صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

درگذشت نرگس حکیمی: نخستین زن مربی کوه نوردی ایران

عفت ماهباز-22 آبان 1393

مدرسه فمینیستی: معنای همه زندگی اش در این جمله نهفته است: من می توانم چون آبی که برآسود، زمینش بخورد زود / دریا شود آن رود که پیوسته روان است.

نرگس حکیمی در آستانه نود سالگی در سحرگاه روز سه شنبه ۱۳ آبان ۹۳ در شهر کلن آلمان در گذشت (۱۳۰۴-۱۳۹۳) او متولد بادکوبه آذربایجان بود. در شش سالگی به همراه پدرش صمد حکیمی، به ایران باز می گردد. نرگس به خاطر شرایط پدر، به اجبار تبعید در شهر های مختلف را متحمل شد و از زندگی بسیار آموخت. او تحت تاثیر افکار عدالت خواهانه ی پدرش که عضو شورای متحده کارگری و از اعضای کمیته مرکزی حزب توده بود، افکار برابری خواهی را آموخت. نوجوان بود که به خاطر نبود پدر، در کنار مادربزرگ سرپرستی شش نفر دیگر را به عهده گرفت و برای تأمین مخارج شان مجبور شد کار کند. نرگس در عین حال عاشق کوه و طبیعت اطرافش بود. سبب آن شد که برادر را نیز با خود به کوه بکشاند. در شرایط دشوار آن دوره و صبر و مقاومت اش در مواجهه با مشکلات باعث شد که زندگی اش به عنوان یک زن طوری پیش برد که در عمل به همه نشان دهد که «می تواند». نتوانستن را نیاموخته بود. عشق وافرش به کوهنوردی آن چنان بود که در سال ۱۳۳۶موفق شد مدرک مربی گری نخستین زن کوهنوردی ایران را اخذ کند. او نخستین آموزگار کوهنوردی شد، کاری که تا سال ها، پیشه اصلی او در زندگی شد. در سال ۱۳۳۶ - ۱۳۳۷در بین تمامی کوهنوردان، اعم از زن و مرد، امتیاز نفر دوم را از آن خود ساخت و می دانیم که با توجه به شرایط فرهنگی آن زمان، کسب چنین موقعیتی برای یک زن، کار آسانی نیست.

خانم حکیمی چندی است که دیگر بین ما نیست اما اگر کمی به دور بر اتاقی که در آن می نشست و اتاقی که در آن به خواب می رفت نگاه کنیم شاید او را در تارپود تنیده در بافتنی هایش بیابیم و بشنویم زمزمه شعر سایه را که علیرغم فراموشی اش به خاطر داشت و با ریتم شادی آن را می خواند که برای تازه واردان گاه مفهوم نبود : امروز نه آغاز و نه انجام جهان است/ اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است/ ......و با زور و تمرکز، شاه بیت این شعر را نیز با صدای رساتری می خواند: آبي كه برآسود زمينش بخورد زود / دريا شود آن رود كه پيوسته روان است.
از آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشت و مجبور شد در جایی بنشیند، باید به نشستن اش هم معنایی می داد: یا کتابی را می خواند که شاید آن را هزار بار خوانده بود و یا رج می زد در بافتنی های بی پایانش آنگاه که نگران نخ کاموایش می شد که کم شده بود، آن را می شکافت و از نو می بافت، انگار در مسیر کوهی سخت دوباره قصد قله کند. در تار پودش سفر می کرد به توچال و علم کوه و دماوند. آن قدر بافته بود که بی اغراق طول بافتنی هایش به یال دماوند می رسید. برای دماوند پوششی خوبی شده بود که گوسفندان یخ زده در سرما را گرم کند. گاه برای مادرش می بافت و گاه برای دخترش لاله و یا کاوه و برای آن قله کوه سربلند که خود او بود. این بافتن تا نیمه شب تا وقتی که به رختخواب می رفت ادامه داشت. آنوقت یک چشم خواب بود و یک چشم بیدار تا دم دم های صبح که مهری از سر کار بیاید و او خیالش راحت شود و بخوابد.

چون زندگیش در سفر بود و بیم گم شدن داشت و دائم دنبال خانه اش می گشت، خانه ایی که معلوم نبود در کجاست؟ در تهران و یا قم و یا در سوادکوه و بادکوبه؟ گاه می خواست خانه ایی که راه آهن سراس




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان