انحنا

روح انگیز پورناصح - 7 بهمن 1393

مدرسه فمینیستی: نمی دانم کجای زمان ـ مکان ایستاده ام؟ هر جایش که باشم در خمیدگی های آن خم شده ام. می گوید مگر خط راستی هم وجود دارد که کسی بتواند خم نشود. می گوید همه چیز منحنیست. کوتاه ترین راه هم راه مستقیم نیست، راه منحنیست. تلنگری به تئوری های تثبیت شده.

علاقه ام را که می بیند، به حرف هایش ادامه می دهد، می گوید مجموع زاویه های یک مثلث، 180 درجه نیست، بیشتر از آن است. وقتی سکوتم را می بیند، مثلثی می کشد و با ضلع های منحنیِ مثلث آن را ثابت می کند.

خطوط با انعطاف و انحنایشان، قانونی چندین ده ساله را بر هم زده اند، یعنی، از این پس دیگر قانون ثابتی نخواهد بود؟ با این همه نسبیت، چگونه می توان به قطعیتی رسید؟

فکر می کند، چرا من انعطاف نداشته باشم. چرا خود من منحنی نباشم و خودم را ثابت نکنم. حالا دیگر «نیازی به این نیست که به دیگران قدرت بی اندازه بدهیم و به خودمان وقعی نگذاریم،... امروز روی قدرتم حساب می کنم ... خودم را هم باور می کنم.»

بی مقدمه می گوید: عقل من از تو کمتر نیست که هیچ، حرفی نزن، کاری نکن که بگویم حتی زیادتر از عقل توست. از نگاهش می ترسد، هر وقت که حرف های غیرعادی و خلاف عرف بشنود، سکوت نمی کند. اگر احساس کند ذره ای از قدرتش کم تر انگاشته شده، همه چیز را به هم می ریزد. گوش هایش را طوری تنظیم کرده تا حرف ها موقع عبور از آن به چیزی تبدیل شوند که او از قبل آن ها را در ذهنش گذاشته است. می گوید حالا ثابت می کنم. می پرسد چه جوری؟ وقتی اشتیاق او را می بیند وقت تلف نمی کند. وایت بردی از پشت راحتی بیرون می کشد که رویش اسکن دو مغز چسبانده شده است. و او ساکت می نشیند. مغز او و خودش را اسکن کرده است. هفته ی پیش به بهانه ی کنترل سالانه این کار را کرده بود. با خط کش آن ها را یک به یک نشان می دهد و می گوید، این مغز من و این هم مغز تو. خوشحال می شود. می گوید مغز من که بزرگ تر است پس عاقل ترم.

جوابش را نمی دهد. با خط کش منحنی های در هم رفته ی نیمکره ی چپ و راست خودش را نشان می دهد و می گوید، ببین این منحنی های نیمکره ی چپ و راست من همه اش کار می کنند و هم زمان هم کار می کنند. یک اتوبان 18 بانده، وسط دو نیمکره می کشد، افکار و همه ی چیزهایی را که هم زمان از طریق اتوبان در رفت و آمد ما بین نیمکره ها هستند را نشان می دهد. بعد جاده ای یک طرفه بین نیمکره ی راست و چپ او می کشد. وقتی فکری یا چیزی می خواهد از نیمکره ی راست یا چپ او به طرف دیگر برود، باید صبر کند تا آن یکی بیاید بعد او برود. جاده ی او یک طرفه است.

می گوید، همین جوری نیست که من می توانم همزمان چند کار انجام دهم و چند فکر بکنم. تو وقتی به تلویزیون نگاه می کنی، دیگر حواست به چیز دیگری نیست. البته حُسن این نقص در این است که تو خیلی خوب می توانی روی هر چیز که بخواهی تمرکز کنی، اما ذهن من بین این همه فکر و کار نمی تواند به راحتی ذهن تو، تمرکز کند. با این کارهای پیچیده و هم زمان، جهان من روز به روز بزرگ تر می شود و خودم بالغ تر و منطقی تر. فکر می کنی چرا جهانت رفته ـ رفته این اندازه کوچک تر می شود و خودت کودک تر؟ همه ی حرف هایت را می زنی، همه ی بهانه هایت را می گیری، بعد هم قهر، قهر تا... وای چه قدر قهر می کنی تو. شده ای کودک کثیرالقهر، دیگر نمی توان به قهرهایت اعتنا کرد. وقتی می گویند آدمی در کودکی بچه است و در پیری، روی صحبتش بیش تر