نامه ای به یک آقای دکتر در وزارت اطلاعات / ژیلا بنی یعقوب

وبلاگ ژیلا بنی یعقوب: نمی دانم شما را باید به چه نامی خطاب کنم؟چون اصلا نام شما را نمی دانم و حتی نمی توانم آن را حدس بزنم.اما همکارانت شما را آقای دکتر صدا می زدند و شما هم خودتان را یک استاد دانشگاه و نویسنده معرفی کردید.از پشت چشم بند برزنتی ام هم قرار نبود که چهره شما را ببینم .انگار پس از پنجاه و چند روز بازجویی وارد مرحله جدیدی شده بودیم. شما به من گفتید:" قرار است با من بحث علمی و تئوریک کنید ونمی خواهید که مثل همیشه روی صندلی ای که رو به دیوار است بنشینم .گفتید صندلی ات را برگردان تا رو در رو با من صحبت کنید."

گفتید که بازجو نیستید ودر طول جلسات بحث و گفت و گو هیچ چیز یادداشت نخواهد شد.

با صدایی آرام و مهربان سحن می گفتید:"خانم !اگر هر مشکلی در اینجا دارید و هر خواسته ای دارید به من بگویید."

من گفتم :"دو هفته است که به مادرم تلفن نزده ام...."

پریدید توی حرفم و گفتید :"اصلا لازم نیست بگویی چند روز است که زنگ نزده ای ،این حق شما به عنوان یک زندانی ست که زنگ بزنی."

عجیب بود قبلا همه در این زندان به ما گفته بودند تلفن زدن حق ما نیست چرا که در مرحله تحقیقات هستیم و متهم در این مرحله حق ندارد تلفن بزند و اگر گاهی چنین اجازه ای به ما داده می شود فقط از سر لطف است. اما شما گفتید نه یک تلفن که می توانی چند تلفن بزنی .و این حق همه شما متهمان است و من آن روز هم به مادرم زنگ زدم و هم به امیرکوچولوی هفت ساله که دلم برایش پر می کشید .

وقتی به اتاق بازجویی که یک سلول انفرادی بود و حالا قراربود محل گفت و گوی علمی باشد ، بازگشتم،دوباره با مهربانی گفتید:"قبل از شروع بحث هر درخواست دیگری هم که داری ،مطرح کن" و این بار ظرف کوچک ماست را که زندانبان به همراه عدس پلو به من داده بود ،به شما نشان دادم و گفتم :"بهمن،همسرم ، خیلی ماست دوست دارد و من می خواهم این ماست را برای او بفرستم.روان نویس تان را به من دادید و گفتید :اگر می خواهی پیامی برایش بنویس و من روی در پلاستیکی ماست نوشتم :"برای بهمن دوست داشتنی ام"

و شما خودتان ظرف ماست را برایش در سلول انفرادی بردید و وقتی برگشتید ،گفتید که مطممئن هستید این بهترین هدیه زندگی بهمن بوده که از همسرش دریافت کرده است .

و بعد نوبت گفت و گوی علمی شما با من رسید ،محور بحث عدم تقلب در انتخابات و برخی مسائل دیگر مربوط به اصلاح طلبان بود .مطالبی که اگر روزی حوصله کنم همین جا خواهم نوشت.

بحث های طولانی که تمام شد ،گفتم ":می دانید که بهمن ناراحتی قلبی دارد؟و این ماجرا سابقه ژنتیک نیز در خانواده شان دارد.می دانید که بهمن بیش از پنجاه و چند روز است که در انفرادی است."

گفتید :" منظورت را صریح تر بگو؟چه منظوری داری از این حرفها؟"

گفتم :درآهنی سلول تنگ انفرادی فقط روزی دو یا سه بار توسط زندانبان باز می شود."

گفتید :"منظورت را هنوز هم نمی فهمم .چرا درخواست ات را مستقیم بیان نمی کنی؟" گفتم:یعنی بیماری قلبی بهمن وقتی تنهاست برای من دلهره آورتر است .هر لحظه ممکن است اتفاقی برایش بیفتید و ساعتها بگذرد و کسی متوجه نشود. او که بازجویی هایش هم تمام شده لاالقل به یک سلول دو نفره منتلقش کنید."

گفتیید :به زودی به خانه باز می گردد.این بهتر نیست ؟

گفتم :خواهش می کنم به یک سلول دو نفره منتقلش کنید

گفتید:عجب حرفی می زنی؟چرا بفرستیمش سلول ع