بازی کردن با کارت منافع ملی برای اثبات حقوق زنان کافی است؟

مینا اعتقادی - 5 مهر 1394

مدرسه فمینیستی: در اخبار شنیدیم و خواندیم که خانم اردلان از رفتن به خارج برای مسابقات آسیایی بازماند، آنهم نه برای اینکه میخواست برود سفر و یا اینکه بخواهد خانه و خانواده را رها و بی امان بگذارد، قرار بود برود که برای ملت افتخار بیافریند. وای اگر قرار بود زنی به خاطر دل خود میرفت، یا اگر برای تفریح میرفت، بی شک بودند مردان و زنانی که گریبان چاک میکردند و چنین زنی را متهم به سهل انگاری، بی مبالاتی، عدم درک وظیفه و خلاصه هر تنگ نظری که باشد بر وی روا میداشتند و اساسا حق او را در این میدانستند که پایش را از حدش دارازتر نکند. افراد دیگری که در این رابطه نوشته اند اشاره کرده اند که این ماجرا از این زاویه نبوده است و تشریح کرده اند که قوانین نابرابر حتی در چنین مواقعی به مصالح ملی نیز ضربه میزند. در این مورد اخیر، خانم اردلان برای یک هدف ملی میخواست از ایران خارج شود.

در این مورد گفته شد و خشم همه ما نیز برانگیخته شد، میگویم خشم چون دقیقا منظورم خشم است زیرا با هیچ احساس دیگری نمیشود به این مساله واکنش نشان داد.

اینکه میگوییم به خاطر مصالح ملی هم که شده این قانون نابرابر است تا حدودی حرف درستی است و مسیر را هموار میکند. برای همراه کردن نیم دیگر جامعه و اثبات اینکه این قوانین در همه جا آسیب میزند، حتی در جایی که قرار است افتخاری برای ایران ایجاد شود، شاید چنین استدلالی هایی لازم باشد.

اما اعتراض من دقیقا به اینگونه استدلال است. اعتراضم به این است که مگر ما زنان هنوز خودمان دارای وجود مستقلی نیستیم که وقتی میخواهیم از حقوق مان صحبت کنیم، باید آنرا به امر دیگری گره بزنیم؟ برای مثال زمانی که میخواهیم در خصوص حقوق زنان در خانواده صحبت کنیم شیوه استدلال ما این است که این تغییرات اگر انجام شود مصالح خانواده تامین میشود و یا در همین مورد اخیر که حق خروج از کشورمان را به منافع ملی گره می زنیم. در واقع گویا وقتی می خواهیم ناکارآمدی این قوانین را نشان دهیم و اثبات کنیم که چکونه این قوانین میتواند لطمه بزند به دیگر حوزه ها از جمله در این مورد خاص به مصالح ملی اشاره می کنیم. درست است که با وجود این قوانین نابرابر، جامعه یا خانواده آسیب می بیند، اما سوال این است که هویت خود زن به عنوان زن کجاست؟ چرا همیشه مسائل زنان باید با موضوعات بزرگتر تعریف شود و در آن گوشه و کنار به سختی برای خودمان جایی باز کنیم و در نهایت در حاشیه، خواسته های خود را مطرح کنیم؟ یا به عبارت دیگر چرا استراتژی را متمرکز بر خواسته های زنان نکنیم؟

ممکن است برخی ادعا کنند که این یک نوع استراتژی است، یعنی برای اینکه بتوانیم دیده شویم ناچاریم اینگونه بازی کنیم. اما در پاسخ باید گفت دقیقا به همین مفهوم اگر این استراتژی باشد، پس زمان آن رسیده است تا این استراتژی را تغییر دهیم.

شاید در آغاز انقلاب که زنان مشارکت چندانی در امور نداشتند، سطح سواد بالا نبود، یا زنان به اشتغال مبادرت نمی کردند، نقش زنان به عنوان تربیت کنندگان فرزندان و در کانون خانواده تعریف می شد و زنان، این نقشها را نه تنها اعمال میکردند بلکه به آن باور نیز داشتند، چاره ای نبود تا با آن ادبیات و از درون خانواده و برای خانواده مطالبات خود را بیان کرد. این استراتژی اتفاقا در جاهایی هم در آن زمان موفق بود و پاسخ می گرف