تمنایی در اتاقهای در بسته

داستانی از مهشید شریف - 14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: دستهایش دور گردنم حلقه شده و داشت خفه ام می کرد. با آنکه سرش از من فاصله داشت اما صدای نفسهایش را می شنیدم. می خواستم ما را تنها بگذارد و برود جای دیگری بخوابد. هما پشتش را به سینه ام چسبانده و به خواب عمیقی فرو رفته بود. آن وسط گیر کرده و کلافه شده بودم.

حمید را توی مهمانی دیدم. پشتم به او بود و داشتم با مونا حرف می زدم که یک دفعه گفت:

 حالا برنگردی نگا کنی ها! جون خودم یه مرد طلاق گرفته مخصوص تو از آسمون نازل شده.

گوش نکردم فوراً برگشتم و نگاه کردم. دست خودم نبود. مردی در اتاق نیمه تاریک و جدا از مهمانها، لب پنجره نشسته و به تنهایی سیگار می کشید. یک پک به سیگارش می زد و یک قلپ از لیوانی که دستش بود سر می کشید. لحظه ای هم شک نکردم. دلم خواست حرف مونا راست بود. سرم را برگرداندم و به شوخی گفتم:

 اگه راس می گی، آستین بالا بزن دیگه!

انگار منتطر همین هم بود. فوری گفت:

 بیا بریم پیشش تا آشناتون کنم.

 نه بابا، چی بریم بگیم. منکه خجالت می کشم.

 برو تو اَم، فکر می کنی هنوز هیجده سالته. بیا!

دستم را کشید و با هم به طرف او رفتیم.

از وسط اتاق مونا مثل اینکه داد می کشید گفت:

 حمید جون بیا با یکی از دوستای قدیمی که تازه از فیس بوک پیداش کردم، آشنا بشو.

برگشت طرف ما و به نظرم سیگارش را همانطور روشن از آن بالا پرت کرد توی کوچه و لیوان را داد دست چپش. انگار غافلگیر شده باشد تندی از جایش بلند شد و دستش را دراز کرد. مونا من را به جلو هُل داد و گفت:

 حالا یه کم با هم معاشرت کنید تا من برگردم.

او غیب شد. حمید لبخند زد و منهم هیچ چیزی نگفتم. از نزدیک که به صورتش نگاه کردم، حسم می گفت او را قبلاً جایی دیده بودم. چند ثانیه ای به ذهنم فشار آوردم. عقلم به جایی نرسید. از سکوتی که ایجاد شد خوششم نیامد. با دستپاچگی پرسیدم:

 شما توی شیراز زندگی می کنید؟

حمید از پنجره فاصله گرفته و به من نزدیک تر شد. دستش توی جیب شلوارش مچاله شده بود. سعی می کرد صدایش صمیمی باشد:

 سالها قبل، بله. اما کار پدرم منتقل شد به تهران و ما هم رفتیم. حالا هم هر از گاهی برای دیدن دوستان و فامیل می یایم اینجا. با علیرضا برادر مونا توی دوران دانشجویی توی یک خوابگاه بودیم. همینجوری اون پای منو به شیراز بیشتر باز کرد.

 پس باید کلی از اینجا خاطره داشته باشید.

 تا دلتون بخواد! تمام کوچه پس کوچه های دوران بچگیم رو می شناسم.

 چه جالب، حالا کجا رو می شناسید؟

 محلۀ باغ سبز رو مو به مو می شناسم، بعدش...

 محلۀ باغ سبز! کِی اونجا بودید؟

 خونۀ ما انتهای بن بست باران بود. تا کلاس پنجم مدرسۀ عارف می رفتم و بعدش...

پریدم وسط حرفش. فهمیدم از کجا او را می شناسم:

 شما پسرعموی آزاده نوری نیستید؟

چشمهای حمید بهت زده مرا نگاه می کرد. دهانش هم نیمه باز لبخند کمرنگی را حمل می کرد:

 شما از کجا فهمیدید؟

چشمکی زدم و گفتم:

 ما دو تا کوچه بالاتر بودیم.

حمید لیوانش را لبِ پنجره گذاشت و صورتش را با دو دست پوشاند و سرش را رو به عقب برد. از پشت دستهایش صدای وای وای گفتنش را می شنیدم.

خانوادۀ آزاده و عمویش توی حیاط بزرگی در انتهای بن بست باران زندگی می کردند. مادرش هم مثل مادر من معلم بود. حمید بچۀ بزرگ جمع آنها و در عین حال شرور و درس نخوان. همیشه تی شرت سفیدی تنش بود و با شور