اجازه نخواهم داد که جهان فراموش ات کند / نامه آزاده پورزند به پدرش، سیامک پورزند

مدرسه فمینیستی: نامه ای به پدر عزیزم، سیامک پورزند، که امشب، در تهران، در انزوای دردناکی که حکومت به او تحمیل کرده بود، قلب گرانبهایش از تپیدن باز ایستاد.

کابوست زمانی به واقعیت تبدیل می شود که با دوستت در کافه ای در خیابان اوترخت نشسته ای و از نوشیدنی ات لذت می بری. تلفنت زنگ می زند؛ بر می داری، صدای هق هق و فریاد خواهرت را می شنوی: « بالأخره بابا آزاد شد. دیگه تو دستشون نیست. مُرد، عزیزم، مُرد،...» شیون می کشی، گریه می کنی، دنیا دور سرت می چرخد. دوستت با ناباوری نگاهت می کند. کشور زیبای هلند ناگهان برایت جهنّم می شود. می میری. چشمانت را می بندی، سرت را در دستانت می گیری، و آرزو می کنی که بمیری... ولی زنده می مانی؛ زیرا به «میراث» او تبدیل می شوی. ناگهان قدرت می گیری؛ چشمانت را باز می کنی، با شهامت به جهان اطرافت نگاه می کنی، و تصمیم می گیری که هرگز نگذاری او بمیرد. به هق هق می افتی و می لرزی. ذهنت در هم می ریزد. سال ها ناگهان تبدیل به ثانیه ای می شوند و زندگی با او همچون فیلم آشفته ای در برابر چشمانت رژه می رود. همه چیز این گونه تمام می شود: در یک بعدازظهر آفتابی کشدار، در اوترخت.

درونم لبریز از نفرت، خشم، و حس انتقامی کشنده است. ولی می دانم که انتقام نخواهم جست. در خون ما نیست که با آن ها همان کنیم که با ما و خانواده هامان کردند. یا شاید حس انتقام جویی ام را نفی می کنم که بر بی دفاعی ام سرپوش بگذارم. تنها می توانستم شاهد عذاب کشیدنش باشم. راستش حتّا این حق را هم به من نداده بودند که شاهد عذاب کشیدنش باشم. باید عذاب کشیدنش را مجسّم می کردم. این تنها حقّ من در نظام الله بود. ای الله... اگر به همان اندازه که ظالم نشانت می دهند آیا ظالم هستی...

حتّا نمی دانم مرده اش امشب کجا افتاده است. در منطقه ای جنگلی در هلند نشسته ام؛ دلم می خواهد به ایران برگردم که دستکم جسد شکننده اش را در آغوش بکشم؛ و خانواده و دوستانم رفتن به ایران را برایم غدغن می کنند. می گویند این فرصت را نخواهم داشت که جسدش را ببینم. به نظر می رسد در آغوش کشیدن مرده ی پدرت هم خلاف موازین حکومت انقلابی است.

و زمین بدین گونه به چرخش ادامه می دهد. این اولین شبی خواهد بود که بدون اندیشیدن به وضع او به خواب می روم. ای کاش بی خوابی ام به چشمان او جان می بخشید. اما او رفته است. برای همیشه رفته است. سه سال پیش بیست ساعت از صدایش را روی تلفنم ضبط کردم. داستان کودکی و جوانی اش را برایم می گفت. دکمه ی پخش را می زنم تا کلمات و صدایش روح مغشوشم را تسلّی دهد؛ تا دوباره مرا بخواباند؛ همان طور که سال های سال هر شب مرا با لالایی اش می خواباند.

پدرم، دوستت دارم. تو هرگز نخواهی مرد. تو بخشی از وجود من هستی. بالأخره توانستند تو را به کشتن دهند. اما من میراث تو را در این جهان زنده نگه خواهم داشت. این مهمترین عهدی است که در زندگی ام بسته ام. تو زنده خواهی ماند. عهد می کنم. فرای نهایت زنده خواهی ماند.

جلوی اشکم را نمی توانم بگیرم. ولی می دانم که امشب به سویم پرواز خواهی کرد تا صورتم را با دستان نامرئی ات پاک کنی؛ درست مثل پنج سال پیش، که جمهوری اسلامی اجازه داد به مدّت ده روز به دیدنت بیایم. یادت هست که همان شب اول چگونه سرم را بر زانوانت گذاشتم، معادل تمام سال هایی که تو در دست آن ها و در زندان های سرّ