قصه کنیا

مهشید شریف - 12 آبان 1389

مدرسه فمینیستی-سرم را به صندلی هواپيما تكيه می دهم. به نظر نمی آيد كه خوابم فقط چشم هايم را بسته ام. دست كم خودم اينطور فكر می كنم. تصويری در ذهنم هست كه انگار از پشت پلكهايم آرام آرام به من نزديك می شود. مثل دوربينی سروهيكل ام را برانداز و روی چشمهايم زوم می کند. آخر سر می پرسد چكار می كنم. جوابی ندارم كه بدهم. در عوض من هم او را برانداز می كنم. حواس ام را جمع كرده و خودم را به دست كنجكاوي ام می سپارم. افكارم هم آرام می شود. سرم را كمی خم می كنم و می گويم دارم می روم قصۀ كنيا را بنويسم. همین که این را می گویم چشمم را باز و ذهنم را از دست تصويرها خلاص می كنم.

وسط فرودگاه "نايروبی" پايتخت "كنيا" ايستادم و دور و برم چهره های سياهی در رفت و آمدند كه به سرعت به ديدن اشان عادت می كنم. همه شان آرام و ساكت اند. صدايی از حلقوم ام در می آيد تا بگويد اين همه سياه يك جا! فوری جلويش را می گيرم. بايد فراموش كنم اين ها سياه اند يا حداقل می بایست تظاهر كنم رنگشان برای من فرقی نمی كند. توجه كه می كنم می بينم خيلی از آنها در پس رفتار مؤدب و بی طرفانه ای كه نشان می دهند رگه هايی از مهربانی های شخصی شان آشكار می شود. به همان چند چهره ای كه در نزديكم می بينم دقت می كنم. در فكرم كه قهرمان داستان من می تواند شبيه كدام يك از اينها باشد. آن زن سياه پوستی كه سرش را از ته تراشيده يا اين ديگری كه كله اش پر از گيس های بافته شده است؟

به دستهای زن اول خيره می شوم. كف دست او سفيد و شيارهای سياهی ميان انگشت هايش پيچ خورده است. دست های زن دوم كپل و بادكرده است. درست مثل گونه هايش. با خودم می گويم خوب است كمی حوصله كنم تا دستهای ديگری هم ببينم. خانم پليس باريك اندامی ايستاده و پاسپورت ها را می بيند. مرد سفيد پوستی شيشۀ ويسكی شكسته ای را داخل پاكت كاغذی گذاشته و يك ريز هم می گويد بايد اول پاسپورت او را ببينند وگرنه خراب كاری می شود. قيافۀ بچه های شروری را به خود گرفته كه انگار می خواهد وسط همان سالن شاش كند. كنارش می روم و می گويم خُب يواش يواش ويسكی ات را سربكش و تمامش كن، شايد بقیه هم كمك كنند. می خندد و می گويد آخر اين كادوست، برای كسی خريده ام! چیزی دیگری نمی گویم.حس اطمینان خاطری پیدا می کنم. انگار اینجا کشور ماجراهاست.

نوبت ما می شود چند بار می پرسند برای چه آنجا آمده ايم. چيزی به ذهنم نمی رسد فقط مِن و مِن می كنم و می گویم توریستم. جمعیت زیادی پشت سرم ایستاده اند. پلیس دیگری پاسپورتم را به طرفم دراز می کند.

مثل آن می ماند که انگار یکباره موضوع كنجكاوی شان ته می كشد. دوان دوان به سراغ چمدانها می رويم. گفته بودند نايروبی جای نا امنی يست. می ترسيديدم وسايلمان باد هوا بشود.

تا خانۀ خانم اليزابت و جيمز راه درازی را در خيابانهای تاريك و خلوت نايروبی طی می كنيم. عده ای در كنارۀ جاده حركت می كنند. سياهی تن و بدنشان با تاريكی شب يكی شده. پيشانی ام را به شيشۀ ماشين می چسبانم تا شايد بهتر ببينمشان. يكی بود و يكی نبود. مرد پا برهنه ای ساعتها راه رفت تا چند عدد موزی كه خريده بود به دست كودكانی برساند. نه، نه! فورأ از ذهنم پاكش می کنم. قصۀ قرص و محكم تری می خواهم. باز هم از شيشه بيرون را نگاه می کنم. مردی كه دسته ای موز زير بغل داشت در تاريكی محو شده بود.

پانسيون آقای جيمز كم نور و تميز و مرتب است. از لوله ها چند قطر