تأملی بر شعر «کتابخانهٔ ایاصوفیه؛ استانبول» از مجموعهٔ «تشریفات» سرودهٔ بهاره رضایی/سپیده جدیری

جن و پری : بورخس را نه به خاطر زبان، که به دلیل آفرینش فضاهای تودرتو و قالب‌بندی چندگانه‌ی‌ آثارش، بی‌مثال می‌دانم. تودرتویی که بورخس با درهم‌آمیزیِ داستان، اسطوره و فلسفه می‌آفریند، نام او را به عنوان یک «هزارتوسازِ» ابدی در تاریخ ادبیات ثبت کرده است و چون خودش این هزارتو‌ها را استعاره‌ای از دالان‌های پر پیچ و خمِ زندگی می‌داند، شاید بتوان از او به یک «زندگی‌ساز» تعبیر کرد:

زئوس، حتی زئوس هم یارای گشودن این تور‌ها را ندارد/ که از سنگند و به‌دور منند. مغزم فراموش کرده است/ کسانی را که من در طی راه دیده‌ام،/ راه نفرت‌بار دیوارهای یکنواخت،/ که سرنوشت من است... (۱)

شاید این ادعا که بهاره رضایی هم در شعر «کتابخانهٔ ایاصوفیه؛ استانبول» یک هزارتوی ابدی ساخته است، قدری بزرگ به نظر برسد، اما مروری منصفانه بر وجوه چندگانهٔ ساخت‌ و تودرتوییِ روایتِ شعر همین نتیجه را به دست خواهد داد.

شعر «کتابخانهٔ ایاصوفیه» با ساختاری عیناً داستانی و در عین حال، کاملاً رئالیستی آغاز می‌شود:

درست نمی‌دانستم/ به دنبال چه چیزی/ به اینجا آمده بودم/ پرندهٔ کوچکی شده بودم/ انگار/ دنبال آشیانه می‌گشتم. / برگه‌دان‌ها را/ زیر و رو می‌کردم/ قفسه‌های می‌انی/ ردیف‌های کناری.

شعر در چند سطر بعدی نیز به ظاهر به همین قالب وفادار می‌ماند اما به واقع، با بُعد یافتنِ «بتُن‌آرمه» و «گچ‌بُریِ قرن بیستم» در ذهن شاعر به مثابه بُعد یافتنِ تخیلِ او، از رئالیسم عبور کرده و از افسانه‌ (هانسل و گرتل) بهره می‌جوید تا از آن پس بتواند منطق رئالیستی‌اش را به نرمی و سادگی، چون ساحره‌ای زبردست، با جادوی رئالیسم جادویی جایگزین کند:

توی ذهنم/ بتُن‌آرمه/ گچ‌بُری قرن بیستم/ بُعد پیدا می‌کرد... / رادارهایم/ خوب کار می‌کرد/ مثل هانسل و گِرتِل/ وحشت‌زده/ خرده‌های نان را/ پشت سرم جا می‌گذاشتم.

پیر ماشری داستان «کتابخانهٔ بابلِ» بورخس را این گونه تحلیل می‌کند: «در اینجا هر کتاب همچون عنصری در یک سلسله در محل دقیق خود قرار دارد. کتاب، در واقع روایت، تنها به این دلیل به شکل قابل شناسایی خود وجود دارد که به طور ضمنی با مجموعهٔ تمامی کتاب‌های ممکن پیوند خورده است. کتاب وجود دارد، مکانی مقرر در عالم کتاب‌ها دارد، زیرا عنصری است در یک کلیت. بر گرد همین مضمون است که بورخس تمامی متناقض‌نماهای امر نامتناهی را به هم می‌بافد.» (۲)

حال، از «کتابخانهٔ بابل» برگردیم به «کتابخانهٔ ایاصوفیه» و ببینیم چگونه به‌ هم‌ بافته شدن متناقض‌نما‌ها در آن به آفرینش هزارتویی نامتناهی که موجودیت این شعر به آن بسته است، منجر شده است. شعر در چند سطر بعدی‌اش بازگشتی دارد به دنیای رئال، و انگار که شاعر در حال قدم زدن میان خواب و بیداری باشد، این رفت و برگشت‌ها از واقعیت به خیال و از خیال به واقعیت تا پایان تکرار می‌شود و البته به دلیل یک‌دست بودنِ زبانِ راوی-شاعر و شاید ساختمان‌بندی روایت در سراسر شعر، این امر، همان‌طور که پیش‌ترنوشتم، به سادگی و بدون ایجاد هیچ‌گونه شگفت‌زدگی در خواننده، محقق می‌شود:

به قرائتخانه رسیدم/ کتاب‌های مرجع را یکی یکی ورق زدم/ انگار کم‌کم داشتم غرق ‌می‌شدم/ دنبال تخته‌پاره‌ای می‌گشتم. / اما دیر شده بود...

پیوندزنندهٔ واقعیت و خیال در اینجا، سطری است که به زم