عیدانه

منصوره شجاعی - 28 اسفند 1386

بنفشه ها را چند روزی به عید مانده مادربزرگ می گفت که با جعبه به داخل حیاط بیاورند و ردیف کنارهم بچینند. بعد خودش هم آستین بالا می زد و با کمک باغبان نوروزی، و گاه با کمک پدر، دوباغچه موازی را پراز بنفشه های رنگی می کرد. با قیافه ای جدی و تا حدی اخمو بیلچه کوچک را حرکت می داد و گل می کاشت. حتی لبخند هم نمی زد، نه انگار که برای نوروز است انگار که روزی است از پی روزهای دیگر، فقط ازآن روز دیگر توپ بازی در حیاط ممنوع اعلام می شد مباد که بنفشه ها له و آزرده شوند....

ماهی گلی هم می خرید و می گذاشت روی طاقچه و دل گربه های توی حیاط را آب می کرد تا روزی که عید تمام می شد و بالاخره تصمیم می گرفت ماهی ها را به حوض بیاندازد. روزهای آخر عید دیگر بنفشه ها رنگ و بو و تروتازگی شان را از دست می دادند اما وقتی ماهی گلی می رفت توی حوضی که وسط دو باغچه قرار داشت، انگار دوباره توی باغچه ها بنفشه می رویید و انگار با صدای شلپ شلپ آب حوض صدای خنده باغچه را هم می شنیدیم.

گربه های حیاط هم البته بیکار نمی ماندند و از همان اول کمین می کردند تا که سر مادربزرگ را دور می دیدند و ..."هام "... ماهی ها از توی حوض ناپدید می شدند.

گربه های حیاط مادربزرگ هرسال کمی با تاخیر ماهی عیدشان را می خوردند اما بالاخره می خوردند یعنی حتی گربه ها هم رزق و روزی و شادی شان تعریف شده و معلوم بود!

این دغدغه های از اول تا آخر نوروز بود درکنار چیزهای دیگری مثل رخت و لباس عید و اسکناس نو و معطلی توی صف حمام نمره و شست و شوی دستپاچه تن و بدن که به موقع به سال تحویل برسیم و پای سفره بنشینیم تا که "مادری" بلافاصله پس از تحویل سال در حیاط را باز کند و بیرون بزند و جختی برگردد و کوبه در را بلند به صدا در آورد تا ما بپرسیم: کیه؟ و او بگوید: سلامتی، تندرستی .... و ما با خنده در را بازکنیم و او با تمام پادرد و کمردردش برایمان سلامتی و تندرستی بیاورد تا مبادا کسی زودتر از او وارد شود و قدم خیر نباشد و سال نو را با مریضی و نا سلامتی شروع کنیم! بعد از آن نوروزنامه خوانی بود و تعبیرهای پدربزرگ و چشم غره های مادر و مادربزرگ که همان روز اول عید از قحطی و جنگ و کشتار جلوی بچه ها چیزی نگویید. و بعد هم هر کسی خستگی خانه تکانی و خرید شب عید را به وسع خود با میهمانی و مسافرت و سینما و پارک از تن به در می کرد.

سیزده به در که می رسید و به دشت و کوه می زدیم که نحسی دور کنیم و دل سبزی به خانه هایمان بیاوریم ... این همه ی عیدمان بود و دید و بازدید هایمان و سفرهایمان حتی، چه دل شادی داشتیم اما .... هرچند پدربزرگ از همان روز اول به سنت روحیه معترض و مبارزاتی اش با لحنی محکم و البته مهربان در سخنان مهر آمیزش از ما می خواست که خدا را شکر کنیم و به یاد خانواده هایی باشیم که الان نه لباس نو دارند و نه سبزی پلو ماهی و نه ... خلاصه کوفتمان می کرد که مباد مردم ستم کش و فقیر را از یاد ببریم این هم می شد مبارزه اجتماعی مان. و برادر بزرگ هم زمانی که بزرگتر شده بود، بعدها آن قدر بزرگ شد که هیچ گاه پیر و فرتوت نشد و سرحال و قبراق "درخشید و جست و رفت " [1].... ، سخنان پدربزرگ را با این جمله تکمیل می کرد که: "عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد " و این هم می شد شعار و میتینگ خیابانی مان و... خلاص! حالا دیگر اینکه پدر و مادر و برادر و پدربزرگ و... چه می کردند و نمی کردند ر

پانوشت:

[11. احمد شاملو"