اخلاق دموکراتيک، پراگماتيسم و جنبش یک میلیون امضاء (بخش نخست)

گفتگو با دکتر علي ميرسپاسي / کاوه مظفري - 4 بهمن 1386

کاوه مظفری: يکي از نقدهاي شما در کتاب اخيرتان (روشنفکران ايران: روايت هاي ياس و اميد) به روشنفکران ايراني و فعالان اجتماعی اينگونه است که برخي از اين روشنفکران به قدري از واقعيت هاي جامعه ايران دور هستند که يا هنوز در روياهاي گذشته به سر مي برند، يا روياي تماميت خواهي را در آينده پيگيري مي کنند. در حال حاضر، مي توان گفت که بخشي از واقعيت جامعه ما یعنی بخش تغيير طلب و کنشگري از آن، اختصاص به زنان دارد. بخشي که تحت عنوان جنبش زنان شناخته مي شود و خصوصاً در اين چندسال اخير، به شدت رشد داشته و نمود بيروني آن افزايش يافته و از مصداق های عینی چنین گسترشی، ظهور کمپین یک میلیون امضاء است. جداي از نقدها و چالش هايي که درباره اين جنبش وجود دارد؛ نظر شما به طور کلی در مورد جنبش زنان ایران چيست؟

دکتر میرسپاسی: بخشي از روشنفکران ايران تصور مي کنند هرچه بحث هايشان کلي تر و مبهم تر باشد، در نتيجه ايده هايشان اغواگرانه و مقبول تر خواهد بود. اين روشنفکران که بر حسب تصادف غالباً «مرد» هم هستند، همانطور که در همين کتابي که شما نام برديد، اشاره کرده ام در مسير «ضدروشنگري » [1] قرار دارند. به عنوان مثال، همانطور که مي دانيد، نيچه از جمله فلاسفه ضدروشنگري است که در ايران خيلي مشهور است و هوادار دارد. هم روشنفکران پيش از انقلاب، و هم روشنفکران پس از انقلاب، از مذهبي گرفته تا سکولار، بسياري هستند که نيچه را الگوي روشنفکري خود مي دانند. اين گرايش در جوانان نيز افزايش يافته است. البته اين موضوع منحصر به نيچه نيست، نيچه صرفاً نماد اين قبيل روشنفکران است، مي توان از هگل و هايدگر نيز نام برد که چنين موقعيتي دارند. خصوصيت مشترک اين فلاسفه در اين است که اکثر آنها جزء گرايش فکري ضدروشنگري هستند.

مظفری: آقای دکتر، هگل را هم جزء فلاسفه ضد روشنگری می دانید؟

میرسپاسی: البته فلسفه هگل هر چند منتقد مدرنیته است، ولی لزوماً ضدروشنگری نیست. به هرحال به عقيده من، مفاهيمي همچون دموکراسي و حقوق زنان را مي توان در راستاي جنبش روشنگري فهم کرد. در واقع، اين روشنگري بود که توانست با احترام به مفاهيمي همچون «فضيلت اجتماعي» به اين نتيجه برسد که به عنوان مثال دموکراسي بالاترين ارزش اجتماعي است. همه جنبش هاي دموکراتيک اجتماعي بويژه از دهه 60 ميلادي به اين سمت را مي توان جنبش هايي دانست که در چارچوب همين پارادايم روشنگري حرکت مي کنند.

مظفری: می توانید نمونه ای مشخص از این جنبش ها را مثال بیاورید؟

میرسپاسی: حتما، یکی از مصداق های بارز و جالب توجه جنبش تبعيض نژادي در امريکاست. مارتين لوتر کينگ به عنوان رهبر اين جنبش، عميقاً معتقد بود که رهايي يا آزادي سياهان در امريکا و تحقق برابري ميان سياه پوست ها و سفيد پوست ها، بخشي از سنت روشنگري است. وي در سخنراني معروفش تحت عنوان «من يک رويا دارم!»، به صراحت مي گويد که تحقق برابري نژادي که روياي سياهان است، همان روياي سفيدپوستان امريکايي بر اساس سنت روشنگري نيز هست. برخي از منتقدينِ کينگ مي گفتند که چگونه در جامعه نژادپرست و سرمايه دار امريکايي مي توان در چارچوب قانون اساسي امريکا به دنبال رهايي سياهان بود. اما پاسخ کينگ اين بود که آن چيزي که سياهان به دنبال آن هستند، تحقق پروژه روشنگري امريکايي است براي سياه پوستان آن کشور. د

پانوشت:

[1Counter-Enlightenment