دشواری پیدا کردن «مرد واقعی»

مایکل کافمن / ترجمه نریمان رحیمی - 26 آذر 1393

مدرسه فمینیستی: در کتاب مقدس دوران کودکی من یک نقاشی بود که موسی پیامبر و دریای سرخ را نشان می داد. موسی با آن ریش بلند و بدن قدرتمند و غرق در تابش نور آسمانی خیلی متفاوت با گروه اسرائیلی های خسته و ژولیده به نظر می آمد. دست های او با عصایش رو به آسمان بلند بود و دریا به دو نیمه تقسیم شده بود. دو دیوار بزرگ از آب دریا در دو طرف راهی که باز شده بود سر به آسمان کشیده بودند و در آن آبها میلیون ها ماهی با ترس و وحشت در حال گریز بودند.

روند به وجود آمدن جنسیت چیزی شبیه به صحنه ای است که در بالا تصویر کردم. به این می ماند که اجتماع نیز مانند موسی که دریا را به دو نیمه تقسیم کرده بود، تمامی ویژگی های انسانی را به مردانه و زنانه، به دو جنس مخالف و به دو جنسیت که مکمل یکدیگرند تقسیم کرده است. در یک سو تمامی مردانگی شگفت انگیز ایستاده است و در سوی دیگر تمامی زنانگی زیبا.

اگر زندگی مانند تصویری که ترسیم کردم این قدر مستقیم و سرراست بود، همه چیز برای مردان آسان می بود. هر مردی هنگام بزرگ شدن متوجه می شود که زن نیست و باید مرد بودن را بیاموزد. اما پس چرا امروزه این قدر سرگشته گی در تعریف مردانگی میان مردان وجود دارد؟ چرا میلیون ها مرد درباره ی چگونگی کشف مردانگی شان بحث می کنند؟ چرا برخی مردان خودشان را به آب و آتش می زنند تا مردانگی شان را ثابت کنند؟ بخشی از پاسخ این است که موضوع دستیابی به مردانگی برای پسران جوان مشکل است. یک پسر جوان تلاش می کند تا خودش را با اوهام و خیالاتی که با ایده مردانگی گره خورده اند منطبق کند. این ایده مردانگی همیشه در حال تغییر بوده و دادن تعریفی برای آن بسیار دشوار است و پسر جوان ما از همان آغاز احساس می کند که لذت و دردِ همزمان بخشی از تجربه ی او در رابطه با قدرت هستند.

وحشت اولین زخم

به یاد بیاوریم که آغاز روند مردانه شدن پسر جوان به خاطر وعده و نوید قدرتی است که به او داده می شود. پسر جوان با پس زدن و انکار آنچه که او زنانگی مادرش و عامل وابستگی خودش می پندارد، در طلب قدرت است. این یک پس زدن و طرد تمام عیار نیست چرا که پسر جوان می داند که این زنانگی را از طریق آن زن (مادر) تجربه می کند و روزی با کسی مانند او ازدواج خواهد کرد. پسر جوان ویژگی های معینی را از شخصیت خودش می زداید و هنگامی که این ویژگی ها را از دست داد، شخصیت او در جهت دیگری رشد خواهد کرد مانند راهی که رودخانه از میان خشکی باز می کند و هرگز به مسیر اصلی باز نمی گردد.

ما با انتخاب این مسیر جدید، از آنچه قدرتمندترین تجربه مان از رابطه با یک انسان دیگر است فاصله می گیریم. در این روند، برای مقابله با همسویی، همدردی، یکی بودن و هماهنگی، موانعی بر پا شده است. ما آنچه را که "نانسی چادرو" مرزهای سفت و محکم ضمیر ما می خواند، توسط دیوارهای عاطفی مان میان خود و باقی جهان بر پا می داریم. دیوارهایی که ما را به عنوان جدامانده و غیرقابل نفوذ تعریف می کنند (1). درجه ی جدایی و فاصله ی عاطفی ما با دنیای پیرامون، میان مردان مختلف تفاوت دارد. ما ممکن است حس همدردی محدودی داشته باشیم اما همچنان دلسوز و صمیمی و بخشنده بمانیم. با این وجود تعاریف مسلط ما از مردانگی، برای جدا بودن، استقلال و خودمختاری ما پاداش قائل می شوند.

مرد در برابر گروهی از عواطف انسانی که نقاط ضعف او را بازنمایی می کنند موانع