لغو «مینی ژوپ اجباری» در نه روز

ترجمه فرانک فرید - 20 فروردین 1393

مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، هفتمین روایت از مجموعه «تجربه های زنانه» است که توسط فرانک فرید، شاعر، مترجم و فعال حقوق زنان، به فارسی برگردانده شده است. مجموعه «تجربه های زنانه» را فرانک فرید از کتابی که «ریوکا سالمن» آنها را گردآوری [1] و به چاپ رسانده، انتخاب و ترجمه کرده است. ماجرای زیر یکی از این روایت ها به قلم «تری ام. موهه» است که از بخشِ «فعالیت جمعی» این کتاب انتخاب شده است. شش روایت این مجموعه تحت عنوان «سرت به کار خودت نباشد!»[2]، «نقاش شهر»[3]، «دستشویی از آنِ ما»[4]، «دوچرخه سوار بینوا»[5]، «موعظه های مجرم»[6] و «پرش به سوی آلپ»[7] پیشتر در مدرسه فمینیستی منتشر شده و هفتمین روایت از این مجموعه را با عنوان «تغییر جهان در 9 روز» در زیر می خوانید:

تغییر جهان در نه روز

یکشنبه، اولین روز، طرحِ ایده‌‌:

«ذلّه شدم، هر روز صبح که منتظر اتوبوس مدرسه هستم، کونم یخ می‌زنه»، این را دوستم، «روبرتا» وقتی که روی تخت اون دراز کشیده بودیم و فیریتوز می‌خوردیم، گفت.

«قانون مسخره‌ایست،» این جمله را «ادا» با عصبانیت و اخم و تخم گفت.

من سرم را به علامت تأیید تکان دادم: «آره، باید یه کاری بکنیم.»

من و روبرتا و ادا، بهترین دوستان هم، در کلاس هفتمِ جونیورهای وست - مدرسه‌ای با ۲۴۰۰ نفر شاگرد در حومه بوستون - بودیم. اوایل زمستان و اواخر دهه شصت بود و لباس فرم مدرسه ما، بلوزی همراه با ‌مینی‌ژوپی بود که دامن آن خیلی خیلی کوتاه بود. هنوز جوراب شلواری تولید انبوه نشده بود و ما مجبور بودیم برای نگهداشتن جوراب‌های ساق‌بلندمان، بند جورابِ کمری تن‌‌مان کنیم که من ازش متنفر بودم. مجموع اینها یعنی دامن کوتاه و جوراب و بند آن باعث می‌شد با کمترین حرکت، همه جایمان دیده شود. با این حال، در آن زمان هر مدرسه‌ای در آمریکا یونیفرم داشت و دامن تنها گزینه برای دختران، حتی در طول زمستان بود.

«هی، بچه‌ها، یه فکری بنظرم رسید،» این را وقتی بار آخر یک مشت فریتوز را از بسته‌اش بیرون می‌کشیدم، گفتم و بعد اضافه کردم: «بیایین فردا، برای یک روز هم که شده، برای اعتراض شلوار بپوشیم.»

من کمی ریزه‌میزه بودم و سی و دو کیلو بیشتر وزن نداشتم، اما آگاهی اجتماعی بالایی داشتم. دوران اوج جنگ ویتنام بود و من برای شرکت در انواع تظاهرات ضد جنگ، منع بمباران ، پایان دادن به گرسنگی در جهان و مبارزه برای آزادی زنان، بکرّات از مدرسه در می‌رفتم. با اینکه یازده ‌ـ ‌دوازده سالم بیشتر نبود، ولی من و همه دوستانم فعال سیاسی بودیم. ما حتی قبل از اینکه پریود بشویم، سیاسی شده بودیم!

دوشنبه، دومین روز: شروعِ کار

روبرتا و من و ادا شلوارهای مان را در کیف مدرسه‌مان قایم کردیم تا مادرهایمان متوجه اش نشوند و بعدش، قبل از اینکه زنگ بخورد، آنها را در سرویس بهداشتی دختران پوشیدیم. ما هیجانزده بودیم. به محض اینکه از سرویس بهداشتی بیرون آمدیم، جنب و جوش‌ها شروع شد. پچ‌پچه همه مدرسه را فرا گرفت. باید متوجه باشید که آن موقع این کار درست مثل این بود که الان لخت و عور توی کریدور مدرسه پا بگذاری. کلاً شلوار پوشیدن ما ۱۵ دقیقه بیشتر طول نکشید، قبل از اینکه ناظم ما را به دفتر بفرستد.

مدیر گفت: «می خواهید والدین تان را خبر کنم؟» مدیر ما، «هری»، از آن تیپ مدیران پرهیبِ مردسالار ِ منضبطِ مقتدر بود!