صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

همه‌ ما باید فمینیست باشیم

چی‌ماماندا اِنگُزی آدیچی / ترجمه: شیرین بهرامی‌راد-1 آذر 1393

مدرسه فمینیستی: چهارم آذر ماه 1393، مصادف است با 25 نوامبر، «روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان». به همین مناسبت، به سنت سال های گذشته در مدرسه فمینیستی، تلاش کردیم با تهیه ویژه نامه ای، همراه با خواهرمان در سراسر جهان، اعتراض مان را به خشونت علیه زنان نشان دهیم. به تجربه دریافته ایم که بخش عمده ای از خشونت اعمال شده بر زنان از خلال روابط و رفتارهای معمولی در زندگی روزمره اتفاق می افتد از همین روست که ویژه نامه امسال مدرسه فمینیستی را با متنی تأثیرگذار برآمده از تجربه ی ناب یکی از زنان نام آشنا و فمینیست آفریقایی «چی‌ماماندا اِنگُزی آدیچی» که توسط «شیرین بهرامی راد» به فارسی برگردانده شده آغاز می کنیم. در ضمن فایل پی. دی. اف این مطلب را می توانید با کلیک روی جلد آن، دانلود کنید:

همه ما باید فمینیست باشیم

چی‌ماماندا آدیچی، نویسنده‌ی نیجریه‌ای، متن زیر را در قالب یک سخنرانی در آذرماه ۱۳۹۱ در TEDx یوستون (کنفرانسی که سالانه درباره‌ی آفریقا برگزار می‌شود) ارائه کرد. نوشته‌های آدیچی به سی زبان ترجمه شده و در نشریه‌های مختلفی از جمله نیویورکر، گرانتا، داستان‌های جایزه‌ی اَهنری، فایننشال تایمز و زوتروپ چاپ شده است. آدیچی نویسنده‌ی کتاب‌های «گل ختمی بنفش»، «نیمه‌ی خورشید زرد»، «آمریکانا» و مجموعه داستان‌های «آن چیز دور گردن‌ات» است که برنده‌ی جوایز متعددی بوده‌اند. او بین آمریکا و نیجریه در رفت‌وآمد است.

اوکولوما یکی از بهترین دوستان دوران کودکی‌ام بود. در خیابان ما زندگی می‌کرد و مثل یک برادر بزرگ‌تر مواظب‌ام بود. اگر از پسری خوش‌ام می‌آمد، نظر اوکولوما برایم مهم بود. شوخ‌طبع و باهوش بود، و پوتین‌های کابویی نوک‌تیز می‌پوشید. اوکولوما آذر ۱۳۸۴ در یک سانحه‌ی هوایی در جنوب نیجریه کشته شد. هنوز برایم سخت است که بگویم چه حسی به او دارم. کسی بود که می‌توانستم با او بحث کنم، بخندم و واقعاً حرف بزنم. اولین نفری هم بود که مرا فمینیست خواند.

چهارده‌‌ساله بودم. در خانه‌اش نشسته بودیم و با همان دانش کمی که از کتاب‌ها به دست آورده بودیم جر و بحث می‌کردیم. حتا درست یادم نمی‌آید بحث در چه موردی بود. فقط یادم می‌آید همان‌طور که بحث می‌کردم و بحث می‌کردم، اوکولوما نگاهی به من انداخت و گفت: «می‌دانی؟ تو یک فمینیستی!»

از من تعریف نمی‌کرد. لحن‌اش بیشتر شبیه این بود که بگوید: «تو طرفدار تروریسمی!»

آن موقع نمی‌دانستم که فمینیسم دقیقاً یعنی چه ولی نمی‌خواستم اوکولوما بداند که نمی‌دانم. در نتیجه به روی خودم نیاوردم و به بحث‌ام ادامه دادم. برنامه‌ام این بود که به خانه که رسیدم در اولین فرصت معنی این کلمه را در لغت‌نامه نگاه کنم.

***

حالا چند سال جلو می‌روم.

سال ۱۳۸۲، رمانی نوشتم به نام «گل ختمی بنفش» درباره‌ی مردی که علاوه بر تمام مشکلاتی که داشت زن‌اش را هم کتک می‌زد و در آخر داستان هم عاقبت‌به‌خیر نمی‌شد. موقعی که در نیجریه برای کتاب‌ام تبلیغ می‌کردم، مرد خبرنگار بسیار مؤدب و مهربانی گفت می‌خواهد نصیحتی به من بکند. (نیجریه‌ای‌ها همان‌طور که احتمالاً می‌دانید استاد نصیحت‌های ناخواسته‌‌اند.)

گفت مردم پشت سرم می‌گویند رمان‌ام فمینیستی است و نصیحت‌اش به من، در حالی که با تأسف سر تکان می‌داد، این بود که نباید هیچ‌وقت خودم




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان