از قدرت، درد و رنج می جوشد: تجربیات متناقض مردان از قدرت

مایکل کافمن / برگردان نریمان رحیمی - 31 فروردین 1393

مدرسه فمینیستی: مطلب حاضر، ترجمه فصلی دیگر از کتاب «ترک خوردگی در زره»*، نوشته مایکل کافمن است که توسط نریمان رحیمی به فارسی برگردانده شده:

مردانگی شاید به صورتی که می پنداریم واقعی نباشد ولی بدون شک حضوری قدرتمند در زندگی ما دارد. این حضور به خاطر وجود رابطه قدرت میان مردان و زنان و همینطور میان خود مردان است. وقتی ما درباره ی مردانگی صحبت می کنیم در واقع موضوع صحبت، قدرت جنسیتی است.

در طول دو دهه گذشته زنان، مردان را در ضرورت بازبینی روش های اِعمال قدرت در جهان به چالش کشیده اند. زنان امتیازات ما را به چالش طلبیده و خواستار برابری با مردان شده اند. از سوی دیگر مردان بیشتر و بیشتر ایده ی تقسیم قدرت میان مردان و زنان را – حداقل تا حدودی- پذیرفته اند.

همزمان بسیاری از مردان می گویند: "بله، به نظر می رسد ما مردان دارای قدرت هستیم ولی من احساس نمی کنم که آدم قدرتمندی هستم". آیا واقعا مردان قدرت اجتماعی را به انحصار خود درآورده اند یا این برداشت اشتباه ماست؟ آیا این ما مردان هستیم که زخم ها و آسیب ها را سبب شده ایم یا این که خودمان نیز از روابط ناعادلانه قدرت، زخم ها برداشته ایم؟ چه کسی درست تر می گوید: فمینیست ها که بر ضد پدرسالاری استدلال می کنند یا مردانی که فقط و فقط در مورد درد و رنج ناشی از مرد بودن حرف می زنند؟ برای برخی از ما انتخاب این که چه کسی درست می گوید ناخوشایند است. اگر استدلال اول را انتخاب کنیم احساس می کنیم که داریم فساد و بد بودن مردان را تصدیق می کنیم و باید از مرد بودن خودمان احساس بدی داشته باشیم. برعکس، اگر منطق دوم را برگزینیم، این انتخاب در واقع انکار اعتراض های به حق و عادلانه ای است که زنان ابراز می کنند.

من اما فکر نمی کنم ما مردان نیاز به انتخاب کردن داشته باشیم. در واقع اگر فکر کنیم که این انتخاب، انتخابی ساده است به یک دوگانه سازی خواهیم رسید. حقیقت این نیست که زندگی مردان یا سرشار از قدرت است و یا پر از درد و رنج. برعکس، تجربه زندگی ما، هم شامل قدرت و هم درد و رنج است. ما هر دوی این ها را توأمان تجربه می کنیم. آنچه بیش از همه اهمیت دارد رابطه ی متقابل میان «درد و رنج» با مؤلفه ی «قدرت» است. راه هایی که دنیای قدرت مردان را بر پایه ی آن بنا کرده ایم و نیز شیوه ی ابراز قدرت شخصی که آموخته ایم، نه تنها منشاء تسلط جمعی بر زنان و رنج هایی ست که در زندگی آنها پدید آمده بلکه سبب درد و رنج خود ما مردان نیز هست.

سلسله مراتب قدرت

جفری، مردی چهل و هشت ساله و معاون یک شرکت بزرگ تولیدی، از پنجره دفتر کارش به آسمان چشم دوخته است. او به موفقیت هایی که با زحمت در زندگی اش به دست آورده می بالد. هر طور که حساب کنیم جفری در بالای نردبان قدرت مردانه ایستاده است ولی با این حال این طور به نظر می رسد که در این لحظه چنین موضوعی برایش اصلا مسئله ی مهمی نیست. زیرا دختر 15 ساله جفری دو ماه پیش در یک تصادف اتومبیل کشته شد و حالا او می کوشد تا تکه هایی از خاطرات دخترش را به یاد بیاورد: رنگ مورد علاقه او یا گروه موسیقی که طرفدارش بود. ولی هیچ کدام از این ها جفری را راضی نمی کند. او سال ها به خودش گفته بود که به خاطر خانواده اش این طور سخت کار می کند. حالا تنها فرزندش برای همیشه رفته. فرزندی که او حتی فرصت شناختن اش را هم نداشته است. از خودش می پرسد فایده