صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        مشق هفته   

        روزنامه دیواری   

        کتابهای اینترنتی مدرسه    

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        اخبار   

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کلوپ نسوان....  
 

استبدادِ ادبی و زنان قصه نویس

جواد موسوی خوزستانی-27 اردیبهشت 1394

مدرسه فمینیستی: در اغلب کشورهای خاورمیانه تا دهه های پایانی قرن بیستم تفسیرهای دوبُنی و رازپردازی شده از «واقعیت»، بر آفرینش های ادبی- هنری این جوامع به وسعت حاکم بود. این منطق ثنوی (ظلمت/ نور) در تفسیر واقعیت که نهایتاَ با هدفِ هدایت «کلیت جامعه» به قله ی رستگاری (آرمانشهر)، تدوین و به تدریج مشروعیت یافته بود طبعاَ ممد حیاتِ روایت های بزرگِ تقابل با سامان سیاسی این جوامع هم محسوب می شد. مطابق آموزه های این روایت مسلط، واقعیت یا «سیاه» و سراسر افسون و توطئه تفسیر می شد یا «سفید» و کاملاَ زلال و مطهر؛ گفتن ندارد که این ثنویت گرایی و عادت به دوتایی اندیشیدن، از سده های پیش و به واسطه ی تسلط افکار هرمسی و مانوی، و سپس حاکم شدن قرائت های جزمی و غلوآمیز از اسلام، ریشه های ستبری داشت. چیرگی این کلان روایت های یوتوپیایی بر ادبیات و هنر مدرن ایران نیز باعث شده بود که داستان نویسی معاصر از قلمرو واقعیت های روزمره و ملموس که هر شهروند عادی می توانست تجربه اش کند عملا فاصله بگیرد تا جایی که بازنمایی زندگی روزمره بار سنگینی شده بود بر شانه های ادبیات آرمانشهری ما.

از ویژگی های بارز و بسترساز این تفسیر دوبُنی از واقعیت، که همه ی امور و پدیده ها را در قالب های قراردادی (خیر و شرّ/ ذهن و عین/ متعالی و پست/ خودی و غیرخودی/ متعهد و غیرمتعهد/ بومی و بیگانه / حق و باطل..) می ریخت از جمله می توان به ظهور تدریجی سلسله ای از منتقدان ادبی «منجی گرا» که شعار مرکزی و الزام آورشان «تعهد ادبی نویسنده به پدیدارهای فرامتنی» بود اشاره کرد؛ یعنی ظهور نسل تازه نفسی که از اواخر دهه 1320، خود را همچون اولیاء تصوف اسلامی «صاحب اصلی رسالت» و «متولی درک حقیقت» می پنداشت و با تقبل چنین مسئولیت سنگینی، مصمم بود که با هر اسلوب و وسیله ای «رهبری نقد ادبی» و مرجعیتِ بی چون و چرای «فهم و بیان هنری» را در سراسر کشور (کشوری چندفرهنگی همچو ایران) در اختیار خود نگه دارد تا شاید از این طریق به تربیت «انسان کامل»(مفهومی بازتئوریزه شده توسط محیی الدین ابن عربی) توفیق یابد و از رهگذر پاسخ به این رسالتِ ایرانی-عرفانی، ادبیات رادیکال معاصر را از بحران ناکارآمدی برهاند و مَجد و اصالت تاریخی را نیز به آن الصاق کند.

برخی چهره های شاخص و پاک نهادِ آن نسل، با ذهنیتی لجوج و اعتقادی درونی شده (ایمان مذهبی) غالباَ می کوشیدند خرده جهانِ خصوصی تخیل منفردشان را ـ که معمولاَ نه تجربه پذیر بود و نه ابطال پذیر ـ بر کل جهان واقعیت تعمیم دهند. روشن است که این تعمیم گرایی کهنسال و مقتدرانه، پیامدهایی گاه مخرّب به دنبال داشت برای مثال، یکی از این پیامدها استحاله ی انواع متفاوت ادبی و گرفتار شدنِ اکثر قریب به اتفاق شناخت ها و خرده جهان ها در قلمرویی واحد و جزم اندیشانه بود، یعنی استحاله ی مکانیکی و اجباری خرده جهان هایی که از قضا «وحدت در عینِ کثرت شان» به واقعیات زیست کنونی ما شکل داده است. باری، این تعمیم گراییِ قراردادی در حالی گسترش می یافت که آزمون های زندگی به دفعات نشان داده بود که هر گونه ای از شناخت (که طبعاَ برگرفته از حیطه ای خاص از تجربه ی زیسته است) به سادگی و «به طور طبیعی» بر دیگر شناخت ها و خرده جهان ها تعمیم پذیر نیست مگر به کمک اراده و اقتدار. نکته ی تأمل برانگیز اما اینجاست که این برخوردهای تام گ




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    اخبار    بخش های پیشین سایت    روزنامه دیواری    مبصر کلاس    مشق هفته    ویدئو - گزارش ها    کافه مونث    کتاب های اینترنتی مدرسه    کلوپ نسوان