آوای تکراری مادر بود که "دیدی گفتم، من می دونستم" و نازنین برگشته بود به خانه خودش. خانه شوهرش، به قول مامان. مادر گفته بود، حالا اگر تنها بودی یک چیزی، بچه ها چی، بچه پدر می خواهد. نازنین برگشت، به خاطر بچه ها.

...

عمه اما سی سال فداکاری کرد، یکبار، تنها بار، با صورت کبود و پای شکسته به خانه پدری رفت، بعد از سه ماه دایی ها با سلام و صلوات و با مجیز گفتن شوهر به خانه آوردنش، کسی از دایی ها هم نپرسید چرا خ




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان