صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

ملکه برفی

پنی فینی / ترجمه روح انگیز پورناصح-24 آذر 1393

مدرسه فمینیستی: داستان کوتاه «ملکه ی برفی»[1] نوشته «پنی فینی» را با ترجمه روح انگیز پورناصح در زیر می خوانید:

مي‌دانيد چه چيزهاي پاتيناژ برايم دوست داشتني است: صداي تيز تيغه‌ي كفش‌هايم روي يخ؛ آن لحظه از صبح كه پیست پاتيناژ با شفافيت بلورينش در انتظار من است؛ چرخش‌ها، منحني‌ها و خطوط كج و كوله‌اي كه با كفش‌هايم در آخر هر ساعت روي يخ نقش مي‌زنم؛ سرعت، قدرت، تسلط و نيز احساس اين كه مي‌توانم چنان بروم كه هيچ كس نتواند بهم برسد.

اما چيزهايي كه برايم ناخوشايند است: وقتي مادرم به خاطر تمرینات صبح زودم مرا از رختخواب بيرون مي‌كشد و فرصت نمي‌كنم صبحانه بخورم. آن طوری که به ميله‌هاي پيست تكيه مي‌دهد و داد مي‌زند: مارپيچ سه‌قسمتي نرو. بايد چرخش‌هاي درجا بكني؛ همان‌طور كه روی يخ تمرين می كني دست‌هايت را فراموش نكن. دست‌هايت را با ــ زكن، بكش. چهره‌اش طوري كبود مي‌شود كه مربي كم‌حرف من مي‌ترسد مادرم دچار حمله قلبي شود. اما هرگز چنين اتفاقي نمي‌افتد. به خانه بر مي‌گردد؛ روي كاناپه دراز مي‌كشد و آب‌نبات مي‌خورد و اصلاً اهميت نمي‌دهد كه قوزك پاهايش ورم كرده. خیس عرق پيست را ترك و تمام روز را در مدرسه با خميازه سر مي‌كنم. منتظرم كه دِيو را ببينم.

اما چرا دِيو را دوست دارم: چون وقتی با هم هستیم احساس مي‌كنم در تاريكي شناور هستم. در پاتيناژ نور زياد چراغ‌ها، درخشندگي و تلألو چيزهايي كه آن‌جاست چشمم را آزار مي‌دهد. تاريكي براي چشم‌هايم مثل مرهم است. دوست دارم او را، وقتي با لباس كار پوشيده از لكه‌هاي سياه روغن و گريس از زير ماشين بيرون مي‌خزد، تماشا كنم. لکه ها و تاريكي را با وجود تضادش با سفيدي، به هر ملكه برفي سفيد رنگي كه گمان مي‌كنم من هم بايد يكي از آن‌ها باشم، ترجيح مي‌دهم.

مادرم در مورد دِيو چيزي نمي‌داند. دست کم از جزئياتش خبر ندارد. نمي‌داند بعضي شب‌ها براي ديدن او از خانه مي‌زنم بيرون يا از مدرسه درمي‌روم. مسئولان مدرسه هميشه از غيبت من شكايت دارند اما فكر مي‌كنند به‌خاطر تمرينات پاتيناژ است. چرا كه هميشه نامه‌اي در اين باره به آن‌ها مي‌دهم. مادرم مي‌گويد، اگر بتوانم توي مسابقه مقامي كسب كنم، به آن‌ها نشان مي‌دهيم كه هر کسی نمی تواند مقام بیاورد!

دور مقدماتی مسابقات منطقه ای در «بلك‌پول» است. مجبورم هر روز تمرين كنم. تمرين، هر روز تمرين، تا جايي كه احساس مي‌كنم انگار ماهیچه های پايم را مي‌كشند. آن ها به شدت كوفته مي‌شوند.

مادرم مي‌گويد: «اين درد عضلاني طبيعي است؛ براي همه ی دخترها پيش مي‌آيد.»

رقابت های بلک پول از زمان پاتیناژ مادرم بوده است. وقتي به او نگاه مي‌كنيد اصلاً نمي‌توانيد تصورش را بكنيد زماني قهرمان پاتيناژ بوده است. آن‌قدر چاق است كه موقع حركت لق مي‌زند. اما با مدال‌ها و كاپ‌هاي نقره‌اي‌اش مي‌تواند آن را ثابت كند. مادرم جايزه‌هاي من و خودش را در صندوقچه ی كوچكي قايم كرده است. نمي‌دانم چرا خودش را اذيت مي‌كند. آن‌ها فقط ورشوی آبکاری شده اند. وقتي بعضي‌ها مي‌خواهند جوايزمان را ببينند، با تلاش زيادي قفل رمزي صندوقچه را باز مي‌كند؛ مثل اين‌كه داخل آن تاج جواهر نشان است.

از مسابقات منطقه ‌اي هراس دارم. مي‌دانم سهل‌انگاري كرده‌ام. به جاي حركات موزون، بيشتر وقتم صرف حركات آزا




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان