شنبه ها

روح انگیز پورناصح - 10 مرداد 1394

مدرسه فمینیستی: خیلی منتظر شنبه بود و آمدنش. آن روز رسید، اما او نیامد. شنبه ی قبل هم از ساعت موعودش حدود یک ساعت گذشته بود. اول ها زنگ ساعت بود، درست در ثانیه اش می آمد. نکند او هم یاد گرفته باشد دیر آمدن را. موقع آمدنش تلویزیون و تلفن همراه و لپ تاپ و همه وسایل برقی به سر و صدا می افتادند. آمدنش را همگی یک صدا اعلام می کردند. صدای قلبش هم قاطی بقیه ی صداها می شد. با دیدنش، سر و صداها قطع می شد و صدای قلبش تنها صدای آن جا.

چندین بار رفت و به پشت کتابخانه نگاه کرد، تاریکِ تاریک بود، از خط نور هم خبری نبود. هر بار یک دفعه می دید کنار کتابخانه ایستاده است، شوکه می شد، او هم سرش را یکوری می کرد و یکوری لبخند می زد. عاشق این حالتش بود.

ناامیدانه برمی گشت که با او روبرو شد. کم مانده بود تصادف خیلی بدی با او بکند، خودش را به زور کنترل کرد. تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن. او خواست دست هایش را بگیرد، اما پشیمان شد و خودش را سریع عقب کشید. همیشه فاصله اش را حفظ می کرد.

این بار از کجا آمده بود؟ تا جایی که امکانش بود پلک نزده بود تا چگونه آمدنش را ببیند، اما هر بار تا به خودش بجنبد، او را کنار کتابخانه می دید. محل ورودش را تغییر داده بود، اما چرا دیر کرده بود؟ نگاهش کرد، رنگ چشم هایش کم رنگ تر شده بود، رنگ پوستش روشن تر، سفیدی موهایش زیادتر شده بود و موهایش خیلی کم پشت تر. در طول این هفته چه بلایی سرش آمده بود؟ داشت می لرزید. آمد و جای همیشگی اش روبروی پنجره نشست. مثل همیشه فقط نگاه می کرد. چشم هایش را از دهان او برنمی داشت، نگاهش تا آن زیرها نفوذ می کرد، جاهایی که فکر می کرد، همه چیز برای همیشه سنگ شده و هیچ چیز نمی تواند تکانش دهد. هم چنان منتظر بود.

چشم ها و گوش هایش شنبه به شنبه بزرگ تر می شدند و دهانش کوچک تر. قسمت بالای سرش بزرگ تر می شد و قدش کوتاه تر. رفته رفته مریخی می شد. شاید هم بود. اگر نبود چه طور می توانست از پشت کتابخانه بیاید. اگر با الکترومغناطیس بیاید و برود چه؟ از ترسش حرفی به هیچ کس نمی زد. می ترسید برود و دیگر برنگردد. شاید هم در یکی از جهان های موازی زندگی می کرد و بُعدش را گم کرده و از آن جا سردرآورده بود. هر چه بود او را از تنهایی درمی آورد. و او چه قدر دوستش داشت، سه ساعت تمام با حوصله می نشست و با دقت به حرف های او گوش می داد. بعد از رفتن او احساس سبکی می کرد، همه ی بارها را برمی داشت و با خودش می برد. شاید هم همین بارها این جوری از پا انداخته بودندش. تقصیر خودش بود، این که دعوتش نکرده بود، اجباری هم در کار نبود. او خودش آمده بود، این هم پسش نزده بود. اگر نمی خواست، شنبه های بعدش نمی آمد.

فقط برای سه ساعت می آمد و تمام مدت فقط گوش می کرد و این فقط حرف می زد، دهانش بزرگ تر شده بود و گوش هایش کوچک تر. اگر این جوری پیش می رفت طولی نمی کشید دهان او بسته می شد و گوش های این.

امروز حال و هوای خاصی داشت. دیگر به بیرون نگاه نمی کرد. هر بار حرف ها که تمام می شد، بی درنگ می رفت. این دفعه راحت نشسته بود. نیم ساعتی می شد که دیگر حرفی برای شنیدنش نبود. هوا تاریک شده بود. به تاریکی هم اعتنا نداشت. حتی وقتی به او گفته بود که خسرو تا یک ربع، بیست دقیقه دیگر می آید، باز حرکتی نکرده بود. بیش تر وقت ها خسرو هم یک دفعه جلویش ظاهر می شد یا در را طوری باز می کرد که دلش هری می ریخت و شوکه می شد،