اسیدی ترین کابوس یک اسیر

مرضیه وفامهر - 2 آبان 1393

مدرسه فمینیستی: اسارت پیام هایی در خود دارد.

«موجودی» که شدن را آغاز کرده، «موجودی» که هست دیوارهای کنترلگر تحمیلی نمی خواهد. زنجیر نمی خواهد، بند نمی خواهد و این ساده ترین و اولین پیامی است که «وجود یافتن»، «شدن» و «بودن» با خود دارد. اما «موجودی» که «شدن» را آغازیده، شاید قیّم بخواهد.

چه نهیب ها جامعه فکری به قیّم زده است و موجود حیات یافته را بی نیاز از قیّم دانسته. این واژه دوباره اندیشی می خواهد. قیّم چیست؟ چه کارکردی دارد؟ چرا هست؟ اگر نبود چه می شد؟

نگاه کنیم به تاکستانِ قیّم ستان. قیّم و تاک در هم و با هم فصل ها را پشت سر می گذارند. قیّم که نباشد، انگور چنان نباشد که می شود و می چنان نشود که باید.

به قیّم های پای در خاک نگاه کن. قیّم اسیریست که تاک بر شانه اش قوام می گیرد، میسرد، بالا میگیرد، نور میگیرد، نور را ذخیره در انگور میگیرد، نور را برای می میگیرد، می را بازتاب نور بر دل های افسرده می گیرد که تاریکی گرفته اند و نان بی نور سفره ی دل های کورشان شده است.

قیّم دستی نیست جلودار قدکشی ساقه ها. قیّم شانه ایست که غوره و انگور و مویز را تاب می آورد.

بار اندیشیدن و تلاشیدن فصل پشت فصلِ تاک، بر شانه ی قیم می آید و می نشیند و چیده می شود و دور می شود و نور می شود. تاک برای پا گرفتن آغوشی می خواهد، همدمی، همراهی، جان عاشقی، یاری، و گزاف نیست بگوییم می ناب می شود از معاشقه ی تاک و قیّم.

قیّم کنترل گر نیست، تکیه گاهی ست که همیشه هست. بی آنکه کیفیت وجودی ریشه و ساقه و برگ و انگور و می را نادیده بگیرد یا تلاشی برای تغییر «وجودی» آن داشته باشد. هست برای آنکه تاک راحت تر و پربارتر و زیباتر و سایه گستر شود. اسیر نمی کند. سکوی پروازیست برای تاکی که پروازش، سرخوشی شبانه ی شادخوارانست، با معشوق یا بی معشوق.

***

اسارت پیام هایی در خود دارد.

می توان اندیشید دیوارها چه بیهوده اند آن هنگام که اندیشه پر می کشد. پشت دیوار می توانی باشی اما جانت با آسمانی که نمی بینی و هست هم نفس باشد.

دو سال پیش، دوم آبان ماه از پشت دیوارهای بلند زندان قرچک ورامین بیرون آمدم. دیوارهایی که تکه ای بیابان را در میان گرفته بودند. برهوتی بی علف و آبی درخور.

میان دیوارها هزار هزار زن در بند بود. بیشترشان قربانیان دیوارخانه هایی بودند که در آنها متولد شده بودند. دیوارخانه هایی بی ستون عشق، بی ستون مادر، بی ستون پدر، بی ستون حرمت به موجودیت، بی ستون حرمت به پاکی کدورت پذیر کودک، بی ستون ایمان به صلح، بی ستون آشتی، بی ستون حرمت به حریم دیگری.

خانه هایی همه دیوار. دیوارهای قهر، دیوارهای تنهایی، دیوارهای تبعیض جنسیتی، دیوارهای بی حرمتی، دیوارهای پیر پرستی، دیوارهای ترس، دیوارهای جنگ، دیوارهای سرکوب دیگری. دیوارهایی که معنایی برای آمدن، ماندن، شدن، رفتن نمی شناسد. بسیاری ناخواسته به گود جرم و جنایت واریز شده بودند. تنها راهی که برای مطالبه ی حق شان می شناختند و تنها راهی که برای شنیده شدن صدایشان یافته بودند، جنایت بود. بزه آن بود که آنان را به بزهکاری فرو می کشید و اندک اندک مغزشان را چنان تحلیل می برد که در میانه ی پر پیچ و خم زندگی گاه کشتن تنها مفرّ و خلاص شان بود، گاه زیرخوابی، گاه مواد، گاه بساطچی مواد شدن. صورتها تکیده، فک ها بی دندان، صداها رعب انگیز، چشم ها درید