تجربه های زنانه (4): دوچرخه‌سوارِ بینوا

هیلکن مانچینی / ترجمه فرانک فرید - 7 دی 1392

مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، چهارمین روایت از مجموعه «تجربه های زنانه» است که توسط فرانک فرید، شاعر و و مترجم، به فارسی ترجمه و به تدریج در مدرسه فمینیستی منتشر می شود. سه روایت این مجموعه تحت عنوان «سرت به کار خودت نباشد!»[1]، «نقاش شهر»[2] و «دستشویی از آنِ ما»[3] پیشتر در مدرسه فمینیستی منتشر شده و چهارمین روایت از این مجموعه را با عنوان «دوچرخه سوار بینوا» در زیر می خوانید:

توضیح مترجم: روایت زیر، یکی از صدها ماجرایی است که «ریوکا سالمن» آنها را گردآوری و سپس تعداد قابل توجهی از آنها را ویرایش و به صورت کتاب[4] به چاپ رسانده است. او به واسطه ایمیل از زنان نقاط مختلف امریکا خواسته تا ماجراهای کوچک و بزرگ خود از تجربه‌های زنانه‌شان را برای او بفرستند و سپس او این روایت ها را بسته به نوع شان بخش‌بندی کرده است، از جمله در فصل هایی مانند: واکنشهای آنی، یا از روی عصبانیت، کنشگری توأم با تعقل و منجر به تغییر زندگی، تصمیم‌گیری برای تن و احساس جنسی خود، اَعمال مخاطره‌آمیز، مقاومت فردی، اکتیویسم جمعی و... یک یک روایت های این کتاب، وجد و هیجانِ کارهای متهورانه زنان و کوتاه نیامدن آنها در مواجهه با مشکلات خرد و کلان را به ما منتقل می‌کند. کارهایی که این زنان در مقابله با خشونت، تبعیض‌جنسی، جنس‌گرایی و تعصب نژاد‌ی (راسیسم)، و... انجام داده‌اند مشوقی است برای هرکدام از ما برای نوشتن و یا انجام واکنشی مشابه! ماجرای زیر نمونه‌ای از بخشِ «از روی عصبانیت» این کتاب است – فرانک فرید

من دوچرخه سواری را دوست دارم. آخر با دوچرخه هروقت، هرجا که خواستم می‌توانم بروم؛ و این در بوستون که ساعات کار قطارشهری ۳۰/۱۲ شب یا همچون موقع مسخره‌ای تمام می‌شود، مهم است. البته بعدا موردی پیش آمد که فهمیدم دوچرخه‌ به یک دلیل دیگری هم چقدر بدرد می‌خورد.

یک شب تابستانی از یک پارتی شبانه، به خانه برمی‌گشتم. من آنموقع بیست و دو سالم بود و در یک آپارتمان نقلی در نورت اِند، در حوالی محله تاریخی ایتالیایی‌ها زندگی می‌کردم. برای رسیدن به خانه، معمولا از یک راه میانبر می‌رفتم که از هی‌مارکت می‌گذشت. در طول روز آنجا پر از فروشنده‌ها و دست‌فروشهاست و خیمه‌ها و چرخ‌دستی‌هایی انباشته از میوه و سبزی و همه نوع ماهی که بویشان در آنجا می‌پیچد. شبها اما آنها خالی‌ هستند. صرفا باقیمانده موادغذایی مثل گوجه‌فرنگی، کلم و پیاز که در طول روز فروش نرفته‌اند، این طرف و آن طرف خیابان پخش و پلا می‌مانند. با عبور از میان گوجه‌فرنگی‌های دورریز و خیابان قدیمی فرش شده با قلوه سنگ، به یک تونل کوچک می‌رسیدم که صرفا برای رفتن عابران پیاده و دوچرخه‌ها مناسب است، چون ماشین از آن رد نمی‌شود. با بیرون آمدن از آنجا، منطقه من یعنی نورت اِند دیده می‌شود.

در آن شب بخصوص، وقتی من تقریبا به هی‌مارکت رسیده بودم از سرعتم کاستم تا از ترافیک رد شوم. البته آن ساعت شب بیشتر از چند ماشین در آن منطقه نبود و من با اطمینان از اینکه ماشینها متوجه من هستند، به پدال زدن ادامه دادم. ناگهان این حس خزنده به من دست داد که کسی پشت سر من است. خودتان که می‌دانید، در چنین مواقعی مطمئن نیستیم که آیا این ترس ما بیهوده است یا واقعا قرار است اتفاقی بیفتد. اگر واقعا مساله ای پیش بیاد، چقدر احساس حماقت