دختر ارمنی با لاکِ سبز

داستانی از جواد موسوی خوزستانی - 14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: آن شبِ جشن تولد، در شلوغي و ازدحام مهمان‌‌‌‌ها ــ نزديك به 30 نفر آمده بودند ــ بعد از صرف شام، با وجود همه‌‌‌ی تردیدهایم و ترس از این که جواب رد بدهد اما دل به دریا زدم و به هر بهانه‌‌‌ای بود صبر کردم تا مهمان‌‌‌ها بروند و بالاخره توانستم در آشپزخانه باهاش صحبت کنم.

ــ گفتی می‌‌‌خوای منو تنها ببینی؟

با اتکا به نفس، تو چشماش سیخ نگاه کردم و گفتم: آره، خیلی حرف دارم باهات.

لحظه‌‌‌ای مکث کرد، و بعد : «واسه چی؟»

در مورد پیشنهادم!

ــ وقت مي‌‌‌خوام. بايد فرصت بدي. نمي‌‌‌تونم اين قضیه رو هضم‌‌‌اش‌‌‌ كنم. چهارسال گذشته، و تو در این چهارسال کجا بودی... باید فکر کنم.

به چی؟ ... به چه چیزی می‌‌‌خوای فکر کنی آرسینه‌‌‌جان؟ نکنه واقعن خیال می‌‌‌کنی توی این چهارسال، همه خاطرات‌‌‌‌مو فراموش‌‌‌ کردم؟

و در حالی که سعی می‌‌‌‌کنم عمق صداقت و مظلومیت‌‌‌‌ام را از حالات چهره‌‌‌‌ام متوجه شود ادامه می‌‌‌دهم که : آرسینه به خدا همیشه منتظر بودم، اگه نبودم که تا حالا صبر نمی‌‌‌کردم، رفته بودم پی کارم و سروسامونی به زندگی‌‌‌‌م داده بودم.

بی‌‌‌که نگاه‌‌‌ام کند : «مسئله‌‌‌‌ی من این نیست که تو داری می‌‌‌گی.»

پس مسئله چیه عزیزم؟

ــ آخه کلاهتو قاضی کن، واقعن فکر می‌‌‌کنی تصمیم گرفتن در این موارد واسه یه دختر، کار آسونیه؟ تو خودت اگه جای من بودی...

آرسینه لطفن به من نیگاه کن!

نگاه‌‌‌ام می‌‌‌کند. می‌‌‌گویم: بازم حرف‌‌‌هایی که تو تلفن زدی داری تکرار می‌‌‌کنی! بازم که جواب‌‌‌های سربالا می‌‌‌دی خانومی! از حرف‌‌‌های من طوری برداشت می‌‌‌‌کنی که انگار می‌‌‌خوام آزادی‌‌‌‌تو ازت سلب کنم! [چند لحظه سکوت، و بعد:] بسیار خوب، تو بُردی، دستامو ببین، آ، آ، برده‌‌‌ام بالا، کاملن تسلیم‌‌‌ام خانومی!... گرچه باید اعتراف کنم که ته دلم، قضاوت جنابعالی‌‌‌‌رو قبول ندارم و راستش فکر می‌‌‌کنم که زیرپوستی داری یه کم بدجنسی می‌‌‌کنی،

ــ خیلی بی‌‌‌انصافی.

ولی خب انگار حق با تو اِ ، اما صادقانه بگم که من بیشتر از هر کس دیگه نگران آینده‌‌‌‌تم، با اون سابقه‌‌‌ات و حالا هم می‌‌‌بینم که هنوزم دست‌‌‌بردار نیستی. مطالب تند و تیز وبلاگتو می‌‌‌خونم. دختر مگه از زندگیت سیر شدی؟ نکنه می‌‌‌خوای دوباره همون دردسرها واسه‌‌‌‌ت پیش بیاد...؟ خواهشن یه کم به فکر آینده‌‌‌ات باش. نمی‌‌‌گم به فکر آینده‌‌‌مون، آینده‌‌‌ی خودت لااقل!

چند ثانیه می‌‌‌‌گذرد که نگاه تیز و پرسنده‌‌‌‌اش ناگهان به چشمان‌‌‌‌ام دوخته می‌‌‌‌شود. مثل کسی که دست‌‌‌‌اش رو شده باشد بی‌‌‌‌اختیار نگاه‌‌‌‌ام را می‌‌‌‌دزدم. با خودم می‌‌‌‌گویم نکند پسِ ذهن‌‌‌‌‌ام را خوانده است؟ بنابراین بحث را ادامه نمی‌‌‌دهم. سکوت می‌‌‌کنم. او هم ساکت است.

نگاه‌‌‌‌ام را دزدکی به خرمن موهایش می‌‌‌‌‌دوزم که خوش‌حالت است و همرنگ با مردمك چشم‌‌‌‌‌هایش. فرق وسط دارد و دسته‌‌‌‌‌ي موها از دو طرف بر شانه‌‌‌‌‌اش آويخته. رُژ لب‌‌‌‌هایش، ملايم است. خواستم بگویم: آرايش ملايم به چهره‌‌‌‌ات به‌‌‌‌تر مي‌‌‌‌‌شينه... اما گفتم: حالا چرا سر پا وايسادي؟