تفکری در فاصلۀ ترسا تا صنعان

طاهره بارئی - 20 اردیبهشت 1393

مدرسه فمینیستی: در فروردین ماه امسال مقاله ای از آقای جواد موسوی خوزستانی در مدرسه فمینیستی منتشر شد با عنوان "عطار نیشابوری و هشتصد سال نادیده انگاری دختر ترسا"[1] که میتوان آنرا در زمره نقد فمینیستی بر نوشته های کلاسیک شناخته شده قرار داد.

این نوشته ازینکه احوالات دختر ترسا بعد از بازگشت شیخ صنعان، که لابد از نظر نویسنده نمیتوانسته با شادمانی قرین باشد، مورد بررسی قرار نگرفته، ابراز تاسف میکند. به گفتۀ او "در حالی که زندگی غم انگیز و متلاشی شده این زن جوان بویژه بعد از آنکه شوهرش بدون مقدمه چینی ناگهان او را رها میکند و از روم به حجاز برمیگردد، متاسفانه در همه این تفسیرها و تذکره ها گم شده است".

هر چند نویسنده در خلال مقاله خود به این موارد که شیخ صنعان برای بدست آوردن دل دختر ترسا و کاستن از ناز و تکبرش تا خوکبانی کردن و دلجوئی از سگ کویش پیش رفته، اشاره کرده، اما تمایل دارد گزینۀ زندگی غم انگیز و متلاشی شده این زن جوان را عمده کند. زن جوانی که ظاهرا از زندگی مرفهی برخوردار بوده و به طبقه بالا دستی تعلق داشته و برای پذیرش یک شوی کهنسال نیز در ابتدا رغبتی نداشته، آیا ممکن است بعد از یکسا ل زندگی مشترک چنان آتش عشقی نسبت به این شیخ در او شعله کشیده باشدکه دوریش او را و زندگیش را متلاشی کند؟ بخصوص که با توجه به شرایط میتوان حدس زد شیخ را که در دیار غربت یک خارجی بی مال و منال بیش نیست، دختر ترسا نان و خانه داده و از سوی شوی خیری نمیدیده است." اما دختر کابين مي خواهد و شيخ٬ چون سيم و زر ندارد٬ قبول مي کند که يک سال برای دختر خوکبانی کند."

نویسنده حق دارد و مختار است از زاویه حقوقی و مطالبه سهم زنان بعد از ترک شوهر وارد مسئله شود. اما نوشته حاضر گمان دارد که این روش ورود به نوشته های ادبی یک فرهنگ، روشی تقلیل گراست که به نفع فمینیسم و حقوق زنان که تمام نمیشود هیچ ، ناخواسته و بی آنکه عادلانه باشد با احترام و ارزش به ادبیا ت کهن یک ملت به چا لش بر خاسته و جهان بینی و معرفتی را که در آنست، تار میکند. فمینیست های غربی که روزی از نقد فمینیستی افکار افلاطون هم کوتاه نمی آمدند امروز این مسئله را درک کرده اند.

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا به مسئله ای کهن تر از مسئله دینی و فقهی می پردازد برای همین هم در حافظه جمعی ما حفظ شده است. به طوری که اگر حتی کّل داستان را بخوبی ندانیم و هرگز نخوانده باشیم، باز از فحوای داستان میتوانیم اطلاعاتی ارائه دهیم.

این داستان را اگر بخواهیم کاملا خلاصه کنیم، همان داستان آفرینش و قصه هبوط آدمی ست که در واقع منبع و اصل و سرچشمۀ همه قصه ها ست. هنوز که هنوز است اغلب نمایشنامه ها، در سه پرده نوشته و اجرا میشوند. و در اغلب رمان ها، بخصوص رمانهای کلاسیک میتوان این سه زمان مختلف را جستجو کرده، یافت. زمان حضور در خانه امن و امان و آرامش. خروج از آن. بازگشت به آن.

تصویر و نماد این خانه ابتدائی از نوشته به نوشته و نویسنده به نویسنده، تغییر میکند. همینطور نحوه پیش آمدن خروج. یا جستجوی راه باز گشت. اما گوئی این قصه ابتدائی چنان در روان انسان حک شده، که همچنان در حال بازنویسی شدن است.هر بار با روایتی، با زبانی دیگر. گاه بسیار روشن، گاه پیچیده و تو در تو و غلط انداز. در اینجا قصد ندارم به نمونه هائی از ادبیا ت مدرنمان اشاره کرده و سه زما