شریک

داستانی از فریبا شهلایی - 14 دی 1391

مدرسه فمینیستی: «اصلا می دونی چیه؟ مال خودمه. اختیارش را دارم. دلم می خواد آتیشش بزنم. هیچ ربطی هم به تو نداره. برو هر کاری که دلت می خواد بکن.»

زن مات و مبهوت به او نگاه کرد، به کسی که تا دیروز اعتماد کامل داشت. باورش نمی شد.

****

«ببین عزیزم، باید زندگی مونو با هم بسازیم. اگه تو کمکم کنی موفق می شیم. می دونم اولش سخته ولی بعد که خونه خریدیم عوضش درمی آد.»

«یعنی میشه ما هم یه روز صاحب خونه بشیم و از این اسباب کشی ها راحت شیم. باورم نمیشه. من هم خیاطی می کنم هم سعی می کنم خرج و مخارج خونه را کم کنم. اندازه اش فرق نمی کنه، فقط مال خودمون باشه.»

«من هم اضافه کار وامیستم. از بانک وام می گیرم. کمی هم از دوستام قرض می کنم.»

****

«بچه ! ساکت. بابات از سرکار برگشته و تازه خوابیده. خسته اس.»

«آخه مامان می خواهم کارتون نگاه کنم.»

«باشه، ولی صداشو کم کن.»

****

«خب بابا، پول ندارم بدم. واجب نیست که دکترِ بیرون بری. برو بیمه. دکتراش هم خیلی خوبن.»

«آخه این دکتر رو خیلی تعریف می کنن. دکتر عمومی تو بیمه گفت به خاطر خونریزی، شاید از رحمم نمونه برداری کنن. تازه، بیمه خیلی هم شلوغه و صبح خیلی زود باید برم شماره بگیرم.»

«خب، تو که کاری نداری. فردا یه کم زودتر از خواب پا شو.»

****

«زن، مگه چی شده. نمی تونم با پول خودم برای دوستام یه مهمونی بدم؟ برای خرج کردن پول های خودم هم از تو باید اجازه بگیرم؟»

«آخه می ترسم تا سر برج کم بیاریم.»

«حالا یه شب که هزار شب نمی شه.»

****

«بچه، توپ رو نزن دیوار. مگه نمی بینی دارم خیاطی می کنم. وسایلم را به هم می ریزی.»

«پس چکار کنم. حوصله ام سر رفته.»

«یک کار دیگه بکن.»

«می خوام توپ بازی کنم.»

«برو تو کوچه بازی کن.»

****

«خیلی قشنگه. بالاخره بعد از این همه مدت صاحب خونه شدیم. به، به چه کیفی داره.»

«فقط باید باز هم صرفه جویی کنی تا بتونم قسط هاشو بدم. زیاد طول نمی کشه. اگر بتونی اون انگشتری که مادرت سر عقد داده، بفروشی، می تونیم آب گرم هم داشته باشیم.»

«آخه خودت که می دونی، یادگار مادرمه. تازه، همین یه دونه برام مونده.»

«حالا بفروش، بعدا بهترشو برات می خرم.»

****

«خب، آخه بچه است. می خواد پیش دوستاش کم نیاره. حالا اگه این کفش رو براش بخری، چیزی نمی شه.»

«چه طور چیزی نمی شه. مثل این که یادت رفته باید سر برج قسط خونه رو بدم. اصلا منو درک نمی کنی.»

«باشه خودم مشتری بیشتری می گیرم، تا بچه بتونه اون کفش رو بپوشه.»

«خودت می دونی. ولی مواظب باش از اون پولی که برای خرج خونه می ذاری، خرج نکنی.»

****

«آخه مرد این چه کاریه؟ ما این همه زحمت کشیدیم تا این خونه رو خریدیم. چرا می خواهی اونو بفروشی؟»

«حتما یه چیزی می دونم که می خوام این کارو بکنم.»

«مگه من زنت نیستم. مگه نباید بدونم چرا این کارو می کنی؟»

«اگه لازم بود بهت می گفتم.»

«یعنی چی؟ من هم برای این خونه زحمت کشیدم، دستام