استحاله سیمرغ

جواد موسوی خوزستانی - 6 اردیبهشت 1393

مدرسه فمینیستی: مجمعی کردند مرغان جهان / ...؛ این مصرع، سرآغاز منظومه ی سترگ «سیمرغ» است که معمار چیره دست اش «عطار نیشابوری»، از همان ابتدا، خواننده ی داستان را با منظری «جهانشهری» روبرو می کند. در واقع، تصویر شکوهمند آغاز قصه، مخاطب را به اجتماع بزرگی از «مرغان جهان» می برد که به منظور سفر به آستانه «سیمرغ»، به این گردهمایی چند هزار نفری، فراخوانده شده اند. بنابراین از همان ابتدا، نویسنده برای ما خوانندگان، روشن می سازد که عروج پرندگان به سوی سیمرغ، با اصطلاح امروزی، پروژه ای است «کلان مقیاس» که مشخصاَ از مرزهای کشوری و منطقه ای عبور می کند و تجربه های شهودی خود را در گستره ای جهانی، عرضه می دارد.

این قصه همچون داستان «شیخ صنعان و دختر ترسا» از تبار ژانرهای تمثیلی و عاشقانه در آثار منظوم ادب فارسی به شمار می آید. در واقع، «عشقی حقیقی» برای رسیدن به «کمال مطلق»، درونمایه و ساختار مفهومی داستان سیمرغ را معنا می بخشد. نویسنده ی «منطق الطیر» با بهره وری خلاق از صناعت قصه پردازی، سعی می کند از خلال ماجراهای جذاب داستان، به ضرورت های گریزناپذیر سیر به سوی «کمال مطلق»، پاسخ دهد.

ماجرای قصه به اختصار از این قرار است که تعدادی از پرندگان همچون: بلبل، طوطی، همای، باز، کوف، صعوه، طاووس، بوتیمار، موسیجه، دورّاج، قرقاول، کبک، قمری، فاخته، و... که هر کدام دارای تعلقات و آرزو های اینجهانی «خاص خودشان» هستند قرار است که تحت فرماندهی شیخ و راهبرشان «هُدهُد»، سفری جادویی و بلندپروازانه به سوی کمال را آغاز کنند. مقصد غایی سفر : وصال «سیمرغ» پادشاه آسمانهاست. اما شاید جذاب ترین و به یادماندنی ترین حادثه، اتفاقی است که در پایانبندی قصه رخ می نماید که همان «دیگرگونی در جایگاه و موقعیت مسافران با سیمرغ» است. آری، زائران و سالکان این سفر روحانی، سرانجام در انتهای مسیر طولانی و پُرمخاطره شان، خود به سیمرغ «پادشاه آسمانها» (حکومت بر جهان)، ارتقاء می یابند: «چون نگه کردند آن سی مرغ زود / بی شک این سی مرغ، آن سیمرغ بود /... خویش را دیدند سیمرغ تمام / بود خود سیمرغ، سی مرغِ مدام.»[1] که این دستآمد شگرف، از پرتوی «اتحاد و یکدستی» مرغان و ناشی از پیروی آنان از آموزه های پیشوای شان «هُدهُد» است.

«هُدهُد»، مرغ شانه به سر، در این داستان رمزآلود، با هیبتی کاریزماتیک و در شمایل پیران و شیخان طریقت ظاهر می شود: «حُله ای بود از طریقت در برش / افسری بود از حقیقت بر سرش»، و از همان ابتدا که وارد اجتماع بزرگ مرغان مسافر می شود آنان را از خودپسندی و کاهلی و تعلقات دنیوی، پرهیز می دهد: «وارهید از ننگ خودبینی خویش / تا کی از تشویر بی دینی خویش»؛ و سپس به آنها گوشزد می کند که تنها در صورتی که او راهنما و چاووش راهشان باشد، محرم درگاه پادشاه آسمانها (سیمرغ) خواهند شد: «هدهد آشفته دل، پر انتظار / در میان جمع آمد بی قرار / گفت ای مرغان، منم بی هیچ ریب / هم بَریدِ حضرت و هم پیک غیب / آب بنمایم ز وهم خویشتن / رازها دانم بسی زین بیش من /... پس اگر با من شما همره شوید / محرم آن شاه و آن درگه شوید».

داستان شورانگیز سیمرغ که مانند قصه شیخ صنعان، نزدیک به هشت قرن در بطن بی ثبات فرهنگ و ادبیات ایران، پایایی نشان داده و حقیقتاَ اثرگذار بوده، در محتوا و در ساختار شکل، لایه بندیهای گونه گون و گاه پیچ